প্রথম 200টি লাইন।
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
قوانین فیزیک، بشر را به زمین میخکوب کردهاند
اما امروز، شاهد یک معجزه خواهید بود!
دوشیزهای جوان و ظریف، گویی از جهانی دیگر،
در هوا اوج میگیرد و میرقصد
چون طبیعت موهبتی کمیاب به او بخشیده
میراندا، فرمانروای آسمان،
امشب از تو میخواهیم بلند پرواز کنی
هاپ!
بالاتر از همهی ما!
هاپ
هاپ
به پاریده بگو تورها را بردارد
تورها!
چه بیاحتیاطیای…
حالا توجه کنید، خانمها و آقایان
میراندا همین حالا خبر اتفاقی خارقالعاده را به من داد
فقط برای شما، فقط امشب،
برای اولین بار بدون تور پرواز میکند
وقتی چشمهایت را میبندی
به چه فکر میکردیم؟
برگشتهایم به آغاز آغازِ پایان؟
پایان
هاپ!
اوه، اوه
پایان
مردها اغلب دربارهی زنها طوری حرف میزنند که انگار ذاتاً شکنندهاند
تواناییشان را در علم انکار میکنند،
هوششان، توان اجتماعی و سیاسیشان، قدرتشان را،
و ببخشید، این را من نمیگویم
خودشان با قوانینی که نوشتهاند به آن اعتراف میکنند
اما اگر واقعاً به حرف خودشان باور داشتند،
اینهمه از ما زنها احساس خطر نمیکردند، نه؟
اگر واقعاً ضعیف و ناتوان بودیم،
دیگر لازم نبود مدام ما را به زور زیر قیمومت نگه دارند
- بله؟ - خانم دکتر پوئت، اجازه بدهید
- حرفهایتان بسیار زیباست - اما؟
اما دقیقاً به همین دلیل، فکر میکنم مثال خودتان نشان میدهد
که برای اینکه یک زن بتواند همیشه از آزادیاش استفاده کند،
به حمایت یک… مرد محترم نیاز دارد،
همانطور که شما به برادرتان، نماینده پوئت، نیاز دارید
من بابت هر کاری که برادرم برایم کرده
از او بسیار ممنونم
اما حقیقت چیز دیگری است
اگر امروز اینجا، در این اتاق، کنار شما هستم
و قانونی که نوشتهام در پارلمان آمادهی بحث و رأیگیری است،
بیش از هر کس مدیون یک زنم
وقتی با او آشنا شدم، در کارخانهی دخانیات کار میکرد
و من تازه از خانهی پدرم فرار کرده بودم
تنها بودم و هیچ آمادگیای برای زندگی نداشتم
حتی پول غذا هم نداشتم
اولین بار که با من حرف زد، گفت:
«تو تا حالا یک روز هم کار نکردهای، نه؟»
جایی برای ماندن به من داد،
حتی کمک کرد خرج دانشگاه را بدهم،
بیآنکه چیزی بخواهد جز دوستی که کنارش بایستد
ببخشید، آقا
به شما نگفتند عبور درشکههایی که چراغ روغنی دارند
فعلاً ممنوع شده؟
ببینید، همانجا را نگاه کنید
سرِ پیچِ ویا پو حادثهای شده
اگر درشکهی شما را توقیف کنند، هیچوقت خودم را نمیبخشم
- لطف کردید، خیلی ممنون! - خانم! خانم! خانم!
خب…
درست است؛ شاید هنوز زمانی نرسیده
که یک زن بتواند بینیاز باشد از مردانی
که قدرت تغییر را در دست دارند
اما کافی است به زنی که کنارتان نشسته نگاه کنید
و در همان مبارزه کنارش بایستید،
تا صدای یک نفر، صدای همهی ما شود
و مهمتر از همه،
به گوش کسانی برسد که نمیخواهند بشنوند
خب…
خب… خیلی منتظر ماندی؟
فقط نه سال
تو…
- یککم پیرتر شدهام؟ - زیباتر
دلم برایت تنگ شده بود
من هم همینطور
میشود جدی حرف بزنیم؟ کی من را به او معرفی میکنی؟
- کی را میگویی؟ - خودت را نزن به آن راه؛ دادستان را
هیس
- هنوز چیزی رسمی نیست - نیست؟
نه، نمیتوانیم دربارهاش حرف بزنیم
- همانجا بایست! - میداند قرار است دلش را بشکنی؟
اتفاقاً خیلی دوستش دارم
- مامان؟ - بایست! ژاندارمری!
ممنون، میلا، عالیاند!
مواظب باش، لیدیا!
خوک کثیف! ولم کن!
نه، بس کن! برگرد!
میفهمی این سوءاستفاده از قدرته؟
برو کنار، خانم. این زن یک دختر را کشته
- این مجوز نمیشود صورتش را له کنید - من کاری نکردم
حرکت کن!
راه بیفت
سراغ انریکو پوئت را بگیر. وکیل است
- حالا تازه وکیل میخواهد - انریکو پوئت؛ نمایندهی پارلمان است!
- لیدیا، لباست پاره شده - این کمترین نگرانی من است
نه، خیلی بد پاره شده
لعنتی… اوه…
ببخش عزیزم. تو هیچوقت نباید چنین کلمهای بگویی. هیچوقت
بروید، چیزی برای دیدن نیست. متفرق شوید
- اینها خونم را به جوش میآورند - میدانم
میدانی چند بار آدمها را بازداشت میکنند
بیآنکه یک ذره مدرک داشته باشند؟
خب، تمام شد
- ممنون - عالی شد
پس امشب همینجا پیش ما میمانید
نه، وسایلمان در مهمانخانه است. نمیشود بمانیم
یک چیزی بهت قرض میدهم. این خانه شانزده اتاق خالی دارد
بالاخره باید ازشان استفاده کنیم
- بهتر نیست اول به انریکو خبر بدهیم؟ - نه
مطمئنی؟
فردا با ترزا برمیگردد
- تازه هنوز به سلامتیمان ننوشیدهایم - من هم میتوانم بخورم؟
اوه، میلا، شاید ده سال دیگر
چرا یک دوری در خانه نمیزنی؟
ببینی این جماعتِ اهل انتخابات چطور زندگی میکنند
نمایندهها حوصلهسربرند
- خب… - بله، راست میگویی
اما دخترهایشان را یادم هست؛ همهشان عروسک داشتند
اگر بروی اتاق خواهرزادهام، عروسکهایش هنوز آنجاست
حالا در پاریس زندگی میکند؛ پس به او نمیگوییم پیدایشان کردی
تهِ راهروی بلند
به سلامتی خودمان، دوست من
باید چیزی را اعتراف کنم
راستش به یک دلیل خاص آمدهام دیدنت
متأسفانه به قرض احتیاج دارم
خیلی خب
نه، پول کمی نیست
یکسری بدهی بالا آوردهام که شوهرم ازشان خبر ندارد و…
چقدر؟
دو هزار لیره
میدانم. همهاش را پس میدهم، خیالت راحت
مسئله این نیست، گراتزیا. من این پول را ندارم
ندارم
- انریکو نمیتواند کمکمان کند؟ - انریکو…
میتوانم سعی کنم با او حرف بزنم، اما…
یک راهی پیدا میکنیم
نگران نباش
راستی، اصلاً چطور… چطور شد که…
میتوانم با این بازی کنم؟
آره، حتماً
ولی اول باید با من بیایی
میخواهم چیزی نشانت بدهم
تا بفهمی مادرت… رقصندهی فوقالعادهای است
نه
- همین حالا هم نشانت میدهیم - نه
اوه، چرا
- و حق نداری رد کنی - نه لیدیا، خواهش میکنم
ای وای…
خیلی خب. درست اینطور؛ یک دست اینجا، آن یکی اینجا
و بچرخ، بچرخ، بچرخ… تندتر، تندتر، تندتر…
خیلی خب
اگر اجازه بدهی، من هدایت میکنم
- وای، چقدر باوقار میرقصی - نه، من…
فوقالعادهست!
نه، نه، نه، نه! نمیتوانم!
صبر کن! فکر کنم… فکر کنم دامنم دوباره پاره شد!
- اوه - برای امروز بس است
- نه. میلا، ادامه بدهیم؟ - نه، دیگر خسته شدم
- آره! گفت آره - ای وای!
گفت آره. تندتر، تندتر!
کمک!
انریکو
ترزا. قرار نبود فردا برگردید؟
میشود بپرسم چرا با لباس زیر وسط خانهای، لیدیا؟
خب…
بد برداشت نکن، لیدیا
خیلی خوشحالیم که دوباره این دوستت را پیدا کردهای
اما حالا که قرار است در خانهی ما بخوابد، فقط میخواهیم بدانیم کیست
انریکو حالا نمایندهی پارلمان است،
و نمیتواند هر آدم ناشناسی را توی خانه راه بدهد
اتفاقاً انریکو خیلی خوب میداند او کیست
- فقط خودش را زده به فراموشی - من در عمرم این زن را ندیدهام
اگر او نبود، من هیچوقت دانشگاه را تمام نمیکردم. خودت میدانی
پس به او بدهکاری؟
- نه - هوم
به هر حال، انریکو، یک پیشپرداخت از حقوق ماههای بعدم میخواهم
خیلی خب
حدود دو هزار لیره
لیدیا، اصلاً میدانی مخارج این خانه چقدر است؟
شاید نه، چون سهمی از آنها نمیدهی
منظور انریکو این است که نمایندهی مجلس بودن خرج زیادی دارد،
و تازه اصلاً آرزوی خودش هم نبود
حداقل میتوانم بپرسم این پول را برای چه میخواهی؟
پس جواب… نه است
- فقط یک سؤال پرسیدم - من هم جواب دادم
فکر نکن در مخارج این خانه کمکی نمیکنم
دفعهی بعد که خواستی کسی نطق پایانیات را بازبینی کند،
از یک نفر دیگر بخواه
- صبح بخیر - صبح بخیر
صبح بخیر
میلا، عزیزم
این عروسک خیلی ظریف است
- اوه، ببخشید، این… - اشکالی ندارد
- اگر بدهیاش به من، میگذارمش سر جایش - خواهش میکنم بنشینید
ممنون
بفرمایید، از خودتان پذیرایی کنید. از هر چیزی کمی هست
No comments yet. Be the first to leave one.