প্রথম 200টি লাইন।
« SiGMA ترجمه از علیرضا ابراهیمی و ارمیا »
الهامگرفته از حوادث واقعی
«وینچستر»
«هِنری»؟
هنری
هنری
هنری؟
عزیزم، چی شده؟
چیکار داری میکنی؟
داره میاد سراغمون
نمیتونستم تکون بخورم
شروع کردم به لرزیدن. داشت سرم گیج میرفت
مطمئن بودم همه توی اتاق میخواستن منو بکشن
تاحالا انقدر نترسیده بودم
ولی در آخر بیمعنیه، ترس، مگه نه؟
این بهترین توصیهاته، دُکی؟
خیله خب
فکر میکنی چی کنترلت میکنه؟
جسمت یا ذهنت؟
پولِ تو کنترلم میکنه، عزیزکم
آها، که اینطور
- باشه - باشه، باشه
من فکر میکنم جسمم و ذهنم همدیگه رو کنترل میکنن
خب، بیا سر در بیاریم
این واقعیه؟
آره
- آره؟ - آره
ذهن...
بهطور خارقالعادهای خلاقه
میتونه کاری کنه که ما وضعیتهایی رو ببینیم...
که کاملاً واقعی بنظر میان...
ولی در حقیقت...
چیزی جز وهم و خیال نیستن
ادراک حقیقت
چطور اینکارو کردی؟
گاهی اوقات همهمون یکم کمک نیاز داریم...
تا تفاوت بین واقعیت و وهم رو ببینیم
و این همون قضیهی بدست آوردن کنترله...
قضیهی اجازه ندادن به ترس که کنترلت کنه
چون در نهایت، ترس فقط توی ذهنت وجود داره
بسیار خب. شرمنده که بالاخره باید شب بخیر بگم
دنبال دکتر «پرایس» میگردم
- شب بخیر - من «آرتور گیتس» هستم...
مشاور حقوقی ارشد شرکت اسلحهسازی «وینچستر»
واقعاً؟
هفتهی دیگه میبینمت، عزیزکم
دسترسی پیدا کردن به شما سخته، دکتر پرایس
شب بخیر، «نانسی»
- شب بخیر - شب بخیر
الان توی مرخصیم هستم
شب بخیر
چی میخوای؟ نسخه؟
اومدم که بهتون درخواست استخدام بدم
- ویسکی؟ - نه، ممنون
با «سارا وینچستر» آشنایی دارین، دکتر پرایس؟
همسر خانم وینچستر، «ویلیام»...
سهامدار اصلیِ...
شرکت اسلحهسازی وینچستر بود
25سال پیش ویلیام درگذشت...
و ثروت نسبتاً عظیمی رو برای خانم وینچستر بجا گذاشت...
و 51 درصد سهام شرکت
خانم وینچستر تنها بچهاش رو هم از دست داد، «آنی»
گفته میشه که در طی دوران سوگواریش...
اون خانم تبدیل به یه روحانیِ... تقریباً متوسط شده
ولی همین متوسطش هم ممکنه کنترل وضعیت ذهنیش رو بدست گرفته باشه
این یه واکنش کاملاً عادی بعد از فاجعهاس
میتونم بهت اطمینان بدم...
سارا وینچستر هرچیزی هست جز یه آدم عادی
آره، بعد از قضیهی روحانی شدنش...
اون به سن خوزه نقل مکان کرد...
- که اونجا... - کجا گذاشتم...
که اونجا یه خونهی هشتخوابه خرید
شاید گذاشتمش توی آفتابخونه
20سال گذشته رو صرف توسعه دادن خونهاش کرد
چیزی که الان...
تبدیل به یه ساختمون هفتطبقهی عظیمالجثه شده...
که هیچ نظم و منطق خاصی نداره...
هیچ نقشهی اصلیای نداره...
هرکدوم از سرسراهاش هم از بعدی گیجکنندهتر
خونهای که تحت ساخت و ساز بیپایانه...
و به دستور یه بیوهی ماتمگرفته داره پیش میره...
که عقلش هم مثل خود خونه نظم درست و حسابی نداره
طی سالیان اخیر، اون گوشهگیرتر و گوشهگیرتر شده
ماه پیش، اعضای هیئت مدیره...
از حقشون برای ارزیابیِ...
وضعیت روانی خانم وینچستر استفاده کردن...
تا تصمیم بگیرن که آیا ایشون برای کنترل شرکت مناسب هستن یا نه
میخواین از چنگش در بیارین؟
ما نگران سلامت عقل ایشون هستیم، دکتر پرایس
به یه حرفهای نیاز داریم
هرگونه تشخیص بیماری...
از این فاصلهی دور، امکانناپذیره
خب، خانم وینچستر موافقت کردن...
تا در عمارتشون مستقر بشین
پیشنهادی که بهشدت نادره
یه بیمار بیمیل، فاصلهی دور
من معمولاً اینطوری قبول...
رقم رو بگید
اینجوری جواب نمیده
چقدر برات خرج برمیداره؟
وثیقه؟
هزینههای بیمارستان؟
دارو؟
سیصد دلار
ما 600 تا میدیم
بهشرط ارزیابی دقیق و مناسب
خانم وینچستر خواستن که پنجرهها...
تا غروب نصب بشن
عجله کنید
بذارید من براتون بیارم، آقا
ممنون
روز کاری شلوغیه، آقا
- بله - شب و روز...
اینجا همیشه شلوغه
واقعاً؟ شبها هم همینطور؟
همیشهی خدا، آقا
از اینطرف
بیشتر اتاقها مدت زیادی دووم نمیارن...
مثلاً آفتابخونهی خانم وینچستر در اینجا
بعید میدونم تا آخر همین فصل دووم بیاره
جدی؟
چک کنید اندازهگیریها درست انجام شده باشه
خواهشاً توی کتابخونه منتظر بمونید، آقا
من میرم خانم «مریوت» رو صدا کنم
- یا پیغمبر! - معذرت میخوام آقا
در داشت سر و صدای بدی درست میکرد
نه، نه، نه
اصلاً ایرادی نداره
زهرهترک شدم
دکتر پرایس؟
- بله - خوش اومدین
«مریون مریوت» هستم، برادرزادهی خانم وینچستر
اوه بله، از ملاقات باهاتون خوشوقتم
باید اقرار کنم که تابحال چنین خونهای رو ندیده بودم
عمهام دربارهی ماهیت به اینجا اومدنتون برام توضیح داد
همونطور که آگاهید، الان زمان ناگواری هستش...
پس باید ازتون بخوام جوری رفتار کنید...
که مناسب شرایط باشه
ناگوار، چطور مگه؟
یه فاجعه رخ داده
خب، از این بابت متاسفم
سلاح گرم همراهتونه؟
باید باشه؟
عمه سارا اینکارو ممنوع کرده
خب
من کاملاً غیرمسلحم
خوبه. شما، مثل من، مثل بقیه...
تو خونهی عمه سارا مهمون هستید
و باید از قوانینش تبعیت کنید
متوجه شدم
شما قرار هستش که در همین قسمت خونه اسکان داشته باشید، بال شرقی
محدودههای خصوصی عمه سارا، ورود ممنوع هستن
متوجه شدم
پس...
شما به عمهتون نزدیکین؟
اینم جزوی از ارزیابیتونه، دکتر پرایس؟
نه، خانم. نیستش
بله
عمه سارا یک زن استثناییه
حقش نیست که...
با چیزی کمتر از احترام کامل، باهاش رفتار بشه
بله خانم. فرمایشتون صحیحه
اجازه هست؟
اینجا سالن اصلی رقصه...
که تقریباً بدون هیچ میخکوبیای ساخته شده
دیوارها و کفِ پارکت از شش چوب سخت جدا ساخته شده
لوستر نقرهای از آلمان وارد شده
دنبالم بیاین دکتر
تقریبا صد اتاق توی خونه وجود داره
گم شدن توش آسونه
چقدر عجیب
عمه سارا آرتروز داره
اینکارو کردیم تا بالا رفتن از پلهها براش آسونتر بشه
راه رفتن توی خونه ممکنه کلافهتون کنه. پس سریعتر بیاین
این چیه؟
یه دستگاه ارتباطیه
جدی؟
توی سوراخ صحبت میکنین، و تعدادی از لولهها...
صدا رو به اتاق موردنظر میرسونن
- چه ابتکاری - بله
بیشتر اختراعات عمهام از بهروزترین تکنولوژیها هستن
مطمئنم هرچه نیاز داشته باشید توی اتاق پیدا میکنید
عمه سارا برای شام به ما ملحق میشه
شاید بخواین قبلش یه استراحت کنین یا حمامی برین
خیلی مشتاق دیدار با عمهتونم
عمه سارا اصلا خوشش نمیاد...
قبل از ساعت شام، مشروب بخورید
حس بویاییاش هنوز به تیزی مشام منه
به درخواستهاش احترام بذارین
دربارهی من حق با تو بود، «روبی»
من یه...
کلاهبردارم
تو یه حقهبازی، آره؟
چه حالی میده
خب، تو نمیدونی داری چیکار میکنی
نمیدونی داری چیکار میکنی
آره. هیچی رو ثابت نمیکنی
No comments yet. Be the first to leave one.