প্রথম 200টি লাইন।
چطورین بچهها؟
حتماً باکرهی موردعلاقهمون رو یادتونه
که همین الان این خبر بمب رو شنید
رُز مُرده. دیگه هیچوقت نمیتونه به تو یا متئو صدمه بزنه
نمیتونستم امنیتت رو به خطر بندازم
مجبور بودم از خودم دورت کنم، ولی دیگه تموم شد
ولی همه از مرگ "سین رسترو" انقدر خوشحال نبودن
مثلاً معشوقهی سابقش لوئیزا، یا همون خواهر رافائل
آخه ببینین، اون با رُز در تماس بود
من معتادم. وسواس فکری داشتم. اصلاً نمیتونستم بیخیالش بشم
باید بری. رافائل تنها کسی نبود که
از رابطهی اونا شاکی بود
نمیتونم
جهت دفاع از لوئیزا باید بگم که جدایی واقعاً سخته
همونطور که "سو" و "رو" داشتن میفهمیدن
من دیگه بچه نمیخوام. و میدونم که تو میخوای
ای بابا، بحث بچه اصلاً شوخیبردار نیست
که ما رو میرسونه به پترا
میبینین، اون خودش رو با اسپرم رافائل باردار کرد
چون فکر میکرد اونا برای هم ساخته شدن
دیوونگیه، نه؟ ولی خب رافائل گفته بود که هواشو داره
اوه، حالا که حرف از دیوونگی شد
این همه ماجرای جنایی برای کسبوکار هتل حسابی بد شده
نمیشه به زوجهای جوون حق نداد که نیان "ماربلا"، مگه نه؟
و حالا که بحثِ ماهعسل و این حرفاست
بیاید برگردیم به داستان عاشقانهی خودمون، موافقین؟
وقتی جین گلوریانا ویانوئوا
دقیقاً ۲۴ سال و ۸ ماه و ۱۷ روزش بود
رمانتیکترین شبِ زندگیش رو تجربه کرد
فکر نکن، فقط بهم بگو... هنوزم دوستم داری؟
آره
از قضا اون شب، همین دیشب بود
جدی؟ آره
این یعنی دوباره میتونیم توی فیسبوک با هم دوست باشیم؟
هاهاها، آره
باورم نمیشه منو از لیست دوستات حذف کرده بودی
مجبور بودم. آمار دوستدخترت رو درمیآوردم
و اما در مورد اتفاقات بعدی
اون دوستدخترم نبود
ما با هم همکاریم. مامانت دیوونهست
تو چی؟ با کسی بودی؟
خب، من
یه جورایی، آره. با استادم
خب، بعد از دقیقاً ۲۱۶ روز دوری
کلی حرف برای گفتن داشتن
چقدر بزرگ شده
استاده؟
نه، متئو
دارم وحشت میکنم. دیگه اون قیافهی نوزادیش رو نداره
خب، مطمئنم همین الان هم داری به یه بچه نگاه میکنی
بعدش هم «مکبسکتز» رو به یه بازی تکبهتک دعوت کردم
نتیجه نهایی؟ اوه. ۵۶ به هیچ
خیلی پایاپایتر از اونی بود که فکر میکنی
نزدیک بود یه عالمه امتیاز بگیرم
نه، واقعاً متأسفم
آره، وحشتناک بود
منظورم اینه که «نادین» وقتی داشت سعی میکرد منو نجات بده، مُرد
باورم نمیشه. بهش اعتماد نداشتم
همینه که دست از سرم برنمیداره
بهش اعتماد نکردم. باور کن شوکه شده بودم
و بعدش هم که گرین کارت اومد
چقدر گریه و زاری؟
خیلی زیاد
بیخیال، حرف زدن تنها چیزی نبود که
باید جبرانش میکردن
اصلاً حس نمیکنم واقعی باشه
میدونم. ولی بود
فقط خودشون دو تا بودن تو دنیای کوچیک خودشون
ولی واقعاً باید درباره رافائل حرف بزنیم
باید عذرخواهی کنم. همین
بابت اون موقعی که زدم تو صورتش
هر روز بهش فکر میکنم. محض اطلاع، جدی میگم
و به این فکر میکنم که چقدر عصبانی بودم و چرا
رافائل باعث شده بود اون اخراج بشه
ولی هیچکدومش مهم نیست. من اشتباه کردم
برای همین فقط میخوام عذرخواهی کنم و همه چیز رو از نو شروع کنم
عالیه. ولی باید بذاری اول من باهاش حرف بزنم
و دیگه واقعاً باید راه بیفتی بری
داری منو بیرون میکنی؟ نه
مامان و مامانبزرگم الانهاست که بیدار شن
و فعلاً اصلاً حوصلهی شنیدن نظراتشون رو ندارم
فکر کنم دیگه واسه این حرفها یه ذره دیر شده
سلام
همین؟ آره. با هم حرف زدیم. همین
مامانت دروغگوئه
مامان، اینطوری بهش نگو
تیپمو نگاه کن
صبر کن... هنوز اندازمه
راستش خیلی ذوق دارم که قراره چند تا شیفت کار کنم
تو واقعاً داری سعی میکنی
همین الان درباره پیشخدمت بودن با من حرف بزنی؟
چه خبره؟ بالاخره دوباره با هم هستین یا نه؟
سیومارا، هروقت خودش آماده باشه بهمون میگه
ممنون آبوئلا
با وجود اینکه ما
لحظهلحظهی این تلهنوولا رو با هم زندگی کردیم
ببین، هرچقدر هم که دلم بخواد بگم چقدر معرکه بود
پس معرکه بود
اول باید با رافائل حرف بزنم
اون و مایکل... منظورم اینه که اونا با هم دعوا کردن
باید مطمئن بشم که به خاطر متئو میتونن با هم کنار بیان
ولی نگران نباش، همین الان باهاش حرف میزنم
الان؟
نه، این روخلیوئه. دعوتش کردم برای صبحانه
برای یادآوری بگم، دقیقاً ۱۲ ساعت و ۴۱ دقیقه گذشته
از وقتی که شیومارا و روخلیو از هم جدا شدن
بهت که گفتم، لازم نیست در بزنی
میتونی مثل قبل راحت بیای و بری
ممنون. فقط میخواستم احترام بذارم
چی؟ هیچی
فکر نکنم انتظار داشتیم که
بعد از جدایی اینقدر با هم راحت باشین
تصمیم گرفتیم مثل آدمبزرگها با این قضیه برخورد کنیم
مثل دوستام، «گوئینی» و «کریس»
تصمیم گرفتیم که «آگاهانه از هم جدا بشیم»
ولی ما اینطوری صداش نمیکنیم. - چرا، دقیقاً همینطوری صداش میکنیم
دوستای صمیمیت؟
آلبا، ممکنه من عضو هیئتمدیرهی «گوپ» باشم
پس آره، میتونم بگم که دوستای خیلی صمیمی هستیم
نکته اینجاست که داریم از تمام انرژیهای منفی دوری میکنیم
و مستقیماً میریم سراغ مرحلهی دوستی
دقیقاً. هنوز هم من رو همراهی میکنی
توی افتتاحیه «تیاگو»، مگه نه؟
البته. همین الان به پائولا خبر دادم که میام
راستش باید یه سری بهش بزنم
میخوایم موقع افتتاحیه، یه هشتگ رو ترند کنیم
بهتون گفته بودم که اون قبلاً برای «جیلو» کار میکرد؟
بله، بله. یه چند باری گفتی
آره. آخرین باری که بهم گفتی
همین امروز صبح پشت تلفن بود
درسته. آره
دیروز هم برام اساماسش کرده بودی
در هر صورت، چیزی که در موردش دوست دارم
اینه که حتی یه دونه از رازها رو هم لو نمیده
که البته به همین خاطر هم ازش متنفرم، هه هه
من دیگه میرم
که «آگاهانه» از این مکالمه جدا بشم
منم باید برم. واقعاً تحتتأثیر قرار گرفتم
که چطوری دارین با این جدایی کنار میاین
فعلاً
عشق رو دوباره کشف کنید
و جادو رو در هتل «ماربلا»
تیکهای از بهشته
یا جهنم
هتل ماربلا
واردش میشی ولی هیچوقت خارج نمیشی
شوخی میکنی؟ الان این اولین چیزیه که
موقع گوگل کردنِ ما بالا میاد؟ آره. نیم میلیون بازدید داشته
به بخش بازاریابیمون زنگ زدم
و ازشون خواستم برای ایدههای تبلیغاتی جدید، طوفان فکری راه بندازن
فکر میکنی لازمه؟
فقط اگه میخوای بازم مسافر داشته باشی
آره، لازمه. و میخوام همین هفته تموم بشه
اوه، چرا اینقدر زود؟ نمیدونم
میدونی، شاید فقط همین که میدونم
قراره دو تا آدمِ واقعی
هر لحظه از بدنم بپرن بیرون
باعث شده یه جورایی احساس عجله پیدا کنم
خب، اول از همه... بپرن بیرون از بدنت؟
یعنی، واو. ببین، منظورم اینه که
خیلی کارا هست که میخوام قبلش انجام بدم. یه لیست نوشتم
چی؟ این اتفاق واسه جین هم افتاد
بهش میگن «لونهسازی». یه زمانیه که یه مادرِ منتظر
دچار وسواس میشه تا همهی جزئیات رو برنامهریزی کنه
بهقولی داره لونهاش رو پَرِ قو میچینه
برایِ اومدنِ بچه
داری این چرندیات رو جدی میگی؟
ازم بپرس تو لیستم چی دارم
تو لیستت چیه؟ مصاحبه با پرستارهایِ شب
نهایی کردن نقشههای اتاق بچه
و ساختنِ یه آگهی تبلیغاتیِ بیخطر
واسه هتل ماربیا! حله
ردیفش میکنم. همهاش رو
ممنون
سوئیتهای ماهِ عسلِ مجللِ ما حرف ندارن
باورم نمیشه! ها-ها-ها
تو کارم رو هزار درصد لذتبخشتر کردی
اوه، برگشتن خیلی خوبه. همهچیز آشناست، میدونی؟
انگار زندگیِ قبلیمه... آره. خب، یه خبرِ فوری
ما دیگه از «بِنِ» ظرفشور متنفر نیستیم
معلوم شد فقط تو یه رابطهیِ افتضاح بوده
که باعث میشده بدعنق بشه، این رو هم وقتی فهمیدم
که باهاش خوابیدم
اوکی، خوبه که دونستم. بههرحال
الان تمامِ تنفرمون رو گذاشتیم برای «جلیقه»
بدترین رئیسِ دنیا
که داره میآد اینطرف
سلام اسکات
در واقع، من آقای آرچولتا هستم
حالا که مدیر شدم
جدی؟ بهت که گفته بودم
بهتره تمومش کنی لینا، چون یه مشکلی داریم
میدونم داشتی الکل میدزدیدی
چی؟ من هیچی ندزدیدم
دیشب تو داشتی شیفت رو تحویل میدادی
که بطریها غیب شدن، و کاملاً هم مست بودی
اوکی. اصلاً خوشم نمیآد
بهم تهمتِ جرمی رو بزنن که انجام ندادم
و از تمامِ راهکارهای قانونی استفاده میکنم
تا با این اتهامات مبارزه کنم
No comments yet. Be the first to leave one.