প্রথম 200টি লাইন।
آنچه در «برزخ» گذشت
اوه، نه
فکر کردی داشتی کجا فرار میکردی؟ هان، لیزا؟
مهم نیست چقدر دور و چقدر طولانی فرار کنی
آخرش همیشه دوباره پیش خودم برمیگردی
افیلیا، قبل از اینکه پسرم رو پیدا کنم، زنم رو دفن میکنم
و میدونی بدترش چیه؟
آخرش جفتشون رو دفن میکنم
نورا، این رو دقیقاً از کجا آوردی؟
اینجا داری چیکار میکنی؟
ترسوندیم
فقط محض جواب دادن به سوالت
هر وقت دلم بخواد، هر جایی که بخوام میتونم برم
و لازم نیست به تو جواب پس بدم
چرا هیچوقت یه جواب درست و حسابی بهم نمیدی؟
بکش کنار از سر راهم
اگه چیزی هست که بهم نمیگی
اینجا هر کسی یه جور با قضایا کنار میاد
تو اینجا چیکار میکنی؟
مثل بقیه دارم از ترس دیوونه میشم
و دیمیتری بهم کمک میکنه حالم بهتر شه، باشه؟
خب، متأسفم که اینو بهت میگم
ولی دیمیتری دیگه نیست که حالت رو بهتر کنه
آره، کاش به جای اون یکی دیگه میمرد
لازم نیست به تو توضیحی بدم
حالا، از سر راهم برو کنار
تو توی گیر افتادن ما اینجا دست داری؟
لازم نیست بهم اعتماد کنی
چون منم به تو اعتماد ندارم
پس شاید بهتره بیشتر روی این تمرکز کنی که چرا اینجایی
به جای اینکه مثل یه آدم روانی دنبال بقیه راه بیفتی
من میدونم چرا اینجام، ولی تو چرا؟
این همون چیزیه که نمیفهمم
هنوز نمیفهمم چرا تو هم داری مثل بقیه ما
اینجا عذاب میکشی
اگه اینجا بمیرم، وجدانم راحته
یه جورایی بعید میدونم
میخوام از اینجا برم بیرون
باید از اینجا برم بیرون
منم همینطور. و واقعاً برام مهم نیست حرفم رو باور کنی یا نه
هی، کجا رفتی؟
فقط تنهام بذار
چی شده؟
ببین، میدونم برات هیچکدوم از ما مهم نیستیم
ولی اون به حمایت ما نیاز داره، باشه؟
حمایت همهمون
و من تا چشم چرخوندم
هم تو و هم کریس غیبتون زد، چرا؟
نمیفهمم
چرا همه فکر میکنن من بهشون چیزی بدهکارم؟
چی؟ من که نگفتم بهم مدیونی
واقعاً برام مهمه
و اصلاً نمیدونم باید چیکار کنم، اِما
حالش هر روز بدتر میشه و هیچ دکتری هم اینجا نیست
چی ازم میخوای؟
اگه اتفاقی برام افتاد، هوای جسیکا رو داشته باشی
چرا من؟ از یکی دیگه بخواه
چون حتماً باید تو باشی
میدونم سرت تو لاک خودته و رازهای خودت رو داری
ولی اینم میدونم
که تو بهترین کسی هستی که میتونم ازش بخوام، اِما
باشه
خیلی ممنون
حالش چطوره؟
سخته بشه گفت
کجا غیبت زد؟
رفتم ببینم بابی هنوز همونجاست یا نه
خب، حالا چیکار کنیم؟
قبل از اینکه هر کار دیگهای بکنیم
باید یه فکری به حال جسیکا بکنیم
صبر کن، صبر کن، یه لحظه وایسا
اون کمک لازم داره، مریضه
اون به چیزی بیشتر از کمک ما نیاز داره، لوک
کریس، اون فقط یه بچهست
حرفم این نیست که بهش صدمه بزنیم
باید کاری کنیم که همهمون احساس امنیت بیشتری کنیم
از جمله خودش، لوک
بهم اعتماد کن، این کار برای محافظت از خودشه
باشه
بعدش هم یه بار برای همیشه تکلیف بابی رو روشن میکنیم
قربان، قبل از اینکه برم خونه چیزی لازم ندارین؟
تو هم دیگه برو. به هر حال اینجا دیگه همه چیز به هم ریختهست
هنوز حتی کریستوفر و ماری رو هم پیدا نکردن
ولی خودتون میدونین که این وضع موقتیه، پیداشون میکنین
خب، من که اینطور فکر نمیکنم
فقط اینو میدونم که ویوین رو ناامید کردم
قربان، نمیخوام پامو از گلیمم درازتر کنم، اما
تو سالهاست با مایی، دیگه عملاً مثل خانوادهمون میمونی
اگه حرفی داری، بگو
اون قبلاً هم مریض شده بود قربان. نمیتونین خودتونو سرزنش کنین
میتونم، و باید هم بکنم
میخواین جایی برسونمتون؟
نه. یه خونهی خالی احتمالاً همون چیزیه که الان لیاقتشو دارم
جسیکا، هی
جسیکا. هی، بیدار شو، هی
داری چه غلطی میکنی؟
بابات بیدار شده
چی؟
آره. همونجاست
آره، خودشه
باشه، بیا دیگه
نورا رو بیدار نکن
باشه، ببخشید
صبر کن، احتمالاً سردشه
کاپشن نیک رو میدم بهش، باشه؟
کجاست؟
همین دور و براست
دقیقاً همینجا؟
آره
بابا! چرا جوابم رو نمیده؟
همین بغله
بابا؟
متأسفم، جسیکا
چارهی دیگهای برامون نذاشتی، متأسفم
بگیرش، و (نامفهوم)
باشه
ببین، نمیدونم دردت چیه
ولی الان برام مهم نیست
باید یه کاری برام بکنی
اگه اتفاقی برام افتاد و تو زدی بیرون
میخوام ماری رو پیدا کنی و بهش بگی
خودت بیرون میبینیش، کریس
خودت بهش میگی
این نقشه افتضاحه
ببخشید، انگار یادم رفت ازت بپرسم
که از قبل تاییدش کنی
دارم میگم، این سنگهای مسخره قراره چیکار کنن؟
شاید متوجه نشدی
ولی فعلاً گزینههای زیادی اینجا نداریم
در ضمن، اینا اونقدر بزرگ هستن
که اون کلهی سفتش رو خرد کنن
میدونم، ولی برای انجام یه همچین کاری، کریس
اگه فرض کنیم اصلاً کسی از ما از پسش بربیاد
باید بهش نزدیک بشیم
اگه شروع کنه به تیراندازی، چطوری میخوایم این کار رو بکنیم؟
اگه ایدهی بهتری داری، خوشحال میشم بشنوم، بچه
آره، همین فکر رو میکردم
ببین، یه سر و صدایی راه میندازیم که بیاد سمتش
و وقتی اومد
حرفم اینه که اگه اول اون شلیک کنه چی؟
و اصلاً اونقدر نزدیک نشیم که فرصتی گیرمون بیاد؟
اگه به یکیمون شلیک کنه
اون وقت اون یکی قطعاً یه شانسی پیدا میکنه
حالا میشه خفه شی؟
با این وضع، انگار خودمون داریم جار میزنیم که اینجاییم
بیا دیگه
کمک میخوای؟
بله، لطفاً
خیلی طولش میدی
میدونم، ولی خیلی نزدیک شده بودم
در واقع، همینکار رو کردی
دفعهی بعد بیشتر شانس بیاری، هان؟
آره، بالاخره یه بار موفق میشی
نورا؟
نورا؟
نورا؟
نورا
آخ، آخ. آخ
انقدر سفت بستی که خون به بدنم نمیرسه
باید قبلش به این فکر میکردی
قبل از آخرین تلاش احمقانهت برای فرار
دیگه تمومش میکنی؟
خدایا، بدجور رو مخمی
خودت میدونی که من آدم صبوری نیستم، لیزا
هنوز درس نگرفتی؟
بابی؟
چیه؟
به حرفم گوش بده، خب؟
اگه بذاری برم، میرم و یه جایی رو پیدا میکنم
دنبال یه راه فرار میگردم و بعد برمیگردم
میام دنبالت و دوتایی از اینجا میریم
و وقتی رفتیم بیرون
به هیچکس چیزی نمیگم، قول میدم
فقط میگم که
باشه، باشه، باشه، لیزا. بس کن
بس کن، خواهش میکنم. دیگه نمیتونم صداتو تحمل کنم
بس کن. اصلا میدونی چیه؟
فکر کنم اشتباه وحشتناکی کردم
خیلی متاسفم
واقعاً معذرت میخوام. پیش خودم چی فکر میکردم؟
احمق، احمق، بابیِ احمق
بابیِ احمق، آخه چرا باید
لیزا، هیچوقت نباید میذاشتم اون یکی بره
ازت متنفرم
ازت متنفرم
واقعاً ازم متنفری؟
چرا نمیتونستی بیشتر شبیه اون باشی؟
اون ساکت بود، باادب بود
یعنی، لعنتی، اون حتی
حدس میزنم از اون مدل آدمای مریض و روانی خوشت میاومد
مریض و روانی، هان؟
اوه، منظورت اینه که دقیقاً مثل خودت
چون این دقیقاً خودِ تویی، لیزا
یعنی، خودت گفتی که عاشق این کاری
عاشقش بودی، مگه نه؟
لیزا، تو عاشقش بودی، نه؟
بیا اینجا. خودت گفتی که دوستش داری
اونم یه دروغ بود؟
یکی از اون دروغهای کوچولوت؟
اوه، آره
No comments yet. Be the first to leave one.