প্রথম 200টি লাইন।
های مَکنِه، داری میری خونه؟
بله قربان، دارم میرم
آهای، اینو با خودت ببر
اون چیه، سونبه؟
آب افرا، زنم گفت بدم بهت
زنت داره سخت ترین دوره بارداری رو پشت سر میذاره
احتمالا تمام بدنش درد میکنه
اولین مراحل بارداری خسته کننده ترین دوره ست
ممنون، قربان- ...رئیسگروه هم-
بهم گفت که خوب هواتو داشته باشم
آدم رده بالایی تو سیآیاِی یا جایی میشناسین؟
دارم شوخی میکنم
بگیر، خدایا چه سنگینه
خدایا، مراقب باش
اِ وا
خونه ای
چیکار میکنی همه لامپا رو خاموش کردی؟
اومدی؟
چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
...رئیس گروه - عزیزم-
میشه یه لحظه بشینی؟
چی شده؟
امروز یکی بهم سر زد
کی؟ ما که تازه اومدیم اینجا
خیلی وقت پیش
... یه خانواده تو مرکز بهزیستی یک خانواده بود که
خواهر برادر بودن، و من بهشون نزدیک بودم
برادره اومد دیدنم
اِ واقعا؟
پس یعنی بعد مدت زیادی همو دیدین
آره- چرا اومده بود دیدنت؟-
گفتش همیشه کنجکاو بوده چیکارا میکنم
...حتی بهم گفت میدونسته ازدواج کردم و سئول بودم
...و برگشتم اینجا
از همه اینا خبر داشت
...و اینکه
...من
...چقدر از پدرم
...متنفرم
رو هم خیلی خوب میدونه
...اینکه از همه کارهایی که پدرم تو مرکز بهزیستی مرتکبشون شده
و تمام زندگیم سعی کردم ازشون فرار کنم
هم خبر داره
واقعا؟
نمیدونم چی بگم
ولی چرا یهویی سرو کله اش پیدا شد و همه این حرف ها روبهت زد؟
نه، یهویی نبودش
عزیزم
میشه یه چیزی ازت بپرسم؟
...بهم قول بده
که دروغ نمیگی
قول میدم
حالا بگو ببینم
...بعد از اون تصادف
واقعا حافظه ات رو از دست دادی، نه؟
چی؟
چی داری میگی؟
گفتی یادت نمیاد تو سئول چیکار کردی
میتونم این حرفتو واقعا باور کنم؟
...پس اون آدم
الکی نمردش
...یه بذر به جا گذاشت
...برای من
و برای شروع تازه
متوجهی؟
...تو نبودی، من
آخرین مردش بودم
...این دیگه چیه
ای خدا باز خوابم برده بود
دیروقته، نمیای بریم بخوابیم؟
تو اول برو
پس من میرم بخوابم
لااقل چراغو روشن کن، چشمات ضعیف میشنا
اون دیگه کی بود؟
یا خدا
عزیزم...داخل بمون
بله قربان
میتونم صحبت کنم، بیدارم
جان؟
منظورتون چیه؟
یه لحظه صبر کنید
اونجاست - لطفا بیاید بیرون -
بیاید بیرون و یه چندتا سوال جواب بدید
بیاید بیرون - داریم میبینمتون که اونجاییدا -
نمیشه بیاید بیرون؟
کیم هوان کیو حسابی رو این داستان وقت گذاشته ها
تصویر زخماش جعلی ان
اینا کار ما نیست
...رسانه ها هنوز کاملا برعلیه ما نشدن
...ولی اگه بپرسی میتونیم از این قضیه بدون اینکه آسیبی ببینیم قسر در بریم
جوابت نه هست
من اینکارو کردم تا عکس العملشو ببینم
اگه از قبل خبر داشتیم میتونستیم یه بهانه ای چیزی جور کنیم
...اینکه حتی متوجه این قضیه هم نشدیم
یعنی کیم هوان کیو اینکارو دست تنها انجام نداده
حتما یه نفر پشتشه
بیا یه چند هفته ای رو هیچی نگیم و یکم استراحت کنیم
بهترین راه برامون همینه
نمیشه فقط یه چند روز دیگه به کارام برسم؟
من تازه چو کیونگ هو رو دیدم
میگم بسه دیگه
همین روزاست اوضاعمون بدتر ازین بشه
خودت که باید بهتر بدونی
اینطوری فقط تعداد قربانیا بیشتر میشه
تو چرا انقد کله خری؟
چت شده؟این کارته
چرا انقد احساساتی رفتار میکنی؟
چرا از خودت بیخود شدی؟
لعنتی
خودت که میدونی باید چیکار کنی
دارم میرم بیرون قهوه بخورم
میخوام تا وقتی برگشتم همه جارو مرتب کرده باشی
قربان...یه نفر اومدن دیدنتون
ای خدا...به راحتی تونستی آدرسو پیدا کنی؟
این عکسو بعد از مراسم اختتامیه گرفتیم
یادت نمیاد نه؟
همه ی معلما گریه میکردن
احتمالا دیدی اون صحنه رو
همه خیلی ناراحت بودن
چه آشغالی
جانم؟
...خودتون که میدونید که مرکز بهزیستی یک خانواده
برای بچه ها چی بود
چه آدم بدبینی هستیا
...ولی خب در رابطه با مرکز بهزیستی
خبرای ساختگی زیادی وجود داشت
...پس میشه بگید چطوری شد که منو
اون عوضی تونستیم از بهزیستی بیایم بیرون؟
چون فقط ما میخواستیم که نمیشد همینطور الکی اومد بیرون
...میون کارمندای غذاخوری
یه زوج خوش قلب بود
که متاسفانه بچه دار هم نمیشدن
خیلی شماهارو دوست داشتن
بعد یهو گفتن میخوان شمارو به سرپرستی بگیرن
اونا جونگ کیونگ سوک و شوهرش بودن
...حالا هم
به لطف مرکز بهزیستی یک خانواده
تو کنار مادرتی
نخیر
...دارم دلیل واقعی اینکه
منو برادرم تونستیم از اون جهنم دره فرار کنیم رو میپرسم
...ای خدا...متوجه نمیشم که
چی شد یهو حرفامون به اینجا کشید
من دعوتت کردم اینجا
پس چرا به جای من، تو همش سوال میپرسی؟
به نظر درست نمیاد
خیلی نامردیه
هردومون سرمون شلوغه...پس بیا چرت و پرت گفتو
تموم کنیم و بریم سر اصل مطلب
درخواست من ساده ست
لطفا تمومش کن
...انقدر با مجله ی مدرسه ت اینور اونور نرو
درمورد گذشته کنجکاوی نکن
انقدر اینکارو میکنم تا جه یونگ رو پیدا کنم
که اینطور؟
میدونستم همینو میگی
...چیزی که داشتم بهش فکر میکردم
این بود که شاید بتونم کمکت کنم
بهت کمک میکنم برادر زاده ات رو پیدا کنی
منظورتون چیه؟
...ولی
تو که یکی از اونایی
ای خدا
زندگی اونقدرام که فکر میکنی آسون نیست
...واسه همین چیزاست که الان کنارهم نشستیم و
داریم درمورد فرصتای دوباره حرف میزنیم
چه خبر شده؟
مامانبزرگ...بیا اینجا - چی شده؟ -
چه خبر شده؟
چی شده؟
میتونم کمکتون کنم؟
از سازمان خاصی هستید؟
...راستش من
عه کاراگاه چویی سلام
شنیدم که ام آی یو* از پرونده کنار گذاشته شده
خیلی سریع اومدید
بله...همین اطراف بودم
میتونم داخلو ببینم؟ - بله بفرمایید داخل -
بیاید تو - چطوری این اتفاق افتاده؟ -
یاخدا
تیم دیگه ای هم قبل از ما اینجا بودن؟
نه فقط ما اومدیم اینجا
صحنه ی جرم کاملا تحت حفاظته
یاخدا
یا خدا
چرا اینطوری شده؟
ای خدا
چه زمونه ایه
چطور این اتفاق افتاده؟
ای خدای بزرگ
ای خدا
خیلی میخوام بدونم چی شده
منم همینطور
به زودی قراره یه حادثه ی دیگه پیش بیاد
همشون یه سری آدم عجیب غریبن
برای همین فکر میکنم حسابی غوغا میشه
چه نوع حادثه ای؟
درمورد جزئیاتش نمیتونم بهت بگم. متوجهی که؟
...ولی هنوز میتونم همینقدری بهت بگم
پایان آینده
No comments yet. Be the first to leave one.