প্রথম 200টি লাইন।
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آن خانم مهمان ما بود
میخواست از شوهرش جدا شود
سروان فونتانا موقع ناهار، بیدعوت آمد اینجا
خانم فونتانا
لطفاً به من نگاه کنید
میدانم از اتفاقی که افتاده خیلی آشفتهاید،
اما متأسفانه دوستانتان چیزی ندیدهاند،
پس لطف کنید و همهچیز را برایم تعریف کنید؛
از لحظهای که شما و شوهرتان وارد این اتاق شدید
شوهرم خشن بود
قبلاً هم چند بار سعی کرده بود مرا بکشد
اما این بار شما مقابله کردید
این کار را او با شما کرده؟
و نامهبازکن؟
آن را قبل از حملهی ادعایی برداشتید یا بعدش؟
بعدش. کجا بود؟
آنجا، روی آن میز
جناب دادستان، برای ما کاملاً روشن است
که خانم فونتانا فقط از خودش دفاع کرده
برگردیم به شوهرتان، خانم
کسی هست که حاضر باشد در این مورد شهادت بدهد؟
یک پزشک از جنوا
ـ تولیو موناری ـ تولیو موناری
پزشک ناحیه بود و مرا معاینه کرد
تأکید میکنم برای بازجویی در دسترس بمانید
و اما شما، خانم؛ متأسفانه مجبورم بازداشتتان کنم
فقط میخواستم با هم کنار بیایند
ـ چی شده؟ ـ هیس. ساکت باش
این دیگه چه وضعیه؟
بایست!
ژاندارمری! بایست!
بایست وگرنه شلیک میکنم!
قبول دارم اوضاع شاید مشکوک به نظر برسد
اما مطمئن باشید میتوانم توضیح بدهم
قهرمان جنگ به دست همسرش کشته شد!
«گاتزتا» بخرید! قاتل، دوست لیدیا پوئت است!
ـ ببینم چه کار میتوانم بکنم… ـ انریکو، باید باهات حرف بزنم
ـ باید حرف بزنیم ـ زاناردلیه!
حتماً
پس مطمئن باشید هر کاری از دستم بربیاید میکنم
ـ روزنامهها رو خونده یا نه؟ ـ هیس!
خیلی خب، بعدازظهر صحبت میکنیم
هوم
خداحافظ
چی شده؟
«گاتزتا» رو خریدم
نوشته یک قتل وحشیانه و خونسردانه اتفاق افتاده
اینها فقط روزنامهنگارن
همینطورن؛ فقط یادداشتهای دادستانی رو رونویسی میکنن
خیلی خب. باید تکتک این ادعاها رو جواب بدیم
ـ اگه حداقل دکتر موناری رو پیدا میکردیم… ـ لیدیا، بس کن. بس کن، لیدیا
میدونی نمیتونم دفاع از گراتزیا رو قبول کنم، نه؟
چی داری میگی، انریکو؟
میگم همین که یکی توی خونهی ما کشته شده
خودش بهاندازهی کافی رسواییه، لیدیا
گراتزیا بهترین دوست منه. آدم غریبهای هم نیست
میدونم. دقیقاً برای همین بهتره وکیلی ازش دفاع کنه
که هیچ شائبهای دربارهاش نباشه
ـ یکی از همکارها رو بهت معرفی میکنم ـ آهان، فهمیدم
زاناردلی گفته بهتره خودت رو کنار بکشی، درسته؟
ـ بس کن دیگه ـ دربارهی چی حرف میزدید؟
ـ چیزی که به تو ربطی داشته باشه نبود ـ دروغ میگی
ـ دروغگو! ـ ازم خواست به یکی از دوستانش کمک کنم
باشه؟
هوم
لوئیجی کاستل
ـ همون نقاشه؟ ـ آره، همون نقاش
دیشب در شرایط خیلی عجیبی بازداشت شده
ـ به قتل متهمه ـ هوم
زاناردلی ازم خواست دفاعش رو قبول کنم
امروز کارگاهش رو بازرسی میکنن. ازم خواسته حضور داشته باشم
اگه تو هم بخوای کمکم کنی…
پس واسه همینه پروندهی گراتزیا رو قبول نمیکنی؟ واقعاً نمیفهممت!
گفتم که؛ بهتره وکیلی ازش دفاع کنه که درگیر ماجرا نباشه
من وکیلِ بیطرف نمیخوام. برادرم رو میخوام!
برادرت همین الان گفت نمیتونه!
میبینی، لیدیا؟ مسئلهی رعایت مصلحته
حتماً، انریکو
لیدیا…
ـ خیلی ممنون ـ لیدیا. به من گوش کن، لیدیا
چی شده؟
من که چیزی نگفتم
عزیزم
بگو. حرف بزن
اگه میخوای بدونی،
روزنامهی تو تنها روزنامهایه که دربارهی بلایی که سرش اومده چیزی ننوشته
چون روزنامهی ما سیاسیه و اخبار جنایی حوزهی کارمون نیست
زنی که از خودش در برابر شوهر خشنش دفاع میکنه
به نظرم کاملاً مسئلهای سیاسیه
ستمگر و ستمدیده، نه؟
داری کمونیست میشی؟
یاکوپو، اون دختر فقط میخواست از خودش دفاع کنه،
ولی هیچکس این رو نمیگه. هیچکس نمیگه شوهرش میخواسته بکشدش
عزیزم، عزیزم. من وکیل نیستم
ـ میدونم ـ خب؟ پس؟
ولی شاید بتونی با اون دکتر مصاحبه کنی، نه؟
شاید اینطوری مردم ماجرا رو از زاویهی دیگهای ببینن
ـ فکر خوبیه ـ هوم
ـ فکر خوبیه، نه؟ ـ اوهوم
آماده شیم. قطار امروز ساعت دو بعدازظهر راه میافته
لیدیا، بهتره زیادی امیدوار نشیم
گراتزیا به دادگاه فرستاده میشه
و وقتی محاکمه شروع بشه، من باید نمایندهی دادستانی باشم
در هر صورت، تو باشی بهتر از یکی دیگهست
آره. ولی واقعیت اینه که شما دوتا بهترین دوست همید، نه؟
آره
و با اینکه من و تو نسبت فامیلی نداریم،
نمیدونم تا چه حد درست باشه که…
ـ خیلی این کلمه رو دوست داری ـ من…
ـ آدم رو… ـ لیدیا، من دوستش ندارم
ولی نمیتونی وانمود کنی مسئلهای نیست
صبح بخیر، جناب فرماندار
صبح بخیر، جناب قاضی
خبر انتصاب جدیدتان را شنیدم
فکر میکنم بهزودی در دادگاه همدیگر را ببینیم
خانم پوئت
ـ سلام مرا به جناب نماینده برسانید ـ حتماً. روز خوش
ـ با اجازه ـ خداحافظ
نگران نباش. از من بدش میآد، ولی کار عجیبی هم نمیکردیم
نمیکردیم
لیدیا، بهعنوان قاضی دادگاه جنایی منصوب شده
لعنتی!
داشتم میگفتم و باز هم میگم،
فکر میکنم از این به بعد بهتره با هم دیده نشیم
خیلی خب. پس چی کار کنیم؟
قایم بشیم توی اون مسافرخونههای دربوداغونی که ساعتی پول میگیرن؟
مسافرخونه نه، لیدیا. نه
هرچند… شاید بامزه باشه
یه راهی پیدا میکنیم، هان؟
قول میدم
نیمهی پر لیوان رو ببین
توی اولین محاکمهات حتی یک جلسه رو هم از دست نمیدم
ـ خیلی خندهدار بود ـ هوم
انریکو دفاعش رو قبول میکنه؟
فعلاً نه
امیدوارم قبل از صدور کیفرخواست راضیش کنم
ـ راضیش میکنم ـ شک ندارم
قرار بوده این نقاشی نبرد سان مارتینو رو به تصویر بکشه
سفارش دولتی برای شهرداریه
اما فکر نمیکنم آقای کاستل بتونه تمامش کنه،
با توجه به این قتل
قتلِ ادعایی
البته، قتلِ ادعایی. اما… مقتول، آقای الیو استورتی،
چند ماهی بود اینجا زندگی میکرد؛ به قول معروف، «مانند زن و شوهر»
ببخشید جناب دادستان، میشه روشنتر بفرمایید؟
آقای کاستل به نوعی «انحراف» اعتراف کرده که از ما پنهان نگه داشته بود
چه انحرافی؟
زندگیش را… کمی متفاوت میگذراند
خب، هنرمند بوده
بله، دقیقاً. بگذارید بگوییم «هنرمند»
واقعیت این است که این «هنرمند» با معشوقش اینجا زندگی میکرد،
و روز عید پاک،
صلاح دید از پشت به او شلیک کند
خون روی نقاشی پاشیده،
بعد تا جایی که توانسته پاکش کرده،
و جسد را داخل یک فرش پیچیده
ـ جناب دادستان، صبح بخیر ـ لیدیا
ببخشید آقای وکیل، دیر رسیدم. اما همانطور که دادستان میگوید،
نقشهی شهر تورین رازهای خودش را دارد
داشتم توضیح میدادم، اگر اجازه بدهید، آقای کاستل هر کاری از دستش برمیآمد کرده
تا آثار قتلِ ادعایی را پنهان کند
اول شیشهی پنجره را شکسته
تا ما فکر کنیم تیر از بیرون شلیک شده
بعد سعی کرده خون را پاک کند،
و درست وقتی میخواسته جسد را سر به نیست کند،
یک ژاندارم وظیفهشناس حین ارتکاب مچش را گرفته
دربارهی اسلحه چیزی نگفتید
هنوز سلاح را پیدا نکردهایم،
اما گمان میکنیم یک تپانچهی کالیبر کوچک بوده
یک «خوشلوله»، اگر از این بازی با کلمات بگذرید
و دیگر چیزی برای افزودن نیست
میتونم بپرسم انگیزهای هم در نظر گرفتید؟
چه عرض کنم، دوشیزه؟
حسادت؟
یک ماجرای عاشقانه؟
بالاخره زندگی آشفته است
شما وکلا دوست دارید در این آشفتگی غلت بزنید،
و ما دادستانها مجبوریم سر و سامانش بدهیم
ببخشید، جناب دادستان
پس از نظر حرفهای شما،
کاستل شیشهی پنجره را شکسته تا تحقیقات را منحرف کند؟
همین را گفتم
چرا باید چنین کاری کند؟
منظورم اینه اگه قصدش این بوده که جسد رو سر به نیست کنه،
روش عجیبی نیست؟
ـ دوشیزه خیلی نکتهسنج است ـ «دکتر»
«دکتر». با اینکه زن است
اما میبینید که قاتلها از این منطق پیروی نمیکنند
به نظر من، کاستل اول کار
شیشه را شکسته تا تحقیقات را منحرف کند،
و بعداً تصمیم گرفته خون را پاک کند
و جسد را در رودخانه بیندازد
قبلاً هم گفتم، آقای وکیل. قانون طبیعته
اگه پای پول در میون نباشه…
پس برای عشقه
فکر میکردم عصبانی شده باشی و هفتهها اخم کنی
بیخیال. میدونی که کینهای نیستم
آره، معلومه. حتماً
ـ ولی حرفت منطقی بود… ـ اوه!
No comments yet. Be the first to leave one.