The Law According to Lidia Poët

The Law According to Lidia Poët (La legge di Lidia Poët)

Farsi/persian সাবটাইটেল ডাউনলোড করুন

সিজন 3

রিলিজ তথ্য

The Law According to Lidia Poet S03E02 1080p NF WEB-DL DUAL DDP5 1 H 264-FLUX Filamingo Fa
ভাষ্য লিখেছেন filamingo_official
◥◣🔶 𝗙𝗶𝗹𝗮𝗺𝗶𝗻𝗴𝗼.𝗮𝗽𝗽 ● ZIMO 🔶◢◤

ট্যাগ

webdl
প্রকাশিত: 2026-08-12
ডাউনলোড: 0
শ্রবণপ্রতিবন্ধীদের জন্য: No

Farsi/persian সাবটাইটেল প্রিভিউ

প্রথম 200টি লাইন।

‏حرفه‌ای‌ترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی‏ ‏«فیلامینگو»‏ ‏تقدیم می‌کند‏

‏آن خانم مهمان ما بود‏

‏می‌خواست از شوهرش جدا شود‏

‏سروان فونتانا موقع ناهار، بی‌دعوت آمد اینجا‏

‏خانم فونتانا‏

‏لطفاً به من نگاه کنید‏

‏می‌دانم از اتفاقی که افتاده خیلی آشفته‌اید،‏

‏اما متأسفانه دوستانتان چیزی ندیده‌اند،‏

‏پس لطف کنید و همه‌چیز را برایم تعریف کنید؛‏

‏از لحظه‌ای که شما و شوهرتان وارد این اتاق شدید‏

‏شوهرم خشن بود‏

‏قبلاً هم چند بار سعی کرده بود مرا بکشد‏

‏اما این بار شما مقابله کردید‏

‏این کار را او با شما کرده؟‏

‏و نامه‌بازکن؟‏

‏آن را قبل از حمله‌ی ادعایی برداشتید یا بعدش؟‏

‏بعدش. کجا بود؟‏

‏آنجا، روی آن میز‏

‏جناب دادستان، برای ما کاملاً روشن است‏

‏که خانم فونتانا فقط از خودش دفاع کرده‏

‏برگردیم به شوهرتان، خانم‏

‏کسی هست که حاضر باشد در این مورد شهادت بدهد؟‏

‏یک پزشک از جنوا‏

‏ـ تولیو موناری‏ ‏ـ تولیو موناری‏

‏پزشک ناحیه بود و مرا معاینه کرد‏

‏تأکید می‌کنم برای بازجویی در دسترس بمانید‏

‏و اما شما، خانم؛ متأسفانه مجبورم بازداشتتان کنم‏

‏فقط می‌خواستم با هم کنار بیایند‏

‏ـ چی شده؟‏ ‏ـ هیس. ساکت باش‏

‏این دیگه چه وضعیه؟‏

‏بایست!‏

‏ژاندارمری! بایست!‏

‏بایست وگرنه شلیک می‌کنم!‏

‏قبول دارم اوضاع شاید مشکوک به نظر برسد‏

‏اما مطمئن باشید می‌توانم توضیح بدهم‏

‏قهرمان جنگ به دست همسرش کشته شد!‏

‏«گاتزتا» بخرید! قاتل، دوست لیدیا پوئت است!‏

‏ـ ببینم چه کار می‌توانم بکنم…‏ ‏ـ انریکو، باید باهات حرف بزنم‏

‏ـ باید حرف بزنیم‏ ‏ـ زاناردلیه!‏

‏حتماً‏

‏پس مطمئن باشید هر کاری از دستم بربیاید می‌کنم‏

‏ـ روزنامه‌ها رو خونده یا نه؟‏ ‏ـ هیس!‏

‏خیلی خب، بعدازظهر صحبت می‌کنیم‏

‏هوم‏

‏خداحافظ‏

‏چی شده؟‏

‏«گاتزتا» رو خریدم‏

‏نوشته یک قتل وحشیانه و خونسردانه اتفاق افتاده‏

‏این‌ها فقط روزنامه‌نگارن‏

‏همین‌طورن؛ فقط یادداشت‌های دادستانی رو رونویسی می‌کنن‏

‏خیلی خب. باید تک‌تک این ادعاها رو جواب بدیم‏

‏ـ اگه حداقل دکتر موناری رو پیدا می‌کردیم…‏ ‏ـ لیدیا، بس کن. بس کن، لیدیا‏

‏می‌دونی نمی‌تونم دفاع از گراتزیا رو قبول کنم، نه؟‏

‏چی داری می‌گی، انریکو؟‏

‏می‌گم همین که یکی توی خونه‌ی ما کشته شده‏

‏خودش به‌اندازه‌ی کافی رسواییه، لیدیا‏

‏گراتزیا بهترین دوست منه. آدم غریبه‌ای هم نیست‏

‏می‌دونم. دقیقاً برای همین بهتره وکیلی ازش دفاع کنه‏

‏که هیچ شائبه‌ای درباره‌اش نباشه‏

‏ـ یکی از همکارها رو بهت معرفی می‌کنم‏ ‏ـ آهان، فهمیدم‏

‏زاناردلی گفته بهتره خودت رو کنار بکشی، درسته؟‏

‏ـ بس کن دیگه‏ ‏ـ درباره‌ی چی حرف می‌زدید؟‏

‏ـ چیزی که به تو ربطی داشته باشه نبود‏ ‏ـ دروغ می‌گی‏

‏ـ دروغگو!‏ ‏ـ ازم خواست به یکی از دوستانش کمک کنم‏

‏باشه؟‏

‏هوم‏

‏لوئیجی کاستل‏

‏ـ همون نقاشه؟‏ ‏ـ آره، همون نقاش‏

‏دیشب در شرایط خیلی عجیبی بازداشت شده‏

‏ـ به قتل متهمه‏ ‏ـ هوم‏

‏زاناردلی ازم خواست دفاعش رو قبول کنم‏

‏امروز کارگاهش رو بازرسی می‌کنن. ازم خواسته حضور داشته باشم‏

‏اگه تو هم بخوای کمکم کنی…‏

‏پس واسه همینه پرونده‌ی گراتزیا رو قبول نمی‌کنی؟ واقعاً نمی‌فهممت!‏

‏گفتم که؛ بهتره وکیلی ازش دفاع کنه که درگیر ماجرا نباشه‏

‏من وکیلِ بی‌طرف نمی‌خوام. برادرم رو می‌خوام!‏

‏برادرت همین الان گفت نمی‌تونه!‏

‏می‌بینی، لیدیا؟ مسئله‌ی رعایت مصلحته‏

‏حتماً، انریکو‏

‏لیدیا…‏

‏ـ خیلی ممنون‏ ‏ـ لیدیا. به من گوش کن، لیدیا‏

‏چی شده؟‏

‏من که چیزی نگفتم‏

‏عزیزم‏

‏بگو. حرف بزن‏

‏اگه می‌خوای بدونی،‏

‏روزنامه‌ی تو تنها روزنامه‌ایه که درباره‌ی بلایی که سرش اومده چیزی ننوشته‏

‏چون روزنامه‌ی ما سیاسیه و اخبار جنایی حوزه‌ی کارمون نیست‏

‏زنی که از خودش در برابر شوهر خشنش دفاع می‌کنه‏

‏به نظرم کاملاً مسئله‌ای سیاسیه‏

‏ستمگر و ستمدیده، نه؟‏

‏داری کمونیست می‌شی؟‏

‏یاکوپو، اون دختر فقط می‌خواست از خودش دفاع کنه،‏

‏ولی هیچ‌کس این رو نمی‌گه. هیچ‌کس نمی‌گه شوهرش می‌خواسته بکشدش‏

‏عزیزم، عزیزم. من وکیل نیستم‏

‏ـ می‌دونم‏ ‏ـ خب؟ پس؟‏

‏ولی شاید بتونی با اون دکتر مصاحبه کنی، نه؟‏

‏شاید این‌طوری مردم ماجرا رو از زاویه‌ی دیگه‌ای ببینن‏

‏ـ فکر خوبیه‏ ‏ـ هوم‏

‏ـ فکر خوبیه، نه؟‏ ‏ـ اوهوم‏

‏آماده شیم. قطار امروز ساعت دو بعدازظهر راه می‌افته‏

‏لیدیا، بهتره زیادی امیدوار نشیم‏

‏گراتزیا به دادگاه فرستاده می‌شه‏

‏و وقتی محاکمه شروع بشه، من باید نماینده‌ی دادستانی باشم‏

‏در هر صورت، تو باشی بهتر از یکی دیگه‌ست‏

‏آره. ولی واقعیت اینه که شما دوتا بهترین دوست همید، نه؟‏

‏آره‏

‏و با اینکه من و تو نسبت فامیلی نداریم،‏

‏نمی‌دونم تا چه حد درست باشه که…‏

‏ـ خیلی این کلمه رو دوست داری‏ ‏ـ من…‏

‏ـ آدم رو…‏ ‏ـ لیدیا، من دوستش ندارم‏

‏ولی نمی‌تونی وانمود کنی مسئله‌ای نیست‏

‏صبح بخیر، جناب فرماندار‏

‏صبح بخیر، جناب قاضی‏

‏خبر انتصاب جدیدتان را شنیدم‏

‏فکر می‌کنم به‌زودی در دادگاه همدیگر را ببینیم‏

‏خانم پوئت‏

‏ـ سلام مرا به جناب نماینده برسانید‏ ‏ـ حتماً. روز خوش‏

‏ـ با اجازه‏ ‏ـ خداحافظ‏

‏نگران نباش. از من بدش می‌آد، ولی کار عجیبی هم نمی‌کردیم‏

‏نمی‌کردیم‏

‏لیدیا، به‌عنوان قاضی دادگاه جنایی منصوب شده‏

‏لعنتی!‏

‏داشتم می‌گفتم و باز هم می‌گم،‏

‏فکر می‌کنم از این به بعد بهتره با هم دیده نشیم‏

‏خیلی خب. پس چی کار کنیم؟‏

‏قایم بشیم توی اون مسافرخونه‌های درب‌وداغونی که ساعتی پول می‌گیرن؟‏

‏مسافرخونه نه، لیدیا. نه‏

‏هرچند… شاید بامزه باشه‏

‏یه راهی پیدا می‌کنیم، هان؟‏

‏قول می‌دم‏

‏نیمه‌ی پر لیوان رو ببین‏

‏توی اولین محاکمه‌ات حتی یک جلسه رو هم از دست نمی‌دم‏

‏ـ خیلی خنده‌دار بود‏ ‏ـ هوم‏

‏انریکو دفاعش رو قبول می‌کنه؟‏

‏فعلاً نه‏

‏امیدوارم قبل از صدور کیفرخواست راضیش کنم‏

‏ـ راضیش می‌کنم‏ ‏ـ شک ندارم‏

‏قرار بوده این نقاشی نبرد سان مارتینو رو به تصویر بکشه‏

‏سفارش دولتی برای شهرداریه‏

‏اما فکر نمی‌کنم آقای کاستل بتونه تمامش کنه،‏

‏با توجه به این قتل‏

‏قتلِ ادعایی‏

‏البته، قتلِ ادعایی. اما… مقتول، آقای الیو استورتی،‏

‏چند ماهی بود اینجا زندگی می‌کرد؛ به قول معروف، «مانند زن و شوهر»‏

‏ببخشید جناب دادستان، می‌شه روشن‌تر بفرمایید؟‏

‏آقای کاستل به نوعی «انحراف» اعتراف کرده که از ما پنهان نگه داشته بود‏

‏چه انحرافی؟‏

‏زندگیش را… کمی متفاوت می‌گذراند‏

‏خب، هنرمند بوده‏

‏بله، دقیقاً. بگذارید بگوییم «هنرمند»‏

‏واقعیت این است که این «هنرمند» با معشوقش اینجا زندگی می‌کرد،‏

‏و روز عید پاک،‏

‏صلاح دید از پشت به او شلیک کند‏

‏خون روی نقاشی پاشیده،‏

‏بعد تا جایی که توانسته پاکش کرده،‏

‏و جسد را داخل یک فرش پیچیده‏

‏ـ جناب دادستان، صبح بخیر‏ ‏ـ لیدیا‏

‏ببخشید آقای وکیل، دیر رسیدم. اما همان‌طور که دادستان می‌گوید،‏

‏نقشه‌ی شهر تورین رازهای خودش را دارد‏

‏داشتم توضیح می‌دادم، اگر اجازه بدهید، آقای کاستل هر کاری از دستش برمی‌آمد کرده‏

‏تا آثار قتلِ ادعایی را پنهان کند‏

‏اول شیشه‌ی پنجره را شکسته‏

‏تا ما فکر کنیم تیر از بیرون شلیک شده‏

‏بعد سعی کرده خون را پاک کند،‏

‏و درست وقتی می‌خواسته جسد را سر به نیست کند،‏

‏یک ژاندارم وظیفه‌شناس حین ارتکاب مچش را گرفته‏

‏درباره‌ی اسلحه چیزی نگفتید‏

‏هنوز سلاح را پیدا نکرده‌ایم،‏

‏اما گمان می‌کنیم یک تپانچه‌ی کالیبر کوچک بوده‏

‏یک «خوش‌لوله»، اگر از این بازی با کلمات بگذرید‏

‏و دیگر چیزی برای افزودن نیست‏

‏می‌تونم بپرسم انگیزه‌ای هم در نظر گرفتید؟‏

‏چه عرض کنم، دوشیزه؟‏

‏حسادت؟‏

‏یک ماجرای عاشقانه؟‏

‏بالاخره زندگی آشفته است‏

‏شما وکلا دوست دارید در این آشفتگی غلت بزنید،‏

‏و ما دادستان‌ها مجبوریم سر و سامانش بدهیم‏

‏ببخشید، جناب دادستان‏

‏پس از نظر حرفه‌ای شما،‏

‏کاستل شیشه‌ی پنجره را شکسته تا تحقیقات را منحرف کند؟‏

‏همین را گفتم‏

‏چرا باید چنین کاری کند؟‏

‏منظورم اینه اگه قصدش این بوده که جسد رو سر به نیست کنه،‏

‏روش عجیبی نیست؟‏

‏ـ دوشیزه خیلی نکته‌سنج است‏ ‏ـ «دکتر»‏

‏«دکتر». با اینکه زن است‏

‏اما می‌بینید که قاتل‌ها از این منطق پیروی نمی‌کنند‏

‏به نظر من، کاستل اول کار‏

‏شیشه را شکسته تا تحقیقات را منحرف کند،‏

‏و بعداً تصمیم گرفته خون را پاک کند‏

‏و جسد را در رودخانه بیندازد‏

‏قبلاً هم گفتم، آقای وکیل. قانون طبیعته‏

‏اگه پای پول در میون نباشه…‏

‏پس برای عشقه‏

‏فکر می‌کردم عصبانی شده باشی و هفته‌ها اخم کنی‏

‏بی‌خیال. می‌دونی که کینه‌ای نیستم‏

‏آره، معلومه. حتماً‏

‏ـ ولی حرفت منطقی بود…‏ ‏ـ اوه!‏

মন্তব্যসমূহ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left