Prvních 200 řádků.
آنچه گذشت :
ما فکر مي کنيم شما آدمِ متخصصي هستيد .
مي خواهيم که تيم از افرادِ تعليم ديده رو رهبري کنيد .
مصاحبه چطور بود ؟
چرا بايد اين همه راه رو به پورتلند برم ...
برايِ تحقيقاتي که هيچ نتيجه اي نداره ؟
چونکه نتيجه ميده . من حامله ام .
تمامِ عمرم دوست داشتم يه بچه داشته باشم ، و حالا به خاطرِ تو ، مي تونم .
مي دونم که برات اهميت نداره ...
ولي کساني که سه سال باهاشون زندگي کردم منو جا گذاشتن .
- تو حالت خوبه ؟ - آره .
- اون با ما نمياد . - البته که مياد .
- چرا ؟ - چونکه اون رو هم جا گذاشتن .
داره دير ميشه .
جايِ خوبيه که کمپ بزنيم .
- ميرم يه کمي هيزم جمع کنم . - منم باهات ميام .
نمي خواي در موردش حرف بزني ؟
در موردِ چي ؟
در موردِ يه هفته اي که با اونا بودي .
خوب ، بعد از اينکه رفتي ...
من يه معامله باهاشون کردم ...
که اگر از بِن مراقبت کنم ، اجازه ميدن که از جزيره خارج بشم .
نمي دونم .
سرم رو پايين انداختم و کاري که بايد مي کردم رو انجام دادم ...
و هيچ سئوالي نکردم .
فقط همين ؟
فقط همين .
خيلي خوب . چي مي خواي بگي ؟
مي خوام بدونم که شما تويِ اين جزيره چکار مي کنيد ...
چرا باعثِ وحشتِ ما ميشيد و از ما ليست تهيه مي کنيد ...
و بچه ها رو مي دزديد ؟
مي خوام همه چيز رو بدونم .
ولي اولين چيزي که مي خوام بدونم اينه که ...
تو کي هستي ؟
سلام . من جوليت بورک هستم .
من با بيوسايِنس کار مي کنم .
الان به آقايِ آلپرت خبر ميدم که اومديد .
ممنونم .
فکر کنم اونا يه مقدار عجيب به نظر ميان .
هرگز نمي تونم با اين آدمها بسازم .
سلام ، دکتر بورک .
اگه صندوق عقب رو باز کني ، وسايلتون رو بر ميدارم .
ممنونم .
آه ، ما رو پيدا کردي .
حتي نمي دونستم اينجا فرودگاه داره .
مي دونم . همه رو غافلگير مي کنه .
سلام ، شما بايد ريچل باشيد .
- ريچارد آلپرت هستم . - از ملاقات با شما خوشوقتم .
ازت ممنونم که خواهرت رو چند ماه به ما قرض دادي .
فقط قول بديد که اونو صحيح و سالم بر مي گردونيد .
خوب ، ما کاملاً مراقبش هستيم .
مي دونيد ؟ ما بايد براي امنيتِ بيشترشما رو از اينجا به بعد ببريم ، پس ...
هر وقت آماده شدي ، اون طرف منتظرت هستيم ...
ولي خواهش مي کنم سريعتر تموم کنيد . از ديدار با شما خوشحال شدم .
- ممنونم . - ممنونم .
- اينطوري بهتره . - آيا کارم اشتباهه ؟
نبايد برم . اگه دوباره مريض بشي ، چي ؟
نميشم . سرطان از بين رفته ...
و حالم کاملاً خوبه . ممنونم .
- بر مي گردم . - مي دونم .
قبل از اينکه بچه ات بدنيا بياد . قول ميدم .
- مي دونم ، نگرانِ ما نباش ، باشه ؟ - خيلي خوب .
تمامِ عمرت رو صرف کردي تا به اينجا برسي ، پس ...
موقعيت رو از دست نده .
- دوستت دارم . - منم دوستت دارم .
- خيلي خوب . - برو و يه کاري کن تا بهت افتخار کنيم .
تو کي هستي ؟
اگه بهت بگم کي هستم ...
اگه بهت هر چيزي که مي دونم ، بگم ...
منو مي کُشي .
فکر مي کني اگه نگي ، نمي کُشمت ؟
ولش کن .
دير يا زود ، جواب سئوالهام رو ميده .
وقتي که آمادگيش رو داشته باشه جوابت رو ميده ...
و تا اون موقع بايد صبر کني .
من ازش محافظت مي کنم .
GDRZ ويرايش و تنظيم توسط : رضا _By Reza : [email protected]_ (¯`•¸·´¯) :-)
کلير ؟
کلير ؟ کلير ؟
چي شده ؟
چيزي نيست .
هيس . مي دونم .
کلير ، هي .
کلير ، حالت خوبه ؟
چارلي ، چي شده ؟
صدايِ آرون رو نشنيدي ؟
- حالش خوبه ؟ - خوبه ، حالش خوبه .
- تو حالت خوبه ؟ - آره ، فقط ...
يه مقدار احساسِ کسالت مي کنم . خوب نخوابيدم .
باورم نميشه که صدايِ گريه اش رو نشنيدم .
شايد به خاطرِ چيزي باشه که خوردي .
چرا آرون رو به من نميدي و خودت استراحت کني ؟
- ممکنه مراقبش باشي ؟ - البته .
زياد نخوابيدم .
فکر کنم فايده اي نداشته باشه که بهشون بگيم صبر کنن ، درسته ؟
آخه دارن بر مي گردن . اونا رو درک کن .
افرادم سعيد رو به مدتِ سه روز به يه تاب بسته بودن .
بعدش من کيت رو تويِ جنگل کشوندم ...
به خودم و اون ، دستبند زدم و در بهش دروغ گفتم .
فکر مي کني براي اينکه آمادگِي شنيدنش رو داشته باشن ، چقدر زمان ميبره ؟
تا چند ساعت ديگه به کمپ ميرسيم .
بعدش امکان داره فراموشش کنن .
عَصَبي هستي ؟
آره .
مي دونم که6 ماه ، زمانِ زياديه ...
ولي چشم بهم بزني ، تموم ميشه .
نمي تونم صبر کنم تا ببينم اونجا کجاست .
دکتر بروک ، ممکنه بشينيد ؟ مي خوام نبضتون رو بگيرم ...
البته اگر مشکلي نداره ؟
بله ، البته .
همه افرادِ شرکت از اومدنِ شما هيجانزده شدن ، دکتر بروک ...
و فکر کنم تحقيقاتِ شما تاثيرِ زيادي روي ما ميذاره .
اون چيه ؟
آبِ پرتقال با محلول آرامبخشه .
بايد اونو بخورم ؟
شما در طول سفر مي خوابيد ، دکتر بروک .
يه آرامبخشِ قويه .
من با امضايِ کاغذهايِ شما موافقت کردم ...
موافقت کردم که ظرفِ6 ماهِ آينده با کسي صحبت نکنم ...
با اينکه کسي در جامعه پزشکي نبايد چيزي از ...
سازمانِ بيوسايِنس بفهمه ، موافقت کردم ...
- چرا موافقت کردي ؟ - چي ؟
چرا با اون چيزها موافقت کردي ؟ به نظر ميرسه به خاطرِ بدست آوردنِ موقعيتِ شغلي بوده ...
و در ضمن ، حقوقِ خوبي هم به تو پرداخت نمي کنيم .
فکر کنم به اين علت موافقت کردي ، چونکه ...
مطمئني که اونجايي که داريم تو رو مي بريم يه جايِ استثتائيه .
استثنايي ؟
بذار يه چيزي ازت بپرسم ، جوليت .
تو رويِ يک زن کار کردي ...
خواهرِ خودت ...
که رَحِمِش توسطِ شيمي درماني آسيب ديده بود ...
غيرِ بارور شده بود ، و تو کاري کردي که حامله بشه .
تو ، زندگي رو در جايي خلق کردي که هيچ راهي برايِ زندگي وجود نداشت .
اون يه هديه اس ، جوليت . تو بهش هديه کردي .
حالا احساس مي کني که مجبوري اين کارها رو انجام بدي ؟
جايي که ميريم ، قراره کارهاي مهمي انجام بدي .
دقيقاً کجا داريم ميريم ؟
نمي تونم بهت بگم ...
ولي تنها چيزي که مي تونم بگم اينه که چيزهايي رو اونجا مي بيني ...
که هرگز نمي توني تصورش هم بکني .
حالا هم کسي شما رو مجبور به انجامِ کاري نکرده ...
پس اگر نظرتون تغيير کرده ، مي تونيم شما رو برگردونيم به ...
شايد بهتر بود اينقدر سريع اونو نمي خوردي .
صبح بخير .
نه ، نه ، چيزي نيست . تا چند ساعت نمي توني حرفي بزني ...
ولي يه مقدار که بگذره ، بهتر ميشه .
متاسفم که مجبور شدم ببندمت ، چونکه زياد تکون مي خورديم .
مراقبِ سَرِت باش .
دستت رو بده به من .
رسيديم .
اينجا کجاست ؟
سلام ، دکتر بروک .
اسمِ من بنجامين لاينوسه .
واقعاً مشتاقم که با شما کار کنم .
مراقبِ زيرِ پاتون باشيد .
هي ، آبش خيلي زياده .
همش خيس ميشه .
اين سوپِ جوئه ، رفيق . بايد خيس باشه .
سه تا مَرد و يه بچه مي بينم .
هوگو رو دو بار شمردم .
چيه ؟
من که اسمت رو صدا کردم .
هي ، کسي آسپيرين نداره ؟
کلير ، حالت خوب به نظر نمياد .
هي ، اينجا چکار مي کني ؟ بايد الان خوابيده باشي .
آره ، مي دونم . فقط ...
سَرَم درد مي کنه .
الان دو تا آسپيرين برات ميارم .
ممنونم .
حرومزاده .
جک ، اون جکه .
سعيد .
هارلي .
دکتر .
اون چه غلطي اينجا مي کنه ؟
سلام .
سلام .
پس ...
تو يکي از اونايي ؟
اسمم جوليته .
تو رو رويِ اسکله به ياد ندارم ...
جايي که شما رويِ سرمون کيسه کشيديد ...
و شوک به ما وارد کرديد .
اونجا نبودم .
شنيدم دکتري .
در حقيقت يه مُحَقِق هستم .
تو رو فرستادن اينجا که حواست به من باشه ؟
خيلي خوب .
اتان ، آخرين نفري که از شما به اينجا اومد ...
کلير رو دزديد ...
و چارلي رو عصباني کرد .
اونو ، اون طرف دفن کرديم .
اون مُرده ، جوليت . اون مُرده .
چيزي نيست . تو سعيِ خودت رو کردي .
چرا نميري لباست رو عوض کني ؟
من با بِن حرف ميزنم .
انتخابِ خودِ سابين بود که حامله بشه .
اون مي دونست که خطر داره .
فکر کنم اين اتفاق در حينِ آبستن شدن افتاده باشه ...
در اين صورت ، هيچ کاري نمي تونم بکنم ، حداقل در اينجا .
No comments yet. Be the first to leave one.