De første 200 linjer.
تو زندگیمو خراب کردی الیویت
خودشه؟
اگه از بپرسی، میگم عدالت شاعرانه
- خانواده استاین - ازوقتی کتاب جهنمی رو
پیدا کردم، دنبالم بودن.
همه طلسماشون از
کتاب «شرارت ناگفتنی» هست.
خانواده من هرگز دست از کتاب نمی کشن.
باید به راهی پیدا کنی تا نشان رو از دین پاک کنی.
قبل از اینکه دوباره شیطان بشه.
یه درمانی واسه نشان تو کتاب هست
ولی تاوانی داره.
باید نابودش کنیم.
شاید پشت سرش کار کردن، فکر خوبی نباشه.
سم! بسوزوش! الان
و می دونم زندگی
یه ذره بده، پس تو می تونی درعوض کارای خیلی خوبی انجام بدی.
کمکم می کنی؟
ولی گاهی «بدی» واقعا بده.
و خوبی می تونه تاوان سنگینی داشته باشه
پسرمو بکش.
کراولی رو می کشم.
می تونی کتابو بخونی؟
دستخط نادیا رو برام بیار و منم بهت درمان رو میدم.
ما یه قراری داشتیم.
می خوای بری؟ عجله کن.
تو باید آیلین باشی.
اره. من برای مصاحبه اومدم.
خیلی ممنون که بعد از ساعتها بهم وقت دادید.
همونطور که می بینید، سالم هستم
و چشمام خوب می بینه که نکته مهمیه نه؟
چون این یه تحقیق مطالعاتی روی بیناییه؟
من و دوستم
تاجایی که بتونیم این مطالعات کلینیکی رو انجام میدیم
چون هردومون قرض داریم
و پولی که از این کارا بدست میاد، واقعا به هزینه دانشگاهمون کمک می کنه.
باشه
انگار همه چیز مرتبه.
باشه
بیا یه نگاهی به این چشما بندازیم.
بله
باشه
نه نه!
نه!
نه!!
اینجا همه چیز مرتبه؟
چی شده؟
همه چیز مرتبه؟
هی!
قلب فرشته
== ترجمه و زیرنویس از: Mohade$eh ==
هیچی؟
هیچی پیدا نکردی؟!
روینا، الان چند روزه!
گفتی دستخط، رمز رو می شکنه.
من یه هنرمندم ساموئل. تو این چیزا نمیشه عجله کرد.
شاید اگه به غل و زنجیر نبودم...
واقعا قدرت کاملمو ندارم
اره و تو قدرت کاملتو «نخواهی داشت».ء
جادویی درکار نیس
ببین، من به درمان برای برادرم نیاز دارم
و اگه داری وقت کشی می کنی....
آخه واسه چی باید وقت کشی کنم!؟
من واسه حفاظت از خودم می خوام نشان از برادرت پاک بشه.
می خوام از زنجیرا و این خراب شده خلاص بشم
و می خوام به قراردادمون عمل کنی
و کراولی رو بکشی.
قرارمون رو یادته نه ساموئل؟
باور کن هیچ مشکلی با کشتن کراولی ندارم.
مشکل اینه که
زبانی که نادیا در دستخطش استفاده کرده
تقریبا غیرقابل کشفه.
اون یه جادوگر مستعد ولی خوک هرزه بود.
وقتی که رمز رو شکست
دوباره برای خودش رازهاشو رمزگذاری کرد.
پس...
حالا رمزی رو بشکنیم تا... یه رمز دیگه رو بشکنیم؟
زود گفتیا
گوش کن، دین هرروز بدتر میشه
اینکارو انجام بده.
یادت نمیره که خرید کنی، نه؟
نه
مبهوت کننده است
مبهوت کننده و ناامید کننده است.
الدون، یه زمانی بود که
بهت لقب «بهترین» رو می دادم.
از برادرا و عموزاده هات بپرس.
ولی معلومه که خراب شدی
و در نتیجه مغرور شدی..
به بالاترین سطح بی قضاوتی رسیدی.
فک کردی سریع با اون دختره
یه کاری می کنی
و بعد اونو درو می کنی.
قربان...
و یه شاهد پیدات کرد.
ما نباید شاهدی داشته باشیم!
و نباید یه جسد رو جا بذاریم.
و قطعا ما موقع درو کردن،
عقب تر از جسدا نمی ریم.
کلید موفقیت ما در تمام این قرن ها، رازداری بوده.
بابا...
من هیچ وقت قبلا چنین کاری نکردم.
از وقتی جیکوب مرد... دیگه خودم نبودم.
نه
نه نه نه.
به خودت اجازه نده با سواستفاده از اون
برای حماقتت، خاطره برادرتو کم ارزش کنی.
من پر از پشیمونیم قربان
شک دارم.
ولی وقتی به درجات پایین تر
خانواده سقوط کنی، پشیمون میشی.
درجه ای که از مقام پسر و وارث می رسی
به در جه موش ازمایشگاهی.
من فقط یه اشتباه کردم.
انضباط.
با انضباطه که زندگیمون پابرجاست.
اگه قضیه حل شد، کارمون تمومه.
اینجوری خودتو رها می کنی.
اول، گندتو از اوماها پاک کن.
بعد، رد وینچسترا رو می گیری
که برادرت جیکوب رو کشتن.
و شاید الان کتاب جهنمی
دستشون باشه.
انجام میشه.
قربان؟
عمو مونرو؟
بله ایلای؟
داشتم فک می کردم فکر خوبیه که
که چنین ماموریت مهمی رو به الدون بدیم
چون اون...
قضاوت خیلی مورد تردیده
با توجه به مشکلات خودت، حرفت خیلی شجاعانه بود.
مشکلات من قربان؟
اون دختر موقرمزی که
عموزاده ات جیکوب موقع مردنش دنبالش بود...
اونی که کتابو دزدید...
اون وظیفه تو نبود؟
جاشو پیدا کردی؟
دارم سعی می کنم قربان.
هنوز ردی ازش نیست.
خب، اگه کتاب پیش وینچسترا نباشه، پیش دختره است.
پس اگه اینقدر نگرانی که عموزاده ات شکست بخوره
با الدون همکاری کن و تلاش هاشو تقویت کن.
حالا برو.
واو
هی
خب، تو شبیه اشغال شدی.
من فقط... واقعا خوب نخوابیدم.
با زنی هستی که بهم نگفتی؟
- زن؟ - خب، فقط دارم می پرسم.
وقتی دیشب رفتم بخوابم، اینجا نبودی.
این چند هفته
خیلی تنهایی کارایی می کنی
اره اینکارو می کنم.
نه نمی کنی.
دین، ما همیشه دقیقا در یک زمان
دقیقا یه کار نمی کنیم که.
یادته یه بار رفتی
تنهایی اون لونه خون اشاما رو ترکوندی؟
داشتی لونه خون اشاما رو می ترکوندی؟
نه من...
اون چیه؟ چکار می کنی؟
خب، اون احمقا دنبال کتاب بودن
استاین ها
خب، اونی که کشتیمش، گفت که یه خانواده بزرگ داره.
پس اگه بازم ازشون وجود داره، فهمیدم احتمالا باید
تا جایی که میشه بشناسیمشون.
و؟
خب، یه عالمه چیز می دونیم
اینکه بازار اقتصادی رو به گند کشیدن
که به هیتلر کمک کردن کارشو شروع کنه
بعلاوه کلی کارایی که خدا می دونه.
ولی اگه سال 1800 رو بگردی، ردشون گم میشه.
هیچی تو تحقیقات نیست، هیچی تو اینترنت نیس.
انگار خانواده شون یه روزه ایجاد شده.
خانواده ها معمولا اینجوری نیستن.
نه نیستن.
البته خیلی هم وقتمو هدر نرفت.
فک کنم برای خودمون یه پرونده پیدا کردم. .
یه تذکر انلاین از یه قتل در اوماها هست.
چشمای قربانی بیرون اومده بوده.
به محض اینکه قاتل از پنجره بیرون پریده، سرایدار هم میرسه.
همین؟
خب، پنجره تو طبقه سوم بوده.
ببین، مرد، فقط می خوام سرم شلوغ باشه خب؟
مگه اینکه تو چیز بهتری داشته باشی
نه، ندارم.
منم هستم.
خب، من میرم سراغش.
تو هم باید بیای.
صبح اول وقت میریم.
هی چارلی
هی. تویی
با یه... لگن قراضه.
ولی چرا اینجا همو می بینیم؟
می تونستم بیام به «دث استار"ء
نه نه این...
این بهتره.
ما قرار نیست تو انبار کار کنیم پس...
دوباره قضیه چیه؟
No comments yet. Be the first to leave one.