Οι πρώτες 200 γραμμές.
تا جایی که یادت میآد.
الیزابت.
اینجوری یادت میآد؟
آره.
نه، من...
دیگه نمیدونم.
لیزی، خواهش میکنم.
هرگز اتفاق نیفتاد.
۱۵ سال گذشته.
۱۵ سال از عمرت هدر رفت، الیزابت،
در حالی که به این توهم چسبیده بودی.
با هامون حرف بزن، لیزی.
لیزی،
به من نگاه کن.
باورم داری؟ نداری؟
من هیچوقت کاری نمیکردم که مامان رو آزار بدم.
نمیدونم مگی،
انگار دو تا صدا تو سرمه.
یکیشون بهم میگه باورت کنم و...
خب، اون یکی بهم میگه دیگه هیچوقت بهت اعتماد نکنم.
وقتی جلو روم نشستین و قضاوتم میکنین، حرف زدن سخته.
ما اینجا نیستیم که تو رو قضاوت کنیم الیزابت.
میتونی بهم اعتماد کنی، لیزی.
از کجا مطمئن باشم؟
نگام کن.
من خواهرتم.
میدونی یعنی چی
که با حقیقت روبرو بشی، الیزابت.
دوباره ازت میپرسم.
شش جولای سال ۱۹۶۰ چی شد؟
خیلی غیرواقعی به نظر میرسید.
حتماً همینطور بوده.
حاضریم از این موضوع بگذریم؟
کجا بریم؟ خانمها؟
عمارت دارتمور، لطفاً.
مشکلی نیست.
خواهرت، مارگارت پایک، مادرت رو کُشت؟
مادرت رو؟
نه، نه، اون نکُشت.
همه چی تو ذهن منه.
بفرمایید خانمها.
ممنون. ممنون.
بریم.
حاضری؟
فکر کنم.
خوبه.
بریم؟
خیلی فرق کرده به نظر میآد.
اونقدر که یادمه بزرگ نیست.
آخرین باری که اینجا بودی خیلی کوچکتر بودی.
فکر کنم.
خب، همونطور که میبینی، چیز زیادی تغییر نکرده.
همهاش به نظر میرسه...
خیلی آشنا میآد مگی.
خودم به خودم اجازه دادم اتاقت رو دوباره دکوراسیون کنم.
امیدوارم مشکلی نباشه؟
آره، ممنون مگی.
خوبه.
باشه.
خب، تو برو بالا وسایلت رو باز کن و منم میرم برامون یه چیزی برای خوردن بیارم.
باشه.
اتاقت بالای پلههاست.
اوه، آره.
مگی، یادمه.
مگی (موسیقی دلهرهآور)
لیزی چی شده؟
یه مرد تو باغ هست.
واقعاً خیلی متاسفم.
قصد نداشتم بترسونمتون.
ایشون آقای اندرسون هستن.
باغبان.
هر چقدر عذرخواهی کنم کمه.
داشتم به چند تا زنبور نگاه میکردم که دور پنجره پرواز میکردن،
و، خب، تا وقتی که خیلی دیر شده بود، شما رو ندیدم.
اشکالی نداره، آقای اندرسون.
ایشون الیزابت، خواهر کوچیکترمه.
یه مدتی دور بود، اما امروز برگشته خونه.
خب، چه خبر عالیای.
از آشنایی با شما خوشبختم، الیزابت.
و دوباره، عذرخواهی صمیمانه من بابت ترسوندمتون.
خیلی جا خوردم، آقای اندرسون.
حتماً منم شما رو غافلگیر کردم.
یه کم، اما... اما خوبم.
و از شنیدن این حرف خیلی خوشحالم.
اوه، خب،
من شما دو تا رو تنها میذارم و برمیگردم سر کارم.
اوه، خیلی متاسفم. مگی، نمیدونستم.
اشکالی نداره، لیزی.
نیازی نیست متاسف باشی.
دکتر گفت طبیعیه که یه کم عصبی باشی.
طول میکشه تا عادت کنی.
فکر کنم حق با توئه.
اوه، فقط برو بالا و وسایلت رو باز کن.
باشه. باشه.
ممنون، مگی.
لیزی،
برای شام نون تازه میخوای؟
لیزی؟
لیزی؟
لیزی؟
چی شده؟
داشتم وسایلم رو جمع میکردم.
که اینا رو پیدا کردم.
چرا اینا اون تو هستن؟
کجا دیگه میذاشتمشون؟
چرا این عکسها، مگی؟
قرار بود بذارمشون تو اتاقت.
متاسفم، یادم رفت.
مطمئنی؟
متاسفم.
اشکالی نداره.
داشتم میپرسیدم که نون با شام میخوای؟
آره، خوب میشه.
باشه، خب، تو اینجا رو مرتب کن و منم میرم انجامش بدم.
باشه.
لیزی
بله مارگارت؟
خوشحالم که برگشتی خونه.
منم همینطور.
همه چی خوبه؟
بله، ممنونم.
از گوجه فرنگی باغ درست شده.
خب فکر کنم به این چیزای تازه عادت نداری، مگه نه؟
نه. زیاد نه.
غذای ملتونهرست زیاد دلچسب نبود.
معمولاً چی میخوردی؟
ساده میخوردم.
بیشتر نون و مربا.
حداقل میدونستم که دوستش دارم.
خانم پولارد صبح اینجاست.
اوه صبر کن، متاسفم. کی؟
خانم پولارد.
ایشون نظافتچیه.
هفتهای سه بار میاد.
مطمئن میشم که قبل از ساعت ۱۰:۳۰ مزاحمت نمیشه.
یه باغبان و یه نظافتچی. مگی.
خب، اوضاع اینجا حسابی "با کلاس" شده، مگه نه؟
به دوستام گفتم
که امروز دارم میرم.
بله؟
خب من بهشون قول دادم
که براشون نامه مینویسم.
میشه فردا بریم کمی لوازمتحریر بگیریم؟
یعنی، یه کم خجالتآوره، ولی من پول خودم رو ندارم مگی.
فکر کنم میتونیم سعی کنیم برات یه کار پیدا کنیم.
خانم کارتر تو اداره پست دنبال کسی بود.
از وقتی شوهرش فوت کرده، واقعاً داره سختی میکشه.
یه پیرزن دوستداشتنیه.
شما دو تا واقعاً با هم کنار میاید.
خب این کار خیلی برام مناسب به نظر میاد.
حالا، سوپت رو بخور.
شب بخیر لیزی. شب بخیر مگی.
خوب بخوابی.
شب.
لیزی؟
حالت خوبه؟
فکر نمیکنم.
امروز نمیتونم باهات بیام شهر مگی.
اشکالی نداره، لیزی.
اما با این حال منتظرش بودم.
یه روز دیگه میتونیم بریم.
تو سعی کن برگردی به تخت و استراحت کنی.
تا وقتی من رفتم، خوبی؟
امیدوارم.
استراحت کن.
هرچه زودتر برمیگردم.
باشه، خداحافظ. خداحافظ.
سلام، مارگارت؟
مارگارت؟
اوه. ببخشید.
بله؟
اوه، حتماً شما خواهر خانم پایک هستید.
بله. من الیزابت هستم، و شما؟
من خانم پولارد هستم.
از آشناییتون خیلی خوشحالم.
همچنین.
خواهرم برگشته؟
فکر نمیکنم.
اشکالی نداره.
خانم پایک قبل از رفتن گفت که شما یه کم ناخوشید.
زیاد آشپز خوبی نیستم، ولی میتونم یه چیزی بپزم.
یه غذای سبک که معدهتون رو اذیت نکنه.
در واقع، خیلی خوب میشه. ممنونم.
میخواید بیاید تو آشپزخونه؟
ممنونم.
میدونید چی میگن؟
هیچ چیز مثل نون تست خشک نیست.
برای آروم کردن معده.
خیلی لطف دارید.
میدونید، دلم رو شاد میکنه.
وقتی میبینم خانم چقدر خوشحاله،
از وقتی شما اومدید خونه.
مارگارت امروز صبح حرفی در مورد من زد؟
منظورتون چیه؟
اوه، فکر کنم شاید ناراحتش کردم. منظورم این نبود،
فقط بدون فکر حرف زدم، معلومه.
راستشو بخواید،
تنها چیزی که گفت این بود که یه خورده سرما خوردی،
و امروز بعدازظهر با روحیه عالی رفت.
پس لطفاً نگران نباشید.
No comments yet. Be the first to leave one.