Las primeras 187 líneas.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
سلام، رابی رابرتسون هستم.
آقای رابرتسون، هیچوقت شغل قبلیتون رو پس نمیگیرین.
به یه ماجرای واقعاً جنجالی رسیدم!
سه اسیر جنگی از یه اردوگاه با قدرتهای فوقالعاده، تصادفی نیست.
تنها چیزی که سیلورمین ازش کیف میکنه، قدرته.
اگه اون این قدرت رو بهم داده...
...پس میتونه همهاش رو هم پس بگیره.
با همهتون یه کاری کردن، نه؟
فقط میدونم وقتی شروع بشه، خیلی زود بدتر میشه.
ولی باید با دکتر فیبر حرف بزنی.
اون خیلی بهتر از من میتونه توضیح بده چه اتفاقی داره میافته.
یکی از اون عجیبالخلقههای ابرقدرتدار داره منطقهٔ الماس رو ویران میکنه.
عنکبوت اونجاست.
این یارو دیگه کیه؟
ـ من و عنکبوت با هم متحد شدیم... ـ نه، تیم نیستیم.
ـ ...تا این شهر رو نجات بدیم! ـ تیم نیستیم. نه، نیستیم.
هر چهار سال، من تصمیم میگیرم کی روی صندلیت بشینه.
کوتاه نمیام.
از آشنایی با شما خوشوقتم، آقای عنکبوت.
هی.
هی خانم، چرا اینقدر عجله داری؟
اول شما.
خب...
خودت خب.
الان وقتشه پایها رو برگردونیم.
این یکی مهمون مایی.
چی، بیشتر طرفدار پای بلوبری هستی؟
نه، فقط این روزها چیز رایگان زیاد پیدا نمیشه.
ممنون.
خیلی لطف کردی.
میدونی که منتظرم.
خودت از قبل میدونی آخرش چی شد.
خب، پس از اول شروع کن.
ما رو فرستادن تا یه شهر کوچیک در شرق فرانسه رو آزاد کنیم.
آلمانیها هم چندان مایل نبودن تحویلش بدن.
حرکت کنین، حرکت کنین!
لعنتی.
حمله!
جونز. جونز!
ببرینشون بیرون!
ـ ببرینشون بیرون. ـ خواهش میکنم.
ـ سرباز، دنبالم بیا. ـ چشم، قربان.
حرکت کن.
بریم.
اگه من تیر خورده بودم،
که نزدیک بود بخورم،
هیچکدوم از اینها سرم نمیاومد.
خیلی بهش فکر میکنم.
من و سرباز اسمیت بیشتر داخل مقر دشمن پیش رفتیم.
یا مسیح.
ببرینشون از اینجا بیرون.
کمکم کن.
حالت خوبه، رفیق؟
ازت بیرون میبرمت.
حالت خوبه؟
رایلی.
حالت خوبه؟
گروهبان، گروهبان!
گروهبان!
ـ چی کار کنیم؟ ـ بسوزونینش.
همهاش رو بسوزونین.
آماده.
آماده.
یک، دو، سه.
و همین بود؟
بعدش تو...؟
بله.
اوایل زمان برد تا دوباره یاد بگیرم چطور بیشتر شبیه آدمها باشم.
باورت بشه یا نه، میرفتم سینما، بازیگرها رو تماشا میکردم،
طرز حرفزدن و حرکتکردنشون رو بررسی میکردم.
ژنهای عنکبوتسان هنوز توی بدنم هستن.
تیکها، اون... فکرها و تکانهها.
ولی میتونم مهارشون کنم.
بیشتر وقتها.
یه بار گفتی ترسویی.
فکرش رو بکن، نزدیک بود باورت کنم.
اگه فلینت اونجا بوده، قدرتهاش هم باید از همونجا اومده باشه.
سخته جور دیگهای فکر کنیم.
دلیل واقعی قبولکردن پرونده همین بود؟
بله.
تا حدی، ولی بله. قبولش کردم چون میخواستم از فلینت چیزی بفهمم.
اگه چیزی این قدرتها رو به هردومون داده، شاید چیزی هم بتونه پسشون بگیره.
واقعاً این رو میخوای؟
همهٔ قدرتهات رو از دست بدی؟
دوباره فقط... بن رایلی باشی؟
از وقتی روبی مرده، فقط به همین فکر کردم.
اینکه فقط بن رایلی باشم.
قهوهٔ بیشتر؟
ممنون، تلما.
گفتی بازیگره؟
میتونیم صداش کنیم «مرد ستارهای».
بازیگرِ در حال پیشرفته.
هنوز هم شغل روزانهاش رو داره؛ رانندهٔ متروئه.
رانندهٔ مترو؟
دیگه زیادی خوبه.
«هادی».
هوم.
بـ... برق داره، پس رساناست.
اوه نه، مشکل من نفهمیدن نبود.
عکس داری؟
فکر کردی چی؟
آه. فقط با یه شرط اجازه میدم دیلی بیوگل گزارشم رو چاپ کنه.
اجازه میدی؟
باشه، آروم باش.
شرط چیه؟
یا مطلبم رو عیناً چاپ میکنی، یا اصلاً چاپش نمیکنی.
قولت رو میخوام، والترز؛ هیچ تغییری.
مگر اینکه ترجیح بدی ببرمش برای هرالد .
خیلی پررویی،
که میای به من یاد میدی کارم رو چطور انجام بدم.
این چیه؟
باشه، هرچی تو بخوای.
و میخوام بیوگل دربارهٔ لانی لینکلن و فلینت مارکو تکذیبیه چاپ کنه.
این شد دو شرط.
چیز دیگهای هم هست؟
خب، حالا که گفتی...
خوبه برگشتم.
هی.
منم خوشحالم میبینمت.
پس پسر گمشده برگشته خونه، هان؟
گمونم سیلورمین با آغوش باز پذیرفتت.
هرچی میخوای دربارهاش بگو.
اون مرد هوای آدمهای خودش رو داره.
ـ یه خانوادهٔ بزرگ و خوشحال. ـ آره.
برای یه نفر دیگه هم جا هست، داداش.
بیاحترامی نباشه، ولی دیگه حاضر نیستم برای مردهای سفیدپوست جونم رو به خطر بندازم.
این دفعه اونطوری نیست، لانی.
نه؟
پس چیه؟
سیلورمین میخواد لباسهاش رو بشورم؟
یا شاید میخواد براش نمایشی اجرا کنم و چند تا ضربِ بدن بزنم.
نمیتونی تا ابد اینطوری زندگی کنی، لانی.
رفیق، با چیزی که داره توی بدنمون اتفاق میافته،
زیاد نگران این نیستم که تا ابد زنده بمونم.
دقیقاً برای همین باید تا میتونیم سهممون رو برداریم.
من خلافکار نیستم.
این رو به شهردار یا پلیسها بگو.
هرکدوم رو دوست داری انتخاب کن.
چه بخوایم چه نخوایم، تحت تعقیبیم.
فکر میکنی این برای من تازگی داره؟
از روزی که به دنیا اومدم، زندگیام همین بوده.
دقیقاً.
جونت رو برای این کشور به خطر انداختی،
و هنوز هم مثل شهروند درجهدو باهات رفتار میکنن.
خودت گفتی بعیده به خانهٔ سالمندان برسیم،
پس تا یه ذره جون توی تنمون مونده، زندگی رو از شاخش بگیریم.
حرف سیلورمین رو بشنو.
فقط همین رو ازت میخوام.
سرت شلوغ بوده.
آره، یکی باید کارهای اینجا رو انجام بده.
بیا، اینها رو ببین.
چهار سرباز قدیمی، همه از یه اردوگاه اسرا، همه با قدرتهای فراانسانی.
ظاهراً آلمانیها روی اونها آزمایش میکردن.
یه جور برنامهٔ شکستخوردهٔ ابرسرباز.
ببخشید، حوصلهات رو سر بردیم؟
جنگ پانزده سال پیش تموم شده.
سؤال این نیست که اون موقع چه بلایی سرشون اومد.
سؤال اینه که چرا قدرتهاشون الان ظاهر شده؟
ـ آهان. ـ اوه.
برای همینه که اون...
ـ برای همینه که اون کارها رو... ـ برای همینه که اون...
برای همینه اسمش روی دره.
ـ روی دره. ـ میدونم.
ـ تکالیفم رو ننوشتم. ـ منم نه، من...
یعنی میخوای بگی چیزی میدونی؟
میدونیم.
ام، میخواین با ما هم در میون بذارین؟
ـ میخوای عوضیبازی دربیاری؟ ـ بله،
دقیقترش اینه که یه کارآگاه خصوصیِ عوضی.
باشه. همهشون پیش یه پزشک مشترک در بیمارستان سربازان قدیمی کویینز میرفتن.
اون پزشک ده ساله روی اسرای جنگی تحقیق میکنه.
به گفتهٔ لانی، تحقیق مشخصاً دربارهٔ اتفاقی بوده که در فرانسه براشون افتاده.
میدونی، هی بهت میگم اگه یه روز بخوای، خبرنگار درجهیکی میشی...
اون جنازه رو ول کنی.
چند جا درخواست فرستادم.
پس این دکتر همون آدمیه که میخوایم؟
یه متخصص ژنتیکه... آلثیا فیبر...
یکی از بهترینهای کشور.
مدرک از استنفورد و کرنل، هر افتخاری که فکرش رو بکنی.
با این همه، انتخاب کرده توی یه بیمارستان سربازان قدیمی در کویینز کار کنه،
و به گفتهٔ لانی، خودش نه ماه پیش پیداشون کرده
و همهچی رو دربارهٔ اردوگاه میدونسته.
پس منتظر چی هستیم؟
منتظر تو بودیم، عوضی.
خب، پس بریم، رابی.
ـ خواهش میکنم. ـ حالا دیگه هلم نکن، مرد.
No comments yet. Be the first to leave one.