Las primeras 181 líneas.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
یکی ادیسون رو فرستاده بود خونهم رو آتیش بزنه.
میخوام بفهمی کی بوده.
کارِ کت هاردیه. اگه بفهمه...
پشت قضیه بوده، میکشتش.
فقط پول حقیقت رو میگه.
حرومزادهٔ موذی روی همهٔ اسکناسهاش علامت میذاره.
برام مهم نیست سیلورمین استخدامت کرده. موش رو پیدا میکنم.
بجنب، جیو.
توی هوورویل با این یارو آشنا شدم.
هم ادیسون رو میشناسه، هم فلینت مارکو رو.
چه تصادفی، نه؟
جرم از کنترل خارج شده. شهر نظم میخواد.
من رو به «عنکبوت» وصل کن.
اگه دوستم داری،
همین الان باهام میای.
نمیشه خاموشش کرد!
دیگه خسته شدم از اینکه بقیه بهم بگن...
کی هستم و چهکار میتونم بکنم.
پیدات کردم.
میدونستی روی همهٔ اسکناسهام علامت میذارم؟
حدس بزن علامتِ مال تو کجاست.
حرومزاده.
برام پاپوش دوختی.
تیکهتیکهت میکنم، لعنتی...
یه قبر دیگه لازم داریم.
آره، وینستون یه قاتل سنگدل بود.
سلاح مفیدی توی زرادخونهم بود، ولی کاملاً جایگزینشدنی.
رفیقش جیو هم همینطور.
ریسک بزرگی بود،
که من رو در جریان نقشهت نذاشتی،
ولی از اول تا آخر حرکت هوشمندانهای بود.
داری گوش میدی؟
دارم ازت تعریف میکنم.
کارت خوب بود.
باهوش.
صبور.
یکی مثل تو به درد تشکیلاتم میخوره.
از برنامهٔ بازنشستگیت خوشم نمیاد.
خیلی زبوندرازی.
یه روز همین زبون به کشتنت میده.
فردا با رئیس پلیس حرف میزنم.
اون هم توی جیرهخوارهات هست؟
پس چرا به محمولههای مشروبت حمله میکنه؟
دقیقاً.
بد نیست، نه؟
زیبا بود، کت.
حیفه مجبور بشم بکشمش.
ترانهٔ قشنگی بود.
ـ خودت نوشتی؟ ـ آره.
ما معمولاً شمارههای پرزرقوبرقتر رو ترجیح میدیم.
فکر میکردم داریم جشن میگیریم.
ـ با کشتن آدمها؟ ـ فقط چند تا موش...
که میخواستن بندازنت توی قبر.
رایلی نگذاشت.
به سلامتی همین.
از اینکه امشب نزدیک بود بیدلیل من رو بکشی پشیمونی؟
نه، توی گذشته نمیمونم.
شاید بهتره از این به بعد بمونی.
خب، دیروقت شده.
اوه، نه. امکان نداره.
امشب من و تو مشروب میخوریم.
لطف کن یه بطری یلو اسپات برامون بیار.
از ویسکی اسپات لذت ببر.
یه پله بالاتر میریم.
لطفاً بهش اطمینان بدین
آقای رایلی بهمحض برگشتن تماس میگیره.
بله، حتماً این رو هم کنار پیامهای قبلیتون مینویسم.
هوم.
ـ باز شهرداره؟ ـ آره.
میدونه داره به کدوم بن رایلی زنگ میزنه؟
لعنتی!
این یارو دیگه کیه؟
یا عیسی مسیح.
عجب. من...
باشه.
هر چی میخوای دربارهٔ سیلورمین بگو،
ولی من بنیهٔ این مرد رو تحسین میکنم.
عجب مشروبخوریه.
ـ شهردار چرا اینقدر... ـ خبر رسیده...
ـ لانی توی هارلمه. ـ ...اصرار داره باهات حرف بزنه؟
پس میرم بالاشهر ببینم میتونم...
ـ بابت گزارش چرند بیوگل ... ـ چون به دفتر زنگ زده...
ـ نه بار. نه بار! ـ ...که والترز دیروز چاپ کرد، جبران کنم.
ـ همزده. ـ ببخشید؟
تخممرغ همزده میخوام و...
سوسیس.
و...
یه بیسکویت.
حالا که داریم خیالبافی میکنیم، یه کم سس هم روش نمیخوای، جناب پولدار؟
وای، لعنتی.
اصلاً نمیپرسم.
عاقلانهست.
خواهش میکنم. غذا لازم دارم.
بعد از اینکه با شهردار حرف زدی.
ـ خدایا. ـ من میرم دنبال لانی.
بهم خبر بده توی...
من کیام؟
خب، خودتی دیگه.
خوب خوابیدی، آفتاب من؟
مثل بچهگربه.
چرا میپرسی؟
مگه یه مرد نمیتونه حال دختر محبوبش رو بپرسه؟
راستش، تمام شب بیدار بودم.
هنوز از دیروز آدرنالینم بالا بود.
شاید فقط من نبودم.
چی رو کوبیدی توی دیوار؟
مشتم رو، سرم رو، مجسمهٔ سزار رو.
چه فرقی میکنه؟
نمیخوام سرما بخوری.
صدات رو از دست بدی،
و یه اجرا رو از دست بدی.
هفت ساله حتی یه اجرا رو از دست ندادم.
ولی دیشب نزدیک بود از دستش بدی، نه؟
اگه حرفی داری، بزن.
برای حرف زیرمتنی زیادی زوده.
پس رک میگم.
وینستون موش بود...
ولی این توضیح نمیده چرا توی ایستگاه قطار بودی.
چرا از وینستون نمیپرسی؟
ـ نمیتونم. ـ چرا؟
چون یه گلوله توی سینهش خالی کردم.
اگه اون کارآگاه خصوصی گفته بود موش منم چی؟
یه گلوله توی تو خالی میکردم.
پس جوابت رو گرفتی.
این جواب نیست.
حقیقت هم نیست.
حقیقت اینه که از ترس داشتم میمردم.
نه چون گناهکار بودم، چون تو از کنترل خارج شده بودی.
دنبال یکی میگشتی که خشمت رو سرش خالی کنی و باز حس کنی شکستناپذیری.
خب، حالا شد حرف حساب.
چرا رایلی توی ایستگاه باهات بود؟
با من نبود.
داشت من رو زیر نظر میگرفت.
برای تو.
حتماً فهمیده بود
وینستون موشه و چون داشتم فرار میکردم، فکر کرده بود من هم دست دارم.
تا وقتی وینستون سعی نکرد برام پاپوش بدوزه، نمیدونست من بیتقصیرم.
خوبه.
رایلی عاقل بود که به هیچکس اعتماد نکرد.
و عاقل بود که طرف کسی رو نگرفت.
اگه اینقدر عاقله، چرا استخدامش نمیکنی؟
سعی کردم.
اونقدر عاقل بود که رد کنه.
خوشحالم برگشتی.
هیچ جای دیگهای رو ترجیح نمیدم.
دختر خودمی.
دیدی؟ شد. میدونستم از پسش برمیای.
ـ میز لق میزنه. ـ خبر دارم. تمرکز کن.
روی میز لق چطور تمرکز کنم؟
باور کن سه روزه خودم هم همین سؤال رو میپرسم.
گوش کن، نمیدونم چند بار باید بگم...
خیلی متأسفم.
بله، مؤسسهٔ تحقیقات رایلی. میشه بپرسم کی تماس گرفته؟
سلام... خانم هاردی.
آقای رایلی الان اینجا نیست. پیامی دارین؟
بله.
باشه.
ساعت سه. کالیپسو.
بله، بهش خبر میدم.
ـ مدرسه تعطیل شد. ـ بله، حتماً.
بن رو پیدا کن. این رو بده بهش.
و کارمون اینجا تموم نشده.
اوه، جانی کیو.
معلومه، مرد فوقالعادهایه.
خودش این رو بهم گفت.
که شک نمیکنی، نه؟
همونجا، ساعت دوازدهونیم.
ـ دیر نکنی. ـ دیر نکنی.
چی؟ من دیر کنم؟ عجب حرفی!
چه رویی داری! چی داری میگی؟
معمولاً منم که باید اونجا علاف بشم
و بیست دقیقه منتظر بمونم تا پیدات بشه.
ـ باشه، باشه. ـ باشه، باشه.
ـ باشه، باشه، باشه. ـ باشه، باشه، باشه.
ولی شنیدی چی گفتم.
ـ دیر نکنی. ـ دیر نکنی.
ـ داغِ داغ. ـ داغِ داغ.
نه.
بن، منم. در رو باز کن!
خوابم.
No comments yet. Be the first to leave one.