Elementary

Elementary

Descargar subtítulo en Farsi Persian

Temporada 6

Información de lanzamiento

Elementary S06E18 The Visions of Norman P Horowitz 1080p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-AJP69
Elementary S06E18 The Visions of Norman P Horowitz 720p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-AJP69
Elementary S06E18 The Visions of Norman P Horowitz 1080p 10bit WEBRip 6CH x265 HEVC-PSA
Elementary S06E18 The Visions of Norman P Horowitz 720p 10bit WEBRip 6CH x265 HEVC-PSA
Comentario por NegarFD
█ NegarFDمترجم: میثم موسویان و| YekMovies.Net █

Etiquetas

webrip
web
720p
720
BRip
x265
HEVC
Web-DL
web-dl
WEB-DL
1080
Publicado el: 2018-09-01
Descargas: 33
Para personas con discapacidad auditiva: No

Vista previa de los subtítulos en Farsi Persian

Las primeras 200 líneas.

‫داری مزاحم آماده شدنم میشی.

‫چه بد.آزمونا دارن شروع میشن.

‫باید قبل ازینکه این کار بلدا بفهمن نمیتونم

‫توبا بزنم بیای پایین.

‫هدفمونم اونجاس؟

‫همین الان که صحبت میکنیم دارم به آقای مورینکو نگاه میکنم.

‫ساز دزدیده شدرو با خودش آورده؟

‫یه قفل بزرگ رو کیفش زده.

‫اگر فقط یه فلوت قدیمی داخلش باشه ‫اینکار خیلی عجیبه.

‫ولی اگر حق با ماست و ساز

‫بهترین فلوت زن تاریخ رو دزدیده باشه...

‫اوه بیخیال. ‫جان پیر رامپل در بهترین حالتش

‫سومین فلوت زن با مهارت دنیاست.

‫حالا هرچی.

‫دارم میگم ما یه ساعت وقت داریم

‫تا برای مشتریمون بدزدیمش

‫قبل ازینکه مارینکو باهاش به اسلوونی برگرده.

‫باشه.عجله میکنم.

‫سلام.

‫من دیوید هارویتز هستم.

‫معذرت میخوام

‫من دنبال شرلوک هولمز میگردم...همون کارآگاه.

‫منم معذرت میخوام.

‫الان وقت ندارم باهاتون صحبت کنم.

‫میتونین برای بعد وقت بگیرین.

‫نه آقای هولز.لطفا.

‫فقط یک دقیقه وقت میخوام.

‫فکر میکنم قضیه

‫مرگ و زندگیه.

‫چند ماهه پیش

‫برادرم نورمن فوت کرد.

‫بهم گفتن اوردوز کرده.

‫فکر میکنی قتل بوده؟

‫نه نه. ‫برادر من اسکیزوفرنی بوده.

‫یه عالمه قرص مصرف میکرده

‫و همشونم تجویز دکتر نبودن.

‫دارو های مختلفی تو بدنش بودن

‫ما فکر میکنیم داروهاشو با هم قاطی کرده.

‫دلیل اینکه من اینجام چیزیه که نورمن

‫قبل از مرگش نوشته.

‫گفتی قضیه مرگ و زندگیه.

‫تقریبا یک سال پیش بهش کمک کردم که کار گیر بیاره.

‫فکر میکردم براش خوب باشه.

‫برای یه روزنامه ی محلی آگهی های فوت رو مینوشت.

‫از این کار خوشش میومد.

‫درواقع اینقدر خوشش میومد که شروع کرد به نوشتن

‫آگهی فوت کسایی که هنوز نمرده بودن.

‫خب توی عرصه ی روزنامه نگاری

‫یه تمرین عادیه.نیست؟

‫پس وقتی واقعا اتفاق میوفته آمادن.

‫آره..برای سیاست مدارا,سلبریتی ها...

‫ولی نورمن هزارتا آگهی فوت الکی برای

‫شهروندای عادی نوشت.

‫آدمایی که حتی نمیشناخت.

‫حتی اینکه چطوری و کی میمیرن

‫هم نوشته شده بود.

‫روزنامه همشونو براش پس فرستاد.

‫خب,خودت گفتی که اسکیزوفرنیه.

‫آره.

‫نورمن دیوونه بود.

‫اما نه به دیوونه کنندگیه این

‫اون زمان ‫از وقتی که مرد

‫تمام پیش بینی های نورمن درست از آب در اومدن.

‫راجع به همه چیز درست میگف...تاریخ ها

‫دلایل مرگ...

‫خب من مطمئنم برای همه ی اینا یه توضیح منطقی وجود داره

‫ولی اعتراف میکنم که هنوز پیداش نکردم.

‫این به این معناست که

‫جای درستی اومدی.

‫پروندرو قبول میکنم.

‫اوه.

‫نه ببخشید

‫من نیومدم که استخدامت کنم

‫اومدم بهت هشدار بدم

‫برادرم مرگ تو رو هم پیشبینی کرد.

‫اگر دوباره درست حدس زده باشه

‫سه روز دیگه کشته میشی.

‫شما باید دکتر واتسون باشین.

‫لطفا بیاین داخل. ‫من دیوید هارویتز هستم.

‫اشکالی نداره اینو همینجا بزارمش؟

‫بلاخره اینجایی!

‫تو هم همینطور! ‫اصلا نیومدی.

‫مجبور شدم خودم برش دارم.

‫دوتا خانومم با سازشون مخمو خوردن.

‫ببخشید ولی وقتی برای صحبتای مجذوب کنندت نداریم واتسون.

‫طبق نوشته های برادر مرحوم آقای هارویتز

‫قراره روز جمعه تو خیابون بهم شلیک کنن.

‫خیلی راجع به این قضایا متاسفم.

‫نیازی به معذرت خواهی نیست خانم هارویتز.

‫من هنوز تسلیم سرنوشتی نشدم که

‫برادر شوهرتون برام تعیین کرده.

‫ببخشید. ‫من یکم از قضیه عقب افتادم.

‫برادر دیوید آگهی فوت مینوشت.

‫یه بیمار اسکیزوفرنی بود

‫برای مرگ بقیه از جمله خودم آگهی های فوت

‫با دلایل مرگ مختلفی مینوشت.

‫بیشتر از نورمن بگو.

‫همیشه باهوش بود

‫از بچگی همین بود.

‫یه رمان علمی تخیلی تو دانشگاه نوشت.

‫ناشرای مختلفی میخواستن چاپش کنن.

‫ولی بعدش...

‫شروع کرد به شنیدن صداهای مختلف.

‫لوز خیلی عالی بود.

‫اصرار داشت که بیاریمش پیش خودمون.

‫بهش کمک کردیم زیر زمینو تبدیل به یه آپارتمان کوچیک کنه.

‫پس از اومدنو رفتنش خبر داشتین.

‫زیاد بیرون میرفت؟

‫اره البته.به عنوان کسی با اون بیماری

‫خیلی اجتماعی بود.

‫چرا میپرسین؟

‫میخوام کسایی که باهاشون آشنا بود رو پیدا کنم

‫احتمال اینکه همشون مظنون باشن خیلی زیاده.

‫شما هم با دیوید موافقین.

‫فکر میکنین یکی سعی داره نورمن رو

‫مثل یه جور پیامبر نشون بده.

‫این تنها احتماله.

‫برادر شوهر شما پیشگو نبوده.

‫یکی داره کسایی که اون براشون آگهی فوت نوشترو میکشه.

‫وقتی هفته ی پیش آگهی هارو پیدا کردم

‫دوتای اولی مرده بودن.

‫فکر کردم شاید فقط تصادفیه.

‫ولی وقتی دیروز این خانم از ساختمون پرید پایین,

‫دقیقا همونطوری که اون حدس زده بود,

‫با خودم فکر کردم باید

‫نفر بعدیو که تو آگهیه پیدا کنم.

‫فقط ای کاش به اون خانمه هم هشدار میدادم.

‫کار درستی کردی بهمون خبر دادی.

‫فکر میکنم یچیزیو باید ببینین.

‫ببخشید که شلوغه.

‫تازه شروع به گشتنشون کردیم.

‫اتاق نورمن همیشه مثل افکارش ریخت و پاش بود.

‫بنظر میاد برادرت هرچی ژورنال

‫علمی و تکنولوژی بوده جمع کرده.

‫کلا کارش همین بود.

‫همیشه در حال تحقیقات و دنبال کردن

‫تئوری های عجیب غریب راجع به بیماریش بود.

‫خب,این خیلی عادیه.

‫تو دهه ی 50 ‫اسکیزوفرنی های زیادی

‫فکر میکردن اتحاد جماهیر شوروی ذهنشون رو

‫از طریق موج های رادیویی کنترل میکردن.

‫تو دهه ی 90 ‫ اینکه خیلیا فضایی هارو

‫بخاطر جستجو برای زندگی خارج از زمین سرزنش میکردن

‫ موضوع پرطرفداری بود.

‫آره.

‫برای نورمن تئوری شبیه سازی همچیو توضیح میداد.

‫ممکنه اشتباه باشه ولی فکر کنم

‫که همش راجع به همین بود.

‫ازش شنیدم.

‫میگفت خدا یه برنامه نویس کامپیوتریه یا همچین چیزی...؟

‫ میگه:هیچکدوممون واقعی نیستیم, ‫هیچکدوم اینا واقعی نیستن.

‫ما فقط خطوطی از اعداد توی

‫هارد درایو یه هوش برتریم.

‫همش ازین میگفت که ما چطور تو 40 سال

‫از بازی پونگ به بازی های ویدیویی رسیدیم.

‫اگرم ادامه میداد میگفت فقط بحث زمانه

‫قبل ازینکه دیگه نتونیم فرق بین

‫واقعیت و واقعیت مجازی رو تشخیص بدیم.

‫نورمن فکر میکرد اکثرمون

‫شخصیتای غیر مهم یه بازی ویدیویی هستیم.

‫"اکثرمون؟"

‫خب همه ی کاراکترای بازی ویدیویی

‫مثل هم نیستن.نه؟

‫خیلیاشون فقط اضافن. ‫جایگزینن.

‫ولی یسریا قدرت دارن.

‫نورمن فکر میکرد خاصه

‫مثل پیامبرای قبل خودش

‫نوستاراداموس...راسپوتین,

‫نورمن هارویتز!

‫اره

‫همشون برنامه ریزی متفاوتی با ما داشتن.

‫میتونستن بخش هایی از آیندرو ببینن.

‫بهش گفتم این دیوونگیه ولی

‫بحث چندان تاثیرگذاری نبود.

‫کل قضیه بی معنی بود.

‫خب طبق تجربه ی من

‫هر چه قدر یه باور نامعقول و بی معنی باشه ‫همونقدر میتونه خطرناک

‫واقع بشه.

‫نورمن به این...

‫سمینار های شبیه سازی میرفت.

‫با آدمای دیگه ای که دوست داشتن ‫ راجع به این چیزا فکر کنن آشنا میشد.

‫آنلاین باهاشون صحبت میکرد... ‫باهاشون ملاقات میکرد...

‫ازینکه چنتا دوست داشت خوشحال بودیم.

‫تئوری های مورد علاقش راجع به اسکیزوفرنی و پیامبرا

‫باعث شد با خیلیا راه بیاد.

‫احتمالا یکیشون سه تا آدم بی گناه رو کشت

‫نظر بقیه هم به تئوری جلب بشه.

‫نمیتونم بگم کی.

‫نورمن میدونست ما اینچیزا رو باور نداریم.

‫هیچوقت مارو به دوستاش معرفی نکرد.

‫این عجیبه.

‫انگار برادرت یه کپی

‫از مکاتباتش با یکی از مشتری های قدیمی ما نگه داشته.

‫که مثل اینکه طرفدار تئوری شبیه سازی هم هست.

‫همون بیلیونریه که از یه

‫جهنم روباتیک نجاتش دادیم؟

‫عالی به نظر میاین.

‫مرسی که باهامون ملاقات کردین آقای بسکرویل

‫اوه لطفا. ‫هنری صدام کنین.

‫به خاطر شماست که من هنوز زندم.

More Farsi Persian subtitles for Elementary

Comentarios

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left