نخستین 115 خط.
Sabzchidori & Sfmking کاری از
چی شده؟
.فکر می کردم بهت یاد دادم چطور از شمشیر استفاده کنی
حاضر نیستم
...دستام
.فقط برای آشپزین ...
هی، اینا دیگه چین؟
.که گفتی دستات برات مهمن
.چه بهتر
دیدی که برده های اژدهاهای افلاکی چه گردنبندی دارن؟
.اگه بخوان فرار کنن گردنبنده می ترکه و سرشون هم از تنشون جدا می شه
.اینا هم کارشون همینه
.پس تا دو سال پیش توی رستورانش کار می کردی
،راستش برای بدترین حالت که احتمال می دادیم از کنترل خارج بشی
.از این استفاده می کنم تا تهدیدت کنم که دست از پا خطا نکنی
چرا!؟
!اصلا دلیلی نمی بینم که نسبت به من مهربون باشی
چرا...؟ آخه چرا!؟
.چون... تو هم رویای منو داشتی
وای! پیری این اون رستوران دریاییه؟
!از امروز سرمون شلوغ می شه
!خیالت راحت چون من هستم
!هی بچه دماغو
!خیلی کُندی بچه دماغو
دوباره که با زنا لاس می زنی بچه دماغو!؟
!بچه دماغو
!بچه دماغو
!بچه دماغو
!هی، سانجی
.سرما نخوری
!زف
!بخاطر اینهمه زحمتی که تو این سالا برام کشیدی دمت گرم عوضی
!دوئل حزن انگیز لوفی دربرابر سانجی! قسمت دوم
.باید همینجوری باشه. درستش اینه
!هی، سانجی
.عالیجناب، یه چیزی داره سمت ما میاد
!چه خبرا
چی!؟ این احمق اینقدر توی قلمروی بیگ مام پیش اومده!؟
!اون درخت بزرگ پشتش دیگه چیه؟ داره می دوه
!هی
!سانجی - کون
!خدا رو شکر به موقع رسیدیم
!گفتم دیگه نمی بینمت
اینا چرا... اینجان؟
اون لوفی کلاه حصیریه؟
!هی! اومدیم دنبالت برت گردونیم
!سانجی
!بسه اسگل! الانه کالسکه چپ کنه
!بیا بریم سانجی
.توی نامت نوشتی برمی گردی اما حوصله ی صبر کردن نداشتم
!آخ جون جشن
...می خواستم تنهایی بیام اما
.گفتی دستات برات مهمن
!اگه سعی کنی از این جزیره خارج بشی، دستات منفجر می شن
...اگه کسی دعوت نامه ی بیگ مام رو رد کنه
...الان زورو و بقیه رفتن سمت سرزمین وانو ...
.سر این یارو رو قطع می کنیم
...برای همین نامی و چوپار و بروک و من اومدیم دنبال تو و
...تو فقط یه قربانی هستی سانجی. من عوض نشدم
!چون اگه تو به مردونگی ما خیانت کنی، سر خودمو قطع می کنم
!سانجی گشنمه
!حتی یه لحظه هم تو رو پسر خودم ندونستم
.وظیفه ی پدر و مادر اینه
!این بی آبرویی ایه که نمی خوام کسی بدونه
!هی، سانجی
.سرما نخوری
...دیگه چاره ای نداشتم برای همین
هی! چیکار می کنی سانجی - کون؟
!جمع کنید برید، دزدای دریایی بدبخت
.اسم من وینسموک سانجیه
من شاهزاده ی
!پادشاهی جرمام
.ببخشید که بهتون نگفته بودم
.گفتم بگم بهتون فکر می کنید چقدر بدبختید
.فرق بین موقعیت ما مثل روز و شبه
.اگه اینجا بمونم، می تونم هر چقدر بخوام پول و سرباز و خدمتکار داشته باشم
...یا باید به اون کشتی داغون و پیش تو و رفقات برگردم
.یا اینجا بمونم و با دختر خوشگل بیگ مام ازدواج کنم ...
.معلومه کدوم زندگی شاد تریه
.اون نامه رو هم زیاد جدی نگیر
!دیگه پیش شما برنمی گردم
.باورم نمی شه اینهمه راه رو هم تا اینجا اومدی. خسته نباشید
.زود از اینجا برو... اسمتونم یادم رفته
!چرت و پرت نگو! این حرفا چیه می زنی!؟ اصلا حرفاتو باور نمی کنم
.خب. کمکت می کنم ردشون کنی برن
!تو دخالت نکن
...خودم
!می فرستمشون برن ...
منظورت از این حرف چیه سانجی؟
.یعنی برید
.معنی دیگه ای نداره
،نمی دونم چی شد که اومدی اینجا
.اما ممنونم که این زحمت رو کشیدید
.با اینحال، اگه واقعا به فکر من بودید، باید برعکس این کارو انجام می دادید
،به جای اینکه کنار شما آدمای فقیر و ضعیف باشم
.ترجیح می دم جزء دزدای دریایی قوی و قدرتمند بیگ مام باشم
.اینجوری خوشبخت ترم
.راستشو بخوای خیلی مطمئن نیستم بتونی پادشاه دزدای دریایی بشی
.طبیعت آدمه که دل به فکر و خیال بده
شوخی رو تموم کن سانجی - کون! این حرفا چیه می زنی؟
،پس، کل این مدت
.داشتی منو گول می زدی
.آره، همینطوره
.اصلا از بالا به شما نگاه می کردم
اون نور چیه؟ آتیشه!؟
.چه منظره ی باحالی بشه
.مطمئنم فکرشم نمی کردی برای همین قبول کردنش سخته
.بهت ثابت می کنم. آماده شو
...دیابلو جمبه
!نه، سانجی - کون
!جوئه شوت
!لوفی! داره ازت خون می ره
...سانجی - کون، تو واقعا
.آماده ی مبارزه شو
.از هاکی استفاده کن وگرنه کارت ساختس
No comments yet. Be the first to leave one.