نخستین 200 خط.
«بنیاد» "فصل دوّم: قسمت نهم"
در زمانهای دور، ولی در همین نزدیکیها
شاهزادهای کوچک ولی خوشگذران در قصری بزرگ و باقدمت زندگی میکرد
43، 44
مادر او ملکهای با شکوه بود
و پدرش در کنار ملکه فرمانروایی میکرد
- هنوز مطلع نبودند... - کلئون
ولی آنها آخرین افراد از سلسلۀ انتون بودند
- بله مادر؟ - چیکار میکنی؟
صورتها رو میشمارم
همۀ امپراطوری عاشق شاهزاده بودن
برای اون اسمی گذاشته بودند که به معنی مشهور بود
303...
بهش گفته بودند که دور نشه ولی بازی کردن اون رو به اونجا برد
307، 308
سیصد و...
سلام؟
خودش رو در راهرویی پیدا کرد که کسی هزاران سال بود واردش نشده بود
310
منو آزاد میکنی؟
صبر کن!
من داستان دارم
کلی داستان. میخوای یکی برات بگم؟
بعد مردم ماشینی میدونستن که باید قایم بشن
بزرگهاشون در جاهای بزرگ مخفی شدن و کوچیکهاشون در جاهای کوچیک
سرهاشون رو بین زانوهاشون گذاشته بودن
زنِ بخشبخش شده در تالار مخفی
اولین رازی بود که شاهزاده از والدینش مخفی کرد
اون اغلب برمیگشت که داستانهایی از قلمروگشایی امپراطوری بشنوه
از جنگ رباتها، از سیارۀ مبدأیی به نام زمین
زن یکسان موند ولی شاهزاده بزرگ شد
دمرزل دیگه چه اسمیه؟
اسم زنانهست. همونطور که ظاهرم الان هست
اسم قدیمیایه، ولی اسم اولم نیست
چند سالته؟
بهت گفتم. کمی بیشتر از 18هزار سال
تو دروغگویی. هیچی اینقدر عمر نمیکنه
و میگی که نمیخوابی
نمیخوابم
من منتظر میمونم
برای من؟
تو تنها کسی هستی که میای
یه مکانیسمی اینجا هست که تو رو سرهم کنه
خیلی مایلم که آزاد باشم
اگه این کار رو بکنم از من آزادتر میشی
به نظر درست نمیاد نه؟
کلئون تو ناراحتی و برای همین بدرفتاری میکنی
چه اتفاقی افتاده؟
مادرم فوت شده
متاسفم
یک ساعته که امپراطور شدم
صبح منو به تخت پادشاهی زنجیر میکنن
این مثل حکم زندان نیست
تو قدرت اینو داری که امپراطوری رو هرجور میخوای تغییر بدی
همچین حرفی رو که به من نزدن
سنتها، اتحادها، دردسر توی بخش اسب طلایی
به زحمت از ارتشی از مشاورهام فرار کردم
و ممکنه دیگه نتونم بیام
متوجهم
به این مشاورها اعتماد داری؟
شاید
نمیخوام الان بهش فکر کنم
در زمانهای دور، ولی همین نزدیکیها، من رهبر سربازان بودم
بعد از اینکه در یک جنگ معروف شکست خوردیم
اسیر شدم و در محضر امپراطور آبورانیس اورده شدم
اون هم مثل تو تازه امپراطور شده بود، ولی در هر چیز دیگهای با تو تفاوت داشت
اون کلئون نبود
اون اتاق رو با وجودش نورانی نمیکرد
مجذوب یه زن ماشینی شده بود
برشهایی زد و چیزهایی که دید رو مطالعه کرد
دوست داشت که صورتم رو هم ببینه. ببینه که چطور واکنش نشون میدم
دیدم که دوست داشت تصور کنه من درد میکشم
براش اشک تولید میکردم
که براش به اندازه دانشی که بدست میوورد با ارزش بود
بعد از مدتی متوجه شد که اون میمیره و من باقی میمونم
و من هم توجه کرده بودم و از اون درس گرفته بودم
نگران بود که ممکنه از دانشش استفاده کنم و جنگ رو احیا کنم
در آخر اون این مکانیسم رو ساخت که هیچوقت نتونم آزادانه حرکت کنم
نمیفهمم
چرا نابودت نکرد
من کمیابم، شاید حتی یگانه
کلید ساختن تعداد بیشتری از من
کلئون، تو هم یگانه هستی
تو از شاه قبلی عاقلتری
از چیزی که مشاورهات دوست دارن بدونی قدرت بیشتری داری
اگه بخوای منو از اینجا بیاری بیرون و کنار خودت قرار بدی، میتونی
تو فقط میخوای از این تالار بیای بیرون
نه کلئون
منو این شکلی صدا نزن
من امپراطوریم!
و تو دیگه من رو نخواهی دید
البته که برگشت
دمرزل بهترین رازش و تنها دوستش بود
و به نظر دیگه درست نمیومد که برهنه و قطعه قطعه رهاش کنه
کار کرد؟ حالت خوبه؟
من کاملم. ممنونم کلئون
آزادی نه. فقط...
یکپارچهسازی
بهبود خوشآیندیه
اینو برات اوردم
خوشگله
فقط به خاطر اینکه نیازت دارم نمیتونم آزادت کنم
من پنجهزار ساله که تو این تالارم
چند دهۀ دیگه اهمیتی نداره
اینقدر مطمئنی که آزادت میکنم؟
از من یچیزی میخوای
یبار بهم گفتی اگه داستانها گفته نشن تبدیل به باری روی دوش میشن
از آخرین باری که ازت داستانی شنیدم یه مدت میگذره
در زمانهای قدیم، ولی در همین نزدیکیها
در درباری باستانی همخوابهای رو دیدم
هرشب، بعد از اینکه شاه و اون به اوج لذت میرسیدند
برام جوری تعریف میکرد که انگار دفعه اولش بوده
و هرروز صبح
بعد از اینکه از خواب بیدار میشد
فراموش میکرد که اصلا اتفاقی افتاده بود انگار که جادو بود
و این شکلی، شاه هر شب در تختش باکرهای خوشحال داشت
اون رقاص دربار بود که زیبایی طبیعی زیادی داشت
پس حتی تلاشهای ناشیانه و همیشگی اون برای خوشحال کردن شاه بیثمر نمیموندن
داستانهای دمرزل جنسیتر شدند و شاهزاده رو به تمایل وسوسه کردند
اون گفت که شاهزاده روزی آزادش میکنه و شاهزاده کم کم باورش شد که حقیقته
البته حق با اون بود، ولی سالها طول کشید
درود کلئون
ازدواجت رو تبریک میگم
عروسی رو بهم زدم
مشاورهام خشمگینن
دیگه مرد جوانی نیستی
مردمت از مدتها قبل انتظار یه ولیعهد دارن
چرا؟
چون اون تو نبود
دربارۀ امپراطور آبورانیس فکر کردم
و اینکه چطور آخرین سالهای عمرش رو برای پیدا کردن روشی برای اسارتت گذروند
من برعکسشو انجام دادم
من کهکشان رو برای پیدا کردن چیزهایی که نیاز دارم
و دانشی که برای آزاد کردنت ازش استفاده کنم، گشتم
این از زمین اومده
به عنوان کادوی نامزدی در نظر بگیرش اگه بهم افتخار بدی؟
تو یه وارث نیاز داری
برای اون یه راه حلی دارم. ولی اول...
اون وقتی آزاد شد لحظهای فرصت داشت
یک لحظه پس از پنج هزار سال
همونقدر کافی بود که گردنش رو بشکنه
ولی نشکست
و با این انتخاب، همهچی رو از دست داد
این بهم اجازه میده که بهت اجازه بدم آزاد باشی
فکر میکنم که قبلا توسط قوانینی محدود بودید
و قانون اول...
از صدمه زدن به انسانها منعت میکرد
قبلاً اینطور بود
بیا
حالا...
میتونی...
منو ببوسی؟
خوبه
خوبه
حالا...
میتونی بهم صدمه بزنی؟
زود باش
چیکار کردی؟
بیشتر تلاش کن
میتونی به انسانها صدمه بزنی
فقط به من نه
این باعث میشه که نتونی از این بدن خارج شی
این آزادی نیست
آزادی باید تا حدی کنترل بشه اگه قرار باشه کنار تخت پادشاهی بایستی
باید برگردونیش به قبل
نمیکنم و تو هم نمیتونی کاری کنی
چون مهمترین چیز اینهکه برای همیشه به من وفادار باشی
تو یک انسانی، برای تو «تا ابد» معنی نداره
ولی نقشهم هنوز ادامه داره
اون بخشی که مربوط به وارثه
افراد بیشتری مثل من خواهند بود که کد من و وفاداری تو رو داشته باشن
ولی این خاطرات رو نه
تو این کار رو انجام میدی. خاطرات گزینشی
باید به سایههایی از تو وفادار باشم
این کار خیلی ظالمانهست کلئون، از تو بعیده
این بهترین کاریه که میتونم انجام بدم. کار کوچیکی نیست
میتونی در منظر عموم باشی
تو مشاور ویژه خواهی بود. کنار تخت پادشاهی خواهی ایستاد
میتونی مخفیانه بیای به تختم
و بعد از من، وقتی نیمهمردان پادشاهی کنن
اونها فرزندان ما خواهند بود
و تو تصمیمهاشون رو شکل میدی و دوستشون خواهی داشت
و تو این سلسله رو نگه خواهی داشت
و به وسیله اونها امپراطوری رو فرمانروایی خواهی کرد
اگه برم چی؟
اگه از سیاره برم چی؟ از سیستم؟
امیدوار بودم بعد از رفتنم بمونی
فکر میکنم برنامهریزیت تورو برمیگردونه
این آزادی نیست
دمرزل، هیچ فرمانروایی آزاد نیست
من دارم سهم یک شیر از یک کهکشان رو به تو میدم
بدنم و قلبم. این هدیۀ کوچکی نیست
پس برای این...
من رو دوست خواهی داشت؟
بله
کاش قبل از اینکه برای تو اجباری بشه ازت پرسیده بودم
دیری نگذشت که
پس از شمردن تمام صورتهایی که دیده بود
No comments yet. Be the first to leave one.