نخستین 200 خط.
من و تو شبیه همیم
یه خرس بیلی پتیگرو رو نخورده اون به قتل رسیده.
- شرلی. - نه، ممنون.
تا سر حد مرگ بهش می خورونی
تو یه پرنده قشنگ کوچولویی.
- پس تو از من محافظت می کردی. - تو فرمانداری.
و تو هم کلانتری.
روال کارا اینجوریه
چی میشه اگر دن اندرسون پترا برگن رو دوست داشته باشه؟
تو رو دوست داشته باشه؟
- می دونم بدجوری الکلی هستی. نگران نباش می تونم تغییرش بدم.
یه صدایی شنیدم.
وینسنت؟
«:: مــتـرجـم: سعـــید ::» |^| Theo_S |^|
اوه، بیداری.
- سر درد؟ - آره.
درد.
سرم درد می کنه...
مسکن دارم.
دهنت رو کمی باز می کنی؟
بهتر شد؟
من کجام؟
تو بیمارستانی.
تو یه اتاق ایزوله.
- و تو کی هستی؟ - دکتر شوایزر.
چطور...
- چطور سر از اینجا درآوردم؟ - یادن نیست؟
نه.
هیچی.
پلیس تو رو تو زیرزمین یه خونه پیدا کرد.
به یه تخت کثیف بسته شدی بودی.
بهت کلروفرم داده بودن.
تجهیزات پزشکی خراب و دزدیده شده هم اونجا بود.
- کلروفرم؟ - جات امنه، ناتالی.
چرا من...
- چرا من بسته شدم؟ - یه انگل داری.
- چی؟ - تو بدنت.
می دونم چیه، اون انگل.
تا زمانی که تو بدنت هست برای بقیه خطرناکی.
می دونی؟
چطور ممکنه؟
هیچکس نمی دونه تو بدن من هست فقط من و وینسنت می دونیم.
تو دیگه چه خری هستی؟
تو کدوم خری هستی؟
نامزدت رو یادمه.
شرلی.
چقدر غذاشو دوست داشت.
- آره، اونجوری بود. - هاه،
یه زن خوشگل و گنده وایکینگ.
مغرور و قوی و سرشار از زندگی.
همه ی اون ها بود.
باید دلت براش تنگ شده باشه.
آره همینطوره.
ولی اوضاع عوض شد.
دلم برای هیلدور تنگ شده.
خنده داره، می دونی.
قبل این کار رو تو این آشپزخونه انجام می دادیم.
هیلدور یه غذایی سر هم می کرد.
و ما سر این میز می نشستیم و درباره هر چیزی که
تو فورتیچود برامون مهم بود حرف می زدیم.
- مثل کاری که ما الان می کنیم. - هممم.
هیلدور...آشپز بدی بود.
واقعا؟
یه فرماندار عالی، یه آشپز بد.
و ار...
اریک...
مزاحم شام صمیمانه تو و هیلدور نمی شد؟
صمیمانه؟
نه. نه. درست میگی.
صمیمانه بود.
آره.
فکر می کنی...
که این هم صمیمانه اس؟
هممم.
سر به سرت میذارم، مارکوس.
هیلدور آشپزی می کرد.
و من برای هر کدوممون
یه کوکتل درست می کردم.
می دونی وسایل ها کجان.
می خواستم با چیزی که قبلا هیچوقت نداشته سورپرایزش کنم،
...روش قدیمی...
یه...مسکو میول( نوعی کوکتل)
یا یه پیچ گوشتی
جز اصلی یه روش قدیمی چیه؟
- ویسکی. - پیچ گوشتی.
ودکا و آب پرتقال
مجبورم که بازیمو اینجا تموم کنم
می دونید، شرلی ار...
شرلی تمایل به پیچ آروم و راحت داشت
- اسلو جین و سوثرن کامفرت. - مم-هم.
آره، به نوشیدنی های الکلی اشاره نمی کردم.
اوه، مارکوس، عوضی.
ممم.
هیلدور اودگارد.
هیلدور اودگارد.
آه.
همم.
می دونی...
به صورت غیر قابل برگشتی به خاطر انگل درونم تغییر کردم.
و بهبود پیدا کردی؟
اوه، آره.
خب... "بهبودی" شاید نه
من... رشد کردم.
حتی میشه گفت "تکامل یافتم".
- ها. - همم.
می دونی، کل زندگیم
درگیر با تعارض اخلاقی بودم
با ارزش های آدم های اطرافم...
تو موضوعاتی مثل، عشق، عدالت پاداش، ارزش انسان.
پس، به عنوان فرماندار،
چه حسی داری؟
- حس آزاد شدن. - چون؟
چون دیگه به چاپلوسی و ملاحظات مسخره احتیاج ندارم
تحمیل شده از یک کوته فکر ریا کار و متعصب شهرستانی.
اوه.
تقدیم به شما، "فرماندار" هوسکلپ.
برقکاری که خودش رو کشت.
ولادک کلیموف.
دقیقا. اون یه شمن بود.
- پس، باور دارم - ممم.
اون منو تو یه گودال انداخت و چیزهایی جالبی به من گفت
وقتی که از سقف آویزون بودم و سینه هام تو هوا چرخ می خوردن.
مثل؟
شمن ها...
خواهان قدرت.
اما برای بدست آوردن اون قدرت به خالص ترین و مقدس ترین شکلش،
لازمه که شمن یک...
گذار شخصی عمیق انجام بده
شمن باور داره که قوی ترین نوع شمن...
یک شمن مونثِ
و اگر اون(مذکر) می خواد در این حد قدرتمند بشه"
باید اون گذار رو انجام بده.
یکی دستش رو گذاشت توی من و قلبم رو فشار داد.
کاملا محکم.
می تونم صدایی شبیه خفاش ها رو بشنوم.
هیلدور اودگارد یه فرماندار قوی بود،
بهترین فرمانداری که فورتیچود تا حالا داشته.
می خوایی بهترین فرماندار باشی، مارکوس هوسکلپ؟
این رو نخور، توش پلوتونیوم داره.
پس اون مثال شمن رو باید بیشتر از همه بپذیری.
مولکول ها دوست ما نیستند، دن.
با کمک من، قطعا - نمی دونم دارم چی میگم.
- الان دارم حرف می زنم؟ - یه کسی می زنه.
- هاه. - این از چی ساخته شده؟
اوه، خب، یخ خرد شده.
آب تونیک و نوشیدنی لیمویی.
,مال تو یخ خرد شده, آب تونیک .نوشیدنی لیمویی و... موسکیمول
- عصاره گوزن شمالی. - آره، عزیز.
می خوایی اونو بکشی؟
منو نکش.
نمی خوام بکشمت، مارکوس.
می خوام بهش کمک کنم که بهترین فرمانداری بشه که می تونه.
چه اتفاقی داره میفته؟
السا؟
اون...دختر بلوند...
ار...ناتالی...
یه انگل داخل بدنش داره.
- انگل؟ - بردمش بیرون، مایکل.
- به کجا؟ - مرکز تحقیقات.
- کی اون رو مبتلا کرد؟ - آزمایشگاه دکتر ختری.
ختری مرد ولی کارهاش ادامه دارن.
وینسنت رتری...
وینسنت؟
مایکل، می دونم چطور میشه بهش کمک کرد. می دونم چی کار کنم.
وینسنت کاری نمی کنه به ناتالی صدمه برسه.
باید به شهر برم، به داروخونه.
چیزایی هست که براش لازم دارم.
اگه بیدار شد، یه کم آب بهش بده.
باهاش حرف نزن.
سلام! هی!
وینسنت؟
می دونم خیلی بد به نظر می رسه ولی اگه فقط...
رو به زمین، دراز بکشید، همین حالا. همین حالا.
- حالا! - باشه!
- یا بهت شلیک می کنم! - می دونم!
می دونم خیلی افتضاح به نظر می رسه مثل یه...
فقط، اجازه بده...
خدایا!
- اینگرید... - دن! اریک!
وینسنت رتری رو میارم تو.
...تلاش برای... گروگان گیری... و قتل
- اینگرید... - خفه شو!
- اینجا کار می کنی؟ - مم-مم
با دکتر شوایزر؟
من ار... یه جور گماشته ام.
من توی... مرکز تحقیقان نیستم؟
می تونم بوی بنزین و خاک و رطوبت رو حس کنم.
دکتر شوایزری وجود نداره، مگه نه؟
اون...
اون یه چیزی از من می خواست
چیزی که انگل درونم انجام داد.
باید برم.
صبرکن، من کجام؟ لطفا نرو! لطفا منو تنها نذار!
می دونم کی هستی.
لطفا، صداتو بیار پایین، می دونم کی هستی.
آقای لنوکس
تو پدر اینگریدی.
مایکل، چرا اینکارو می کنی؟
- چرا اینکارو می کنی! - داد نزن، داد نزن.
- ششش! - لطفا!
No comments yet. Be the first to leave one.