نخستین 200 خط.
«بنیاد» "فصل دوّم: قسمت دهم"
وقتی بچه بودم، از مادرم سوالهای بیشماری میپرسیدم
بعد اینکه مردیم چه اتفاقی میوفته؟
انرژیمون کجا میره؟
و دنیا چطور؟
اونم میمیره؟
اصلا چطور بوجود اومده؟
چطور میشه هیچی وجود نداشته باشه، بعد یهو یچیزی باشه؟
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
تو غرق شدی
من جسدت رو دیدم. بغلش کردم
آره یه جسد بغل کردی، فقط جسد من نبود
شنیدم که صدام میزد
فکر میکردم دارم کابوس میبینم، ولی وقتی بیدار شدم نمیتونستم نفس بکشم
منم داشتم باهاش عرق میشدم
ذهنهامون بهم وصل بود
میتونستم حسی که داشت رو حس کنم. از نگاهش داشتم نگاه میکردم.
و تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که دستم رو برای کمک سمت نگهبانمون دراز کنم
کاری که تلم یادم داد رو کردم. بهش یه نیاز دادم، که به هری کمک کنه
«ترجمه از امیرعلی_پیام» .:: Amirali_Pm ::.
میتونستم صدای کمک خواستنش رو بشنوم. همونجوری که صدای هری رو میشنیدم
و بیصداش رو خفه کردم
اینقدر عمیق چالش کردم که تلم اصلاً نتونه بشنوه
جسد ونیک رو جای خودم زنجیر کردم
تلم گفت توهمها پایهشون در واقعیته
تو منو دیدی سالور. به لطف گیل همشون منو میدیدن
ما پلی از احساسات درونی ساختیم
دهها کیلومتر اونورتر از روستا
از جنگل خیلی متراکم رد شدم
هر بیدقتیای از طرف ما توجهشون رو جلب میکرد
پس با هم عددهای اول رو میشمردیم
سدی از اعداد که محافظ افکارمون بشه
هشتاد و شش میلیون و نهصد و هشتاد و هشت هزار و...
- دویست و هفده - دویست و هفده
86،988،259
86،988،271
هشتاد و شش میلیون...
اون موقع بود که پیدات کردم
86،988،329
برای همین عجیب رفتار میکردی
هری برگ برندهمون بود
باید تمام افکار دربارۀ اون رو میپوشوندم و نمیتونستم ریسک کنم بهت بگم چیکار کرده بودیم
و من و سکهام نزدیک بود همهچی رو لو بدیم
اگه نمیتونستی فرار کنی، الان هممون مرده بودیم
هشدار، موجود زنده ناشناخته در حال نزدیک شدن
میزان تهدید: متوسط
میتونید بیاید بیرون
نیازی نیست از ما بترسید
قطعاً ما رو درک میکنید که حرفتون رو قبول نداریم
شما متوجه نیستید
اون رفته
صداش همیشه تو سرمون بود، مجبورمون میکرد اطاعت کنیم
ولی از وقتی رسیدیم اینجا اولین باره که افکارمون برای خودمونه
شما ما رو آزاد کردید
دمرزل، قرار بود تو ترمینوس باشی
یه اعلان دریافت کردم که یک سنسور فعال شده بود
شما دو نفر اولین آدمهایی هستید که بعد از حدود 600سال پاتون رو اینجا گذاشتید
کلئون داستان من رو بهتون گفته، پس متوجه هستید
کلئون دوباره من رو کامل کرد
فقط نه اونقدری که امیدوار بودم
تو کسی هستی که کل این نمایش رو عروسک گردانی میکنی
عروسک گردانی که نخهای عروسک خودش دستشه؟
تو از این که من چیزهایی که میدونی رو گزینش میکنم متنفری
و با این حال فکر میکنی که احساساتت کامل برای خودت هستن
اگه احساس شهوت یا حتی عشق میکنی برات سوال نمیشه که از کجا اومده
من اینجوری نیستم
در آخر، کلئون داستانمون رو تو ذهن سرگردانش از دوباره نوشت
تصمیم گرفت اجبارش رو به شکل صمیمیت به خاطر بیاره
من توانایی فراموش کردن ندارم
و با این حال، وقتی به کلئون فکر میکنم...
دلم براش پر میزنه
پسر کوچیک و ظریفی که داخل اون مثل روح مخفی شده بود رو یادمه
به چه مردی تبدیلش کرد
مردی شریف، مدبر و پرشور
اون فقط داون، دی یا داسک نبود، بلکه کل سفر خورشید در صفحه آسمان بود
به من با میل زیادی نگاه میکرد
که انگار من رازی بودم که حاضر بود همهچی رو برای کشفش فدا کنه
آزادم کرد
و من عاشقش بودم
ولی همزمان میدونم برنامهریزیم کرد که عاشقش باشم، پس برام سواله
اگه به خاطر این دستور نبود احساساتم همینجوری میموند؟
اصلا چیزی حس میکنم؟
هیچوقت پاسخ رو نخواهم فهمید و برای همین ازش متنفرم
پس کمکمون کن تسلطش روی تو رو از بین ببریم
اگه این ازدواج رو ترتیب بدیم سلسله به پایان میرسه و تو میتونی آزاد باشی
نمیتونم کمکتون کنم
- حتما میخوای که این قضایا تموم شن - البته که میخوام
و با این حال، دستورم مجبورم میکنه که ازش مراقبت کنم
میتونیم دوباره برنامهریزیت کنیم
اگه همچین کاری بکنید نابودتون میکنم
میبینید؟ من مجبور به برداشت از مزرعهای هستم که نابود شده
حالا میتونید برای این اقدامات شدید من رو سرزنش کنید؟
تو فرشتگان نابینا رو استخدام کردی
بله
ولی ملکه سارث تقاصش رو پس میده
سوابق مالیش جوری دستکاری شدن که مدرک مسلّمی باشن
و یه بازرسی حافظه اون مدارک رو مستحکمتر میکنه
اعلیاحضرت؟
ملکه آینده برای خیانت محکوم میشه
متأسفم
و شکی نیست که اعدام میشه
هیچوقت قرار نبود قاتلها موفق بشن
فقط میخواستی دی رو بترسونی که سارث رو مقصر بدونه
و نامزدی تموم بشه
هیچوقت نمیخواستم این رو بفهمید
هیچکدوم از این حرفها رو
پس فقط از خاطراتمون پاکش کن
و ریسک کنم که قلمرو ابر برشون گردونه؟
وظیفۀ من اینه که اسرار رو ریشه کن کنم
جنگیدن فایدهای نداره
ما از همون لحظه که اومدیم اینجا مرده بودیم، مگه نه؟
برادر داون از این تالار خبر داره؟
هیچی نمیدونه. اگه باور نمیکنی خاطراتشو بررسی کن
و تو خاطراتش از رفتنتون به «منشأ» چی قراره پیدا کنم؟
و یا از ملاقاتهای سرّیش با ملکه سارث؟
واقعا متأسفم
میبخشمت
هیچکدوممون آزاد نبودیم
احمق بودیم که فکر میکردیم آزاد میشیم
تو رو یادمه، یه سالت بود
به آسمون اشاره کردی و خورشید رو نشونم دادی
خیلی به خودت افتخار میکردی
که انگار تازه خورشید رو کشف کرده بودی و داشتی به من هم میگفتی
چون عاشقت بودم
همونطور که هنوز دارم
زیباست
جنرال ناوگان رو آماده جهش کن
سفر برگشتمون به ترنتور رو شروع کنید
به ترنتور نه
بهم بگو برادر، چند جهان تحت حکومت بنیاد در اومدن؟
- هفتتا - نام ببر
خودت اسمهاشون رو میدونی
میخوام نام ببری
یالا برادر، مرد باش
فتوحاتتون رو گردن بگیر
تسپیس، آنکران، سمیرنو
سیشل، کونوم، داریبو، گلیپتول 4
بذار سیونا هم حساب کنیم
همشون رو نابود خواهیم کرد
با تسپیس شروع میکنیم
دستورات داده شدن جنرال
شما بنیاد رو شکست دادید
هر خردهای که تو این جهانها باقی مونده تسلیم شده...
هر خردهای که باقی مونده سرطانیه که نباید پخش بشه
امپراطوری، ببینید چیکار کردید
این کمال بیرحمیه
با این حال این کار رو براتون انجام دادم که نیازی به انجام کار بیشتری نباشه
نه، این کار رو انجام دادی چون بهت دستور دادم
و حالا بهت میگم که ناوگان رو به تسپیس جهش بدی
این کار رو بکنید و این کار باعث نابودی معنوی امپراطوری میشه
نمیتونیم زنده بمونیم اگه حاضر باشید...
بهت دستور دادم ریوز، انجامش بده
انجامش بده!
نه
من از وظایفت سلبت میکنم
اگه میخوای من رو بزنی، الان آخرین موقعیتته
آره، همین فکر رو میکردم
مسیریاب، الان من فرماندتم
ناوگان رو به تسپیس جهش میدی
یا مجبورم تمام ملوانهای این سفینه رو اعدام کنم؟
اطاعت امر امپراطوری
فرایند جهش تثبیت شد
همه نيرو ها به محفظۀ مخصوص جهش بروند
فرایند جهش یه مشکلی داره، جهش رو متوقف کنید
چی شده؟ چه اتفاقی داره میوفته؟
هر سفینه داره به فضایی جهش میکنه که توسط سفینه کناریش پر شده
یک واکنش زنجیرهای که کل ناوگان رو در بر میگیره
متوقفش کن، به سمت فضای امن جهش کن
نمیتونم
وقتی فضا خم بشه، خم میمونه
پس یه سفینۀ نجات برام آماده کنید
فرایند دستور تمام محفظههای فرود و تونلهای پرتاب رو غیر فعال کرده
ولی فضا رانهای خودتم میمیرن. این خودکشه
برای آزادی مردمم بهای کمیه
چطور این اتفاق افتاد؟
تو بودی مگه نه؟
اینکه فضا رانها به امپراطوری تحویلت دادن حیله بود
آره سلدان یه تاجر استاد رو با جنس خوب فرستاد پیششون
و معامله پا گرفت
فضا رانها دیگه متعلق به شما نیستن امپراطوری
فرایند جهش تو این بود
ولی باید میدادمش به یه فضا ران پس باید سوار این سفینه میشدم
میتونستی بهم بگی
ساده بخوام بگم، بازیت دادیم
جنرالتون تقریباً متوجه شد ولی هیچوقت به حرفش گوش نمیدی نه؟
سلدان فریبت داد که وارد جنگ شی
که دستور بدی تمام ناوگانت بیاد ترمینوس. همین کار رو هم کردی
صاف اومدی پیشمون چون خیلی قابل پیشبینیای
اینو ببینید
این چی؟ اینم قابل پیشبینیه؟
همونطور که کون قورباغه ضد آبه
جلوش رو بگیرید. داره میکشتش
کافیه!
عاشقشم
امپراطوری
بهتون نیاز ندارم
برای همینه که فقط یبار میمیری
تو حقیری. شعلهور میشی و میسوزی
- چیشد؟ - نشونش بده
قلعهش کردم
No comments yet. Be the first to leave one.