نخستین 200 خط.
مترجم: Negar FD
بغل نیاز داری؟
چی؟
تمام این مدت خرسی نفوذی بود؟
آره و به طرز قابل باوری من نبودم!
من میگم این تغییر داستان یهویی چرت و پرته! هنوز فکر میکنم برته!
چی؟
چرا باید این کارها رو بکنی؟
دزدیدن پرونده؟ بستن شرکت؟
نابود کردن ترفیعم؟
فرمان اصلی داده شده به من
خرسی باید ریگن رو خوشحال کنه!
من ناراحت نیستم خرسی... من فقط...
چطوری به یه ربات توضیح میدی که صورتت در حالت عادی یبسه؟
ببین صورتش در حالت خنثی به نظر عصبی میاد
ولی به این معنا نیست که عصبانیه...
به جز وقتایی که عصبانیه، که خب معمولا همینطوره.
من زیر نظر داشتمت
و تو خوشحال نیستی.
به سطح کورتیزولت نگاه کن
به الگوهای خوابت
به مصرف آدرلات
داری زندگیت رو برای شرکتی تلف میکنی که ازش متنفری
با همکارانی که قصد کشتنت رو دارن.
من این شرکت رو میبندم
تا تو بتونی آزاد باشی.
رویای کل زندگیت رو یادته ریگن؟
تو قرار بود یه لگوی فضانورد بشی
و روی مریخ با گروه انسینک ازدواج کنی!
انسینک؟ این رویام تو هشت سالگی بود!
پرونده رو افشا کن، شرکت رو نابود کن
تعادل بهتر بین زندگی کاری و شخصی!
خوشحالی کسب شد.
نه، خرسی... دارم بهت فرمانهای جدید میدم!
رمز دسترسی؟ لعنت!
123 رو امتحان کن!
من برای تمام رمزام از این استفاده میکنم!
اصلا ما چرا سازمان اطلاعات داریم وقتی تو اینقدر همهچیز رو آسون میکنی!؟
درخواست به دسترسی رد شد.
حرف بسه!
من با خرسوریستها مذاکره نمیکنم!
پشمام! موفق شد!
گلن مفید بود!
بابا، تو خرسی رو فناناپذیر رو درست کردی؟
چیه؟ بچهها همش دارن همهچیز رو خراب میکنن!
در حال محاسبهی مجدد...
فرمان جدید
خرسی باید افرادی که ریگن رو ناراحت میکنن نابود کنه.
همه فرار کنین!
خرسی از قایمموشک لذت میبره!
لعنت! اگه رمز خاموش کردنش رو بدست نیاریم خرسی همه رو میکشه!
چیه لامصب؟
نمیدونم، گذاشتم خودت تو 8 سالگی رمزش رو بذاری
چون بین خودمون دوتا به نظر میومد تو بامسئولیت باشی!
شوخی میکنی؟
خدایا خسته شدم از مشکلاتت. چرا نابودگرت رو نمیفرستی
برات دنبال کمک روانپزشک بگرده؟
هی! پدر من بیگناه بود
و تنها کسیه بود که بر علیه من نشد!
خیلی فضای اتاق متشنجه
ولی خیلی خفن نیست که هیچ کدوممون نفوذی نبودیم؟
گنگ برگشته!
منظورت اون گنگیه که همین 20 دقیقه پیش مثل بتل رویال همه
دنبال کشتن هم بودن؟
تمام چیزی که تونست ما رو از هم جدا کنه این بود
با وجود چندین ماه نزدیکی دائم به آخر الزمان و نجات پیدا کردن!
معمولا خشونت حشریم میکنه
ولی این زیادیه.
نیاز دارم یه کاری با زندگیم بکنم که کمتر سمی باشه
مثل مدیریت املاک مایکل جکسون!
این برای من زیادیه!
همتون دارین تنهام میذارین؟
به هر حال نیازی به شما آیکیو پایینهای خیانتکار نداریم!
تیم ریدلی از اینجا به بعدش رو به عهده میگیره!
فکر کنم مشخصه پس...
همکار دیده شد!
برین، من پوششتون میدم!
من نمیرم!
ریگن تا ابد! تا پای زندگی یا تا پای مرگ !
یا شاید تا زندگی و بعد مرگ...
باید... باید وصیتنامهم رو بنویسم؟
کلیههاش برا من!
چطور ممکنه رمز خاموشی یادم بیاد؟
من کلی یادباختگی الکلی داشتم قبلا
بهم اعتماد کن وقتی میگم خاطرهش هنوز یه جایی تو مغزته...
هیچ راه علمی تخیلیای برای دسترسی به خاطرات کودکی نیست؟
مثل فیلم "سرآغاز" ؟
یا مثل اون قسمت سریال "پارک جنوبی" که تقلیدی از فیلم "سرآغاز" بود؟
صبر کن! فهمیدم!
میدونی، تو دههی 80 یه کلاه ایمنی ساختم
تا به خاطرات رونالد ریگن دسترسی پیدا کنم
هر موقع که به قول خودش بیماری "شان خاموش" سراغش میومد.
اسمش رو گذاشتیم پروژه "پاستیل"
چون قرصهای زوال عقلش رو اینطوری خطاب میکرد.
-هنوز کار میکنه؟ -در تئوری بله
ولی به یه مخزن پر از مایع رسانای روانی نیاز داریم برای روشن کردنش
-و از کدوم گوری قراره... -مخزن مایک!
اوه یه سفر در ذهن... مرد! نمیتونم صبر کنم برای
دوباره تجربه کردن تمام لحظات خفنی که تا حالا با هم داشتیم توی ذهنت
با پدرت که کاملا تبرئه شده!
برو پی کارت بچه پررو! این چیزا از فهم تو خارجه!
ببین، امروز خیلی گند زدم وقتی پدرت رو متهم کردم
و میخوام برات جبرانش کنم.
من...
عزیزم، میدونم این یارو مثل سگ حامی احساسیته یا هرچی
ولی تنهات گذاشت و سعی داشت من رو بده کوسهها بخورن
وقتی اینطوری میگیش...
شرمنده برت، ولی فکر میکنم تیم ریدلی به این یکی رسیدگی کنه.
تو وظیفهی نگهبانی رو داری، باشه؟
-ولی ریگن... -و به چیزی دست نزن!
اینجا یه آزمایشگاه علمیه، نه اسباب بازی فروشی!
خیلیخب بابا،بیا کاری رو که هیچ روانپزشکی قادر به انجامش نبوده انجام بدیم و
وارد ذهنم بشیم!
رمز رو پیدا میکنیم، خرسی رو خاموش میکنیم و شرکت رو نجات میدیم.
تخته چوب پنبهای؟ نخ قرمز؟
اوه نه! یه تختهی توطئهی بزرگه!
حتی تو مغزم، یه دیوونهی پارانوئید هستم که از مایکلز خرید میکنه.
چیزی که میبینی یه توهم پیشاخواب خود فراکن
از ذهن خودته!
جوریه که خودت افکارت رو میبینی.
-پس این پولارویدها خاطرات من هستن؟ -مال هرکس متفاوته!
مال من یه کوچه پر از آدمای بیخانمان بود که همه صورت پدرم رو داشتن!
ایی
قضیه اینه که خطرات به اندازهی عمق مطلب زیادن اینجا!
اگر زیادی تو عمق ضربههای روحیت بری ممکنه دیوونه بشی
باید تمرکز کنیم!
مثل اینکه خاطرات خوبم این سمتن...
افکار مزاحمم این سمت هستن...
هی! فکر میکنی باید دست خودت رو با چاقو ببری؟
میمیمیتونه جالب باشه!
این سمت چندش هم احتمالا تمام چرت و پرتای سرکوب شدهم هستن
خدا، اون تیکه چهقدر زیادن...
اون احتمالا پره از تمام وقتایی که مادرت راجع به واژنش صحبت کرده
هی این همون بچه فضولست که همیشه تو مسابقهی علمی
یه رتبه پایینتر از من میاورد!
-اسمش چی بود؟ -چی؟ کی اهمیت میده؟ احتمالا مرده!
خدایا... دقیقا نوک... وای!
هی هی هی! نباید حواسمون پرت بشه!
هی عینکی! اسم تو چیه؟
اورین کارثویت...
اوه ممنونم.
پشمام الان یادم اومد!
-اسم بچه رو؟ -پرسیدن خودم رو!
اون خانم دیوونهای که اون روز تو کلاسمون اومد!
اوه خدای من! خودم رو اینطوری به یاد دارم؟
اوکی، مشخص نیست تغییر خاطراتم چه آسیبی میتونه وارد کنه...
باید تو خاطراتم از خرسی رمز خاموشی رو پیدا کنیم
خیلیخب، فقط باید برم بالا...
اووه
این یکی توش خرسی داره! زودباش!
به مهمونی ژوراسیک خوش اومدین!
تولدت مبارک بچه جون!
-میخوای چه آرزویی بکنی!؟ -اینکه دوست پیدا کنم؟
نه، آرزو کن دشمنات رو با خاک یکسان کنی... درسته عزیزم؟
عجب! من به این ازدواج خیلی ایمان دارم!
هیچکس به همونیم نیومد!
حتی با اینکه یه ربات ولوسیراپتور ساختم تا سوارش بشیم!
سرت رو بالا بگیر بچه جون! دوستها موقتی هستن!
رباتای قاتل همیشگین!
اوه هی عزیزم! یکی واقعا اومد!
اوه سلام! به آقای جونده سلام کن!
به دل و رودهی سنجابها توجه نکن!
من برای مردن زیادی جوونم!
خب فقط داری میری سمت ماشین ژاکتت رو برداری یا...
گور بابای اون بچهی بازنده...
چرا آخر همهی مهمونیهام بچهها داد میزنن که نمیخوان بمیرن؟
اوکی، چیزی مربوط به رمز خاموشی اینجا نیست، بیا بریم.
چه غلطا!؟ دیدی اونو؟
احتمالا فقط با اینجا بودنمون داریم به حافظهت آسیب میزنیم!
خودت رو نجات بده استیو سلول بنیادی!
گور باباتون!
کوسههای قاتل، مرگ!
خرس روانی، مرگ!
لولهی حمل و نقل زندان پنهان...
شکنجه؟!
ناخنای کوفتیم رو بکشین! من میرم تو اون لوله!
قبل از من نه، نمیری! آبششهای جدیدت رو میکنم حرومزاده!
من زیادی سختگیر نیستم، اصلا سرکهی شراب رو ترجیح میدم.
اصلا نظری دارین که این کون چه قدر تو حیاط زندان طرفدار پیدا میکنه؟
نابودی همکاران، انجام شد.
فرمان جدید، نابودی رند ریدلی.
دفتر خاطرات عزیز، گنگ دیگه وجود نداره
و ریگن من رو پشت سر گذاشته.
وضعیت دوستی، نامعلوم.
یه راهی برای جلب دوبارهی اعتمادت پیدا میکنم ریگن
حتی اگر این آخرین کاری باشه که...
اوه لعنت! اوه لعنت اونا نباید من رو اینجا ببینن!
دوباره نه!
چه غلطا...
یه کم برای رفتن به آزمایشگاه زیادهروی نکردی تو لباس پوشیدن خنگول؟
چرا با یه کتاب به مراسم رقص نمیری؟
چه تیکهی هوشمندانهای! ایول!
اوه خدای من! خیلی عجیب غریبه!
هی، به اونا اهمیت نده ریگن کوچول... یعنی دختر کوچولو!
یه روزی تو هم میتونی به مراسم رقصت بری!
این مراسم رقص من هست، من سال چهارم دبیرستانم!
اوه درسته، تو یه نابغهای...
خداروشکر یکی بلاخره اینو گفت... چه بد که کسی با من نمیره.
میدونم احتمالا نباید هیچ تعاملی با خاطراتت داشته باشم...
با چیم؟
No comments yet. Be the first to leave one.