Ang unang 157 linya.
سال ها پیش، دانشمندها از هندسه استفاده کردن تا اندازه و وسعت زمین رو برای اولین بار بفهمن.
در این صورت، آیا ممکنه از هندسه برای تعیین...
اندازه و وسعت سرنوشتی که در دست داریم استفاده کنیم؟
این داستان جادوگریه که قاره پهناوری رو بازیچه خودش کرد.
⟡ مـتـرجم : احـــســـان ⟡ ⟡ چـنل تلگـرام : Sub_Ehsan@ ⟡
و دقیقاً میخوای به کجا پرواز کنی، پرنده کوچولوی من؟
واقعاً مایه دردسری، بچه.
[ هر چیزی که توی آسمون ها و هر چیزی که توی زمینه ]
عاشق این همه شور و زندگی توی بازار هستم.
بانوی من.
وقتی دوره عدهتون برای ارباب مرحوم تموم شد، بیاید برای خرید به اینجا بیایم.
فکر خوبیه.
ولی برای امروز، امیدوارم خداوند ما رو به سمت یه برده خوب هدایت کنه.
البته نه به خوبی تو.
همشون کاربلد و سخت کوش هستن.
مثلاً این زن، توی آشپزی مهارت داره.
این یکی هم خیاط ماهریه.
و این یکی هم اهل گفتگوئه...
پس شاید هم صحبت خوبی برای شما باشه، بانو فاطمه.
شاید.
ولی چیزی که الان بیشتر از همه به کمکش نیاز داریم...
تمیزکاریه. تمیز کردن اون عمارت بزرگ به تنهایی از عهده من خارجه.
درسته، و من هنوز هم مرتب کردن وسایل شوهر مرحومم رو تموم نکردم.
آه، دیگه چیزی نگید.
پس، این زن چطوره؟
اون استعداد واقعی توی تمیزکاری داره.
اسم من انیسه.
تمیزکاری درباره این نیست که چه چیزهایی رو میخواید دور بریزید...
بلکه درباره اینه که چه چیزهایی رو میخواید نگه دارید.
روزگارتون مرتب و منظم میشه. بهتون قول میدم.
این عالی میشه.
قیمتش چقدره؟
با ۸۰۰ درهم تقدیمتون میکنم.
میدونم برده ها ارزون نیستن، ولی خدای من...
آقای احمد، خواهش میکنم. نمیتونید یکم ارزون ترش کنید؟
در حالت عادی قبول نمیکردم...
ولی میتونم استثنا قائل بشم، و اون رو با نصف قیمت بهتون بدم.
- چی؟ - چی؟
ولی در عوض...
بیا.
یالا. همونطور که یادت دادم انجام بده.
اوه، چقدر نازه.
این کیه؟
همین چند روز پیش اون رو به دست آوردم. اسمش ستاره هست.
اوه، اسمت به معنای ستاره هست. چقدر قشنگ.
یکم خجالتیه، ولی همونطور که میبینید، لبخندش خیلی دلنشینه.
به نظرم اگه درست آموزش ببینه، میتونه خدمتکار شخص بلند مرتبه ای بشه.
پس پیشنهاد من اینه.
بانو فاطمه.
خانواده شما اهل علم و دانشه...
و هوش سرشار ارباب محمد جوان حتی اینجا توی توس هم میدرخشه.
درس خوندن توی خونه شما اعتبار زیادی بهش میده.
پس جسارتاً میتونم ازتون بخوام که مدتی اون رو پیش خودتون قبول کنید؟
با معاملهش موافقت کردی؟
خواهش میکنم. برادر، در حال حاضر تو تنها کسی هستی که صلاحیت آموزش اون رو داری.
من هنوز توی دوران عده هستم، و معلمی رو خارج از خانوادهمون نمیشناسم.
علاوه بر این، چه برده باشه و چه نباشه، طلب علم وظیفه هر مسلمانیه.
گمون کنم.
قرائت، سنگ بنای تمام آموزش هاست.
اولین قدم توی این راه، قرائت صحیح قرآنه.
حالا بعد از من تکرار کن.
«به نام خداوند بخشنده مهربان.»
حالا نوبت توئه.
یالا. سعی کن بگیش.
بی فایدهست. این دختر اصلاً هیچ استعدادی نداره.
هر چی تلاش میکنم، فقط لبخند میزنه، و هیچ علاقه ای به یادگیری نشون نمیده.
ولی قول دادم که پناهش بدم.
تخفیفی که برای اون یکی برده گرفتی رو بهت پس میدم.
شرمندهم، برادر.
میگم دنبالت بیاد. یکم اینجا منتظر بمون، باشه؟
حجره آقای احمد، درسته؟ من میرم.
آره. شرمنده که به زحمت انداختمت.
باید فرار کنم.
نمیخوام من رو به یه جای نامعلوم بفروشن. دارم به خونه میرم.
گم شدم.
راه خروج کجاست؟
یه پسر؟
و هوش سرشار ارباب محمد جوان حتی اینجا توی توس هم میدرخشه.
ببخشید.
در کجاست؟
این کار اصلاً شایسته نیست.
یه زن نباید با سر برهنه در برابر یه مرد ظاهر بشه.
اشکالی نداره. من هنوز کوچیک هستم.
خیلی نزدیک شدی.
به علاوه، به نظر من تو هنوز مثل یه بچه هستی، ارباب محمد.
راستی، تو کی هستی؟
اسم من...
آه! اینجایی!
بعد از اینکه فرار کردی، همه جا رو دنبالت گشتم.
گل های سرخ خیلی قشنگ بودن، باید میومدم و نگاه میکردم.
اون داشت دنبال راه خروج میگشت.
باور نکردنیه. چطور تونستی سعی کنی فرار کنی؟
خیلی خب. برادرم هر لحظه ممکنه با احمد برگرده.
خیلی متاسفم.
میخواستی برگردی، مگه نه؟
نه به خونه اون مرد.
به خونه ای که با مادرم توش زندگی میکردم.
مادرم مُرد، و اربابش من رو فروخت.
پس اونجا خونه تو نیست.
تو یه برده هستی.
اگه یه خونه واقعی برای برگشتن میخوای، سخت درس بخون تا یه ارباب خوب تو رو بخره.
پس من هیچ وقت هیچ وقت درس نمیخونم!
نمیخوام درس بخونم! دیگه قیافه بامزه هم به خودم نمیگیرم!
این فقط باعث میشه با ارزش تر بشم!
اگه درس بخونم، دوباره به جایی حتی دورتر از اینجا فروخته میشم!
دیگه از رفتن به جاهایی که هیچ چیزش رو نمیشناسم خسته شدم!
دخترک. اسمت ستارهست؟
پس برای همین اومدی اینجا درس بخونی؟
شاید سرنوشت هامون خیلی با هم فرق کنه، ولی با این حال...
بگو ببینم، زمرد.
میشه یه سطل آب برام از آشپزخونه بیاری؟
هر چی بزرگ تر باشه، بهتره.
البته.
باهام بیا.
کجا داریم میریم؟
پشت بوم؟
این به درد میخوره؟
آره، ممنون.
میخوام این رو توی حیاط بندازم، باشه؟
ارباب جوان؟
واقعاً هیچ امیدی به اون دختر نیست؟
اون صدای چی بود؟ چه خبر شده؟
اون چه صدایی بود همین الان؟ همه حالشون خوبه؟
رعد و برق به خونه خورد؟
مطمئنید تحت حمله دشمن نیستیم؟
کار اون کوچ نشین های وحشیه؟
یه سطل آب؟
همشون وحشت زده هستن.
ارباب جوان، شوخی کوچیکتون خیلی زیاده روی بود.
جسارتاً میتونم بپرسم چرا شما دو تا انقدر آروم و خونسرد هستید؟
خب، چرا نباشیم؟
میدونستیم قراره به زمین بخوره، برای همین گوش هامون رو گرفتیم.
پس میشه گفت آینده ای رو پیش بینی کردید که توش صدای بلندی ایجاد میشه...
و اقدامات احتیاطی مناسب رو انجام دادید. درسته؟
خب، اوم، آره، فکر کنم.
شاید کل معنای یادگیری همین باشه.
در حال حاضر، نمیدونی کجایی، چه اتفاقی داره میفته...
یا قراره چه بلایی سرت بیاد.
زندگیت پر از ناشناخته هاست.
به نوعی، دایی و بقیه هم اون پایین همینطور هستن.
ولی اگه درس بخونی و دانا بشی...
میفهمی بهترین اقدام چیه، توی هر دردسری که باشی.
این هیچ وقت نمیتونه چیز بدی باشه.
درس خوندن یعنی این؟
دایی!
ببخشید ترسوندمتون! من بودم!
این سطل آب کاملاً کج شده، و دیگه روی هم قرار نمیگیره.
دیگه حس خوبی نمیده.
برو بده تعمیرش کنن.
من به آشپزی میرسم.
خب، سلام ستاره.
اگه درباره چیزی سوالی داری، راحت باش و بپرس.
میپرسم.
بدین ترتیب ستاره خودش رو در حال خدمت توی یه خانواده اهل علم پیدا کرد...
در حالی که سخت درس میخوند.
No comments yet. Be the first to leave one.