Les 190 premières lignes.
سلام، راز. چیکار میکنی؟ هی.
پریز تلفن نصب کردن تا بتونی آنلاین بشی.
همین الان با یه پسری حرف میزدم که به نظر خیلی عالی میاد.
چی؟ من آدم خیلی پرمشغلهای هستم. آخه چجوری دیگه آدمها رو ببینم؟
آخه خیلی بیروح به نظر میاد، راز.
خدایا، پس ارتباطات انسانی چی شدن؟
با مردم ارتباط برقرار کردن، رو در رو، چشم تو چشم.
راز: باباته. نذار منو ببینه.
راز: هی، مارتین. سلام. هی، راز.
چیکار میکردی؟ اوه، فقط وبگردی میکردم.
سلام، بابا. من هیچوقت نرفتم سراغ این کارهای اینترنتی.
واقعاً؟ حتماً باید امتحانش کنی.
راه خیلی خوبیه برای اینکه با دوست و آشنا و خانواده در تماس باشی.
خانواده؟ اوه، میدونی، خوبه که آدم بدونه بعضی از مردم...
هنوز به فکر خانوادهشون هستن.
بابا، تروخدا. خب، من باید برم.
میخوام با دوک برم ماهیگیری شبانه. و البته ادی.
میدونی، من ادی رو تنها نمیذارم. آدم به خانوادهش پشت نمیکنه.
اینا یعنی چی؟
اوه، عروسی دخترعمه دودی هفته پیش بود.
اوه، ببخشید، "عروسی" دخترعمه دودی.
تم وسترن داشت.
روی کارت پاسخ، نوع فلفل چیلی مورد علاقهمون رو پرسیده بود: ملایم یا تند و تیز. اَه.
نایلز و من بهشون گفتیم که تو انجمن رواندرمانگرها همایش داشتیم.
انجمن رواندرمانگرها که وجود نداره، نه؟ نه. بابا مچمون رو گرفت.
صبر کن. مگه شما همایش انجمن رواندرمانگرها رو نداشتید...
تو تولد قبلی آلیس؟
اصل مطلب اینه که بابا رو ناراحت کرد.
ببخشید، راز، فقط اینکه...
اون فکر میکنه ما از خانوادهش خجالت میکشیم.
سالهاست که این مشکل رو داریم. چند روزه باهام حرف نزده.
خدا رو شکر که امشب مجبور نیستم با این قضیه سر و کله بزنم.
من از قبل یه بطری عالی شاتو بِیشوِل کنار گذاشتم.
آه. قرار عاشقانه داری؟
نه، نه، نایلز میاد اینجا که با هم برنامه "آنیتکس رودشو" رو ببینیم.
فردا دیر میای سر کار. این برنامه مورد علاقهمونه.
مهمونی! ووهو! اوه، باشه، بس کن. کافیه.
فکر کنم امشب "رودشو" از هریسبرگ، پنسیلوانیاست.
منطقه آمیشها. اوه! لحافها!
من شراب رو باز میکنم، نایلز. تو بشقاب پنیر رو بچین.
نایلز: بابا. فرژیه: بابا. اه...
فکر کردم با دوک داری میری ماهیگیری شبانه.
اَه. توروخدا، بابا، نمیتونی این قضیه رو تا ابد ادامه بدی.
باشه، خیلی خب. امیدوارم ناراحت نباشی.
نایلز و من داریم یه برنامه تلویزیونی میبینیم.
واقعاً؟ خب، تعجب میکنم که همایشی برای رفتن نداری!
ما گفتیم برای عروسی دودی متاسفیم.
بله، و براش هدیه تولد نوزاد هم فرستادیم.
خب، دوک قرارشو کنسل کرد.
تا یه ساعت دیگه میتونید تلویزیون رو داشته باشید. من فقط میخوام برنامه مسابقهمو ببینم.
بابا، تروخدا، برنامه مسابقه نه. من اتفاقاً دوستش دارم، باشه؟
مردم آشغالهاشون رو میارن و کارشناسها بهشون میگن چقدر ارزش داره.
داری در مورد "آنیتکس رودشو" حرف میزنی؟
آره.
خب، اون برنامهایه که نایلز و من قراره ببینیم.
میرم بیرون یه نگاهی بندازم ببینم دنیا به آخر رسیده یا نه.
اگه میخوای ببینی، کسی جلوتو نگرفته.
فرژیه: اوه، عالیه. هاهاها.
مرد ۱: و هیچ ایدهای ندارید که این میز تحریر چقدر ممکنه ارزش داشته باشه؟
زن ۱: نه، شوهرم اونو از یه حراجی خونگی خریده.
اوه، کار قشنگیه. به نظرم کار شریدانه.
مرد ۱: در حراجی این میز بیش از ۸۰۰۰ دلار فروخته خواهد شد.
واو! کچینگ!
زن ۱: این صندلی چطور؟ اینم اصله؟
حتماً همینطوره به نظر میاد. نه، نه، اونا همیشه همین کارو میکنن.
تو اولی گولشون میزنن، بعد تو دومی میزنن تو برجکشون.
اون منبتکاری اصیل به نظر میاد. معرقکاریش هم همینطور.
نه، نه، نه. مرد ۱: متاسفانه باید بگم...
این صندلی یه بازسازیه که در بهترین حالت، ۱۵۰ دلار ارزش داره.
زن ۱: اوه، چه حیف.
ادامه بدین به تماشا، بچهها. قلقش دستتون میاد.
زن ۱: خب، فکر کنم حداقل میز رو داریم.
مرد ۱: سرنخ واقعی اینجا همون روکشه.
همه: روکش.
مرد ۲: و حالا اطلاعاتی در مورد شهر زیبای هریسبرگ.
قطع صدا.
عصر بخیر، همگی. فرژیه: اوه، سلام، دافنه.
واو، خیلی وقتها نمیبینم شما سه نفر یه برنامه رو با هم تماشا کنید.
چی شده؟ پاواروتی داره از گرند کنیون میپره؟
"آنیتکس رودشو" هست. اوه، چی تو جعبه داری؟
لباس عروس مادر دانیله.
اون میخواد تو عروسیمون بپوشمش. اگه خوشم نیومد چی؟
اگه میخوای امتحانش کنی، ما یه نگاهی میندازیم.
فقط برو بپوشش.
اوه، بابا. بابا، صداشو زیاد کن.
زن ۲: اما شاهکار واقعی این تاج تخت آرت دکوی منحصر به فرده.
انواع مختلفی از روکشها رو داره.
همه: روکش.
زن ۲: روکش ماهوگانی.
روکش.
زن ۲: روکش گردوی برجسته.
روکش.
زن ۲: و روکش چوب گورخری.
نایلز: اوه، آره. روکش.
زن ۳: و حالا برمیگردیم به حامی مالی برنامهمون.
اوه، خدایا. هفته دیگه باید یه کلمه دیگه انتخاب کنیم.
زن ۳: آشغالن یا گنج؟ خواهیم فهمید.
یه بطری شراب دیگه لازم دارم.
آره، منم همینطور. عاشق این برنامههای آموزشیام.
میدونی، باورم نمیشه بابا...
به نظر میاد این کدورت بینمون برطرف شده.
باورت میشه از کلمه "صنعتگر" استفاده کرد؟
منظورش سبک معماری بود، نه دستگاه سنباده.
عجیبه. خب، خودت شنیدی.
نه، نه، اون نه. تو الان گفتی "دستگاه سنباده".
بابا، چیزی رو از دست دادیم؟ نه، فقط یه کلهپوک با یه کمد تزئینی...
که بیدرمایر رو از اسکار مایر تشخیص نمیده.
مرد ۳: واسه این هفته کافیه. دفعه بعد در نمایش جاده عتیقهجات میبینمتون.
گوینده: شنبه آینده نمایش در سیاتل برگزار میشه.
اوه!
گوینده: بینندگان میتونن گنجینههاشون رو بیارن...
به مرکز همایشها برای کارشناسی.
باید بریم. عالی میشه. حتماً، بابا.
واقعاً سرگرمکننده به نظر میاد. مارتین: آره.
میرم یه نگاهی تو کمدم بندازم.
شرط میبندم یه اثر هنری کوچولوی قشنگ پیدا کنم که بهش علاقهمند بشن.
انگار اون گدایی که بهش پول دادم یه غول چراغ جادو بوده که داره همه آرزوهامو برآورده میکنه.
با این لباس باهام ازدواج میکنی؟
چقدر بهش دادی؟
جذابه دافنه. ولی یه کم غیرمعموله.
آره، منم همین فکر رو میکنم.
دانی؟ من همین الان لباس عروس مامانت رو پوشیدم.
مینیژوپ؟ این که شرمآوره!
میتونی ببینی-- چی؟ نه، من جعبه سبز رو برداشتم. اوه.
پس مشکلی نیست. خدانگهدار.
لباس اشتباهی رو برداشتم.
این مال ازدواج سوم مامانش تو سال ۱۹۶۸ در لاس وگاسه.
باورت میشه مردم واقعاً اینجوری لباس میپوشیدن؟
نایلز: کاش یه عکس ازش داشتم برای هر وقت که دلم میخواست بخندم.
فریزیر: نایلز!
مارتین: این ساعت خرسی نسلهاست تو خانواده ما بوده. دیگه نمیتونم صبر کنم!
فکر میکنی روش یه قیمت دلاری بذارن؟
آره، دقیقاً.
خیلی بامزه بودی.
پدربزرگت این رو به من سپرد.
و یه روزی هم به تو میرسه.
بابا، خواهش میکنم، حتی نمیخوام به اون روز فکر کنم.
باید برم ببینم میتونم این رو ارزشگذاری کنم.
باشه.
اوه، خیلی متاسفم.
همینطور که میومدم تو، شگفتانگیزترین سلبریتی رو دیدم: هانس دیتریش.
متخصص مبلهای دونفره. خود خودش!
اوه!
حضوری خیلی کوچیکتر از تلویزیونه. فقط همینقدر بود!
برو بابا! آره.
پسرها، بیاین اینجا. میخوان منو و ساعت رو تو تلویزیون نشون بدن!
خدای من، ما نمیتونیم با اون چیز زشت تو تلویزیون ظاهر بشیم!
هرکسی که ما میشناسیم این برنامه رو میبینه.
خب، خدا رو شکر که نیاورد...
اون سر خرگوش کوهی با شاخهای غزال رو.
آره، جکالوپ. هوم.
پاسخ تگزاس به مینوتور.
خب، نظرتون راجع بهش چیه؟ گفتن تا حالا چیزی شبیه اون ندیدن!
بابا، میدونی که این ممکنه هر جوری تموم بشه.
میدونم. نگرانش نباش.
قرار نیست مثل اون احمقهایی رفتار کنم که مسخرشون میکنم.
مهم نیست که ۲ دلار ارزش داشته باشه یا ۲۰۰۰ دلار، من فقط میگم...
"تقریباً همین رو حدس میزدم." فیلمبرداری شروع شد.
اوه، باشه. باشه بچهها، کدومتون میخواید بیاین و اینو نگه دارید؟
نه، نه، بابا ما حتی خوابشم نمیدیدیم!
این لحظه مال توئه.
مدیر صحنه: همه آمادهاید؟ حرکت!
خب، مارتین، چی میتونید در مورد این ساعت پیوتری بهمون بگید؟
خب، این یه ساعته که تو شکم چیزی قرار گرفته که به نظر یه خرس میاد.
کارشناس: در واقع، خیلی بیشتر از اینه.
ساخت روسیه است، اواسط قرن نوزدهم.
تقریباً همین رو حدس میزدم.
در واقع، این یه اثر فوقالعاده است.
توسط آندری کوراجین ساخته شده که برای تزار الکساندر دوم کار میکرد.
تقریباً همین رو حدس میزدم.
مارتین، نمیدونم تبار شما به رومانوفها میرسه یا نه...
ولی تمام ساعتهای خرسی شناخته شده کوراجین...
منحصراً برای خانواده رومانوف ساخته شده بودند...
و الان در موزه ارمیتاژ سنت پترزبورگ هستند.
مارتین، شاید تعجب کنید وقتی بفهمید این ساعت در حراجی...
به راحتی ۲۵۰۰۰ دلار به دست میاره.
کا-چین!
منظورش اینه که: "تقریباً همین رو حدس میزدیم."
فریزیر: بعد از شما، بابا. مارتین: ممنون.
وای، بابا، داشتم فکر میکردم...
شاید باید یه جای مناسب برای ساعت پیدا کنیم.
نظرت چیه همین جا روی این کنسول بذاریمش؟
اوه، آره. فهمیدم.
دیگه اونقدرها هم بد به نظر نمیرسه، نه؟ حالا که میدونید ۲۵ هزار دلار میارزه.
اوه، ای کاش اون جکالوپ رو آورده بودم!
روز شگفتانگیزی بود، نه؟ فریزیر: حتماً همینطور بود.
راستش، میخواستم یه چیزی ازت بپرسم.
یادت میاد وقتی اون کارشناس گفت...
در مورد اینکه خرس روسی بوده و بابا بخشی از...
خانواده رومانوف بوده؟ آره، آره، اون هم به گوش من خورد.
No comments yet. Be the first to leave one.