Az első 200 sor.
.آروم، آروم
.آروم
چی به خاطر میاری؟
.بهم چاقو زدن
...اُلی
.به قلبم چاقو زد
.من نباید اینجا باشم
.بانو تو رو زنده کرد
،بعد از اینکه بهت خنجر زدن
بعد اینکه مردی، کجا رفتی؟
چی دیدی؟
.هیچی
.ابدا هیچی نبود
.پروردگار به یک دلیلی تو رو دوباره زنده کرد
،استنیس شاهزادهی موعود نبود
.ولی یک نفر باید باشه
میشه یک لحظه ما رو تنها بذارین؟
.تو مرده بودی
.و الان دیگه نیستی
.به نظر من که یه اتفاق کاملا غیرعادی میاد
.خدا میدونه به نظر تو چطوری میاد
.من کاری که فکر میکردم درسته رو انجام دادم
.و بابتش به قتل رسیدم
.و حالا دوباره زنده شدم
چرا؟
.نمیدونم
.شاید هیچوقت دلیلش رو نفهمیم
چه فرقی داره؟
.تو ادامه بده
.تا میتونی، به مبارزه ادامه بده
.تا میتونی این کثافتکاری رو تمیز کن
.نمیدونم چطوری میشه اینکارو کرد
...فکر میکردم میدونم، اما
.شکست خوردم
.خوبه
.حالا برو و دوباره شکست بخور
.تو رو به چشم یک خدا میبینن
.مردی که از دنیای مردگان بازگشته
.من خدا نیستم
.میدونم
.آلتت رو دیدم
آخه آلت کدوم خدا انقدر کوچیکه؟
.چشمات هنوزم قهوهایه
هنوز خودت اونجایی؟
.فکر کنم
.فعلا لازم نیست بدنم رو بسوزونی
.بامزه
مطمئنی هنوزم خودتی؟
حالت خوبه؟
.آره. خوبم
تا حالا بهت گفته بودم که فکر میکردم دریا بیکرانه
چون تا چشم کار میکرد، آدم دریا رو میدید؟
.فکر نکنم
دریا، می بینی؟
.املا متفاوت اما صوت یکسانی دارن
.آره همینطوره
.البته قبل این بود که سواد خوندن یاد بگیرم
سم، میخوای بالا بیاری؟
.زیاد طول نمیکشه .به زودی به جنوب میرسیم
.برای دیدن اولدتاون خیلی هیجان زدهام
.ناخدا میگه زیباترین شهر وستروسه
میخوای دوباره استفراغ بکنی؟
.نه. نه، نه، نه
.سیتادل" زنها رو قبول نمیکنه" سیتادل در وستروس مثل یک دانشگاه علمی میمونه که] برای استاد شدن، مردها به اونجا میرفتن و [علم های متفاوتی مثل طبابت و... یاد میگرفتن
.اونجا جایی برای تو یا سم کوچولو نیست
.من توی قلعهی سیاه زندگی کردم .اونجا هم هیچ زنی اجازهی زندگی نداره
.سیتادل مثل قلعهی سیاه نیست
جان یا استاد ایمون اونجا نیستن
.تا بهم برای زیرپا گذاشتن قوانین کمک کنن
.پس توی اولدتاون میمونم
تنهایی؟
با یک بچه و بدون پول؟
،پس اگه قرار نیست بریم اولدتاون
داری من رو کجا میبری؟
.به خونهم
.هورنهیل
پدرم... خب، پدرم که هیچی
.اما مادرم زن خوبیه و خواهرم هم خیلی مهربونه
.از جفتتون مراقبت میکنن
".هرجایی که تو بری، منم باهات میام"
.خودت این رو گفتی
.این رو گفتم چون میخوام تو و سم کوچولو در امان باشین
...من فقط همین رو میخوام
میخوام استاد بشم تا بتونم وقتی که لازم شد به جان کمک کنم
.تا شما در امان بمونین
.ما و بقیهی آدمای دنیا
.اونا برام مهم نیستن
.خب نه برای من مهمن اما نه واقعا
.تو و اون برام مهمین
.میدونم، سم
.اونم میدونه
.تو تنها کسی هستی که براش ارزش داشتم
،اگر فکر میکنی این بهترین راهه
.ما هم بهت اعتماد میکنیم
اگه یه چیزی طرفم پرت میکردی و .با عصبانیت میرفتی بیرون احساس بهتری میداشتم
.من هیچوقت همچین کاری با پدر پسرم نمیکنم
.اون پدرمه
مردی که کنارشه هاولند رید هست
.پدر میرا
.سر آرتور دین
.شمشیر بامداد
.پدر میگفت اون بهترین شمشیرزنی بوده که به عمرش دیده
.لرد استارک
.من در تریدنت دنبال شما گشتم
.ما اونجا نبودیم
،اگر اونجا بودیم
.دوست غاصبت الان خاک شده بود
.پادشاه مجنون مُرده
.ریگار خاک شده
چرا اونجا نبودی تا از شاهزادهت محافظت کنی؟
.شاهزادهامون به ما دستور داد تا به اینجا بیایم
خواهرم کجاست؟
در جنگهای آتی برای شما .آرزوی موفقیت میکنم
.و حالا شروع میشه
.نه
.حالا به اتمام میرسه
.اون از پدرم بهتره
.خیلی بهتر
.ولی پدر شکستش داد
جدا؟
.مطمئنم
.هزار بار داستانش رو شنیدم
.از پشت بهش چاقو زد
چی توی اون برجه؟
.برای امروز همینقدر کافیه
.بعدا دوباره به اینجا سر میزنیم
.میخوام ببینم داره کجا میره - .وقت رفتنه -
!پدر
چرا اینکارو کردی؟
.من رو برگردون اونجا .میخوام برگردم
.نه
.اون صدام رو شنید - .شاید -
.شایدم صدای باد بوده باشه - .صدام رو شنید -
.گذشته نوشته شده و جوهرش خشک شده
چی توی اون برجه؟
.میخوام برگردم اونجا
،چندین بار بهت گفتم اگه بیش از حد
،به جایی که بهش تعلق نداری بمونی .دیگه هیچوقت نمیتونی برگردی
چرا بخوام برگردم؟
تا دوباره بتونم یه پسر فلج باشم؟
تا بتونم با یک پیرمرد که توی یک درخته صحبت کنم؟
فکر میکنی خودم دلم میخواست هزار سال اینجا بشینم
و در حالی که ریشههای درخت وارد بدنم میشدن
از دور نظاره گر دنیا باشم؟
پس چرا اینکارو کردی؟
.منتظر تو بودم
.نمیخوام مثل تو بشم
.سرزنشت نمیکنم
.قرار نیست تا ابد اینجا بمونی
.تبدیل به یک پیرمرد توی درخت نمیشی
،اما قبل اینکه بری
.باید یاد بگیری
چی رو یاد بگیرم؟
.همه چیز رو
.باسن مبارک رو تکون بده کالیسی بزرگ
.به خونه خوش اومدید، کالیسی
.مرخصید
!چکار میکنین؟
!بهم دست نزنین
!میدم اعدامتون کنن
.اشتباه کردی
.پشیمون میشی
.من همسر خال بزرگ هستم
.ما میشناسیمت
.وقتی که قلب مادیان رو خوردی رو یادم میاد
چرا بعد از فوت خال دروگو پیش ما نیومدی؟
چون من دنریس طوفانزاد هستم
شکنندهی زنجیرها
.ملکهی میرین و مادر اژدهایان
.جای من اینجا پیش شما نیست
.تو همسر خال بزرگ بودی
فکر میکردی قراره دنیا رو .در کنار تو فتح میکنه
.اما اینطوری نبود
.منم همسر خال بزرگ بودم
.خال ساوو
.منم فکر میکردم قراره دنیا رو در کنار من فتح کنه
.تو جوونی
.ما همه یک زمانی جوون بودیم
.ولی همه پیرو قوانین هستیم
،تو هم یاد میگیری
.اگه به اندازهی کافی خوش شانس باشی تا پیش ما بمونی
چه جای دیگه ای میتونم برم؟
.هر کالیسی تبدیل به "دوشخالین" میشه
.بله. بلافاصله بعد از مرگ خال
.ولی تو در دنیا سیاحت کردی
.این کار غیرمجازه
.تمام کالاسارها(قبیلهها)ی برای کالاروژون(شورا) برگشتن
اونا تصمیم میگیرن که چه شهرهایی غارت بشن .و چه قبیلههایی به بردگی گرفته بشن
.و حالا هم باید سرنوشت بیوهی مو نقرهای خال دروگو رو مشخص کنن
.اگر خوش شانس باشی، همینجا پیش ما میمونی، مادر اژدهایان
.فعلا بهترین چیزی که میتونی امیدش رو داشته باشی همینه
.نمیدونم چطوری این همه چرم رو تحمل میکنین
.لطفا ما رو تنها بذارین
.امروز چه خوشگل شدی عزیزم. جدی میگم
تونستی اون همه پله رو بدون اینکه .یک قطره عرق بریزی بیای بالا
،اگه میخوای من رو شکنجه بکنی
.دوباره صداشون بزن تا کارشون رو بکنن
.من شکنجه نمیکنم
.گرچه اکثر مواقع مردم لیاقت شکنجه شدن رو دارن
.و باعث میشه آدم به جواب برسه
No comments yet. Be the first to leave one.