The Secret of My Success

The Secret of My Success

Farsi Persian felirat letöltése

Kiadási információk

the secret of my success 1987 1080p bluray x264-veto 29701 1758169550
Kommentár warez
Translated subtitle from English to Persian the secret of my succe$s 1987 زیرنویس فارسی سریال

Címkék

bluray
Közzétéve: 2025-11-26
Letöltések: 21
Hallássérülteknek: No

Farsi Persian felirat előnézete

Az első 172 sor.

شهر نیویورک.

می‌خواد ببینه اونجا چه خبره.

من می‌تونم بهش بگم چه خبره.

نمی‌دونم چطور... وقتی تا حالا نرفتی.

خب، توتو، فکر کنم دیگه تو کانزاس نیستیم.

نمی‌فهمم چرا می‌خواد بره نیویورک وقتی ما همه چی رو اینجا داریم.

یه کاریه که باید انجام بدم، بابا.

اتو رو گذاشتی تو چمدونت، همون‌طور که بهت گفتم؟

مامان.

اگه نذاری، تو نیویورک با لباسای چروکیده می‌چرخی.

کارلتون، پسرعموی المر ویتفیلد، یه پسر عادی بود که رفت نیویورک.

با سر تراشیده و یه گوشواره که به لپش آویزون بود برگشت.

مامان، یه دنیای بزرگی اون بیرونه.

منظورم اینه که، بزرگ، هیجان‌انگیز.

یه آپارتمان کوچیک و خوب جور کردم.

یه شغل عالی دارم.

می‌خوام پول زیادی دربیارم.

می‌خوام یه تجربه معنادار با یه زن فوق‌العاده زیبا داشته باشم.

من حتی نمی‌تونم یه همچین زنی رو به یه آپارتمان کوچیک ببرم.

باید یه پنت‌هاوس گیر بیارم. - پنت‌هاوس؟

با یه جکوزی توش.

این کارو هم به خاطر شما می‌کنم هم به خاطر خودم، مامان.

تمام اون سال‌های دانشگاه، قراره نتیجه بده.

خب، گوش کنید.

اگه اینجا حشره‌ای، موشی یا هرچیزی که از من بیشتر پا داره، هست،

تو فقط تو قسمت خودت از اتاق بمون، باشه؟

منم تو قسمت خودم می‌مونم.

باید بهتون هشدار بدم. من اتو دارم.

گوش نمی‌دادی.

عزیزم، لطفا هرچی سریع‌تر بسته‌بندی‌شون کن.

آقای فوربوش؟ - من نه! اون دو تا در اونورتر تو راهروئه.

هرچی سریع‌تر بندازید تو دستگاه کاغذخردکن.

آقای فوربوش. - بله.

سلام، من برنتلی فاستر از کانزاس هستم.

شما منو استخدام کردین. من امروز کارمو اینجا شروع می‌کنم. - اخراجی، پسر. متاسفم.

همه می‌دونستیم قراره اتفاق بیفته، ولی دنبال یه جور معجزه بودیم.

معجزه‌ای هم اتفاق نیفتاد.

چی شد؟ - تصاحب خصمانه.

نود درصد آدمای این ساختمون بی‌کار شدن.

تو هم یکی از همون ۹۰ درصدی. شانس بد.

آقای فوربوش، من روی این کار حساب کرده بودم. حالا چیکار کنم؟

یه فکری به حال خودت کن!

باشه، نیویورک،

اگه اینجوری می‌خوای، باشه.

متاسفم، آقا... - فاستر.

متاسفم، آقای فاستر. ما به کسی با تجربه نیاز داریم.

چطور می‌تونم تجربه کسب کنم وقتی نمی‌تونم کاری پیدا کنم که بهم تجربه بده؟

اگه ما فقط برای اینکه تجربه کسب کنی بهت شغل بدیم،

تو اون تجربه رو برمی‌داری و یه شغل بهتر پیدا می‌کنی.

اونوقت اون تجربه به درد کس دیگه‌ای می‌خوره.

ولی من تو دانشگاه برای همچین کاری آموزش دیدم.

پس به نوعی، من از قبل تجربه دارم.

چیزی که تو داری تجربه دانشگاهیه،

نه تجربه عملی و واقع‌بینانه کسب و کاری که ما دنبالشیم.

اگه بعد از دبیرستان وارد برنامه آموزشی ما می‌شدی، الان واجد شرایط بودی.

پس چرا رفتم دانشگاه؟ - خوش گذروندی، نه؟

چیزی که بیشتر از همه منو تحت تاثیر قرار میده...

مقدار تجربه‌ایه که در حین تحصیل تو دانشگاه کسب کردی.

خب، خانم، می‌دونستم که تمام اون سال‌های دانشگاه...

بدون تجربه عملی و واقع‌بینانه کسب و کار بی‌ارزش می‌شد.

"مدیر پرسنلی دستیار، ارتباطات جی. هال.

"کارشناس خرید جونیور، مبلمان میدلند.

معاون تولید، شرکت مرکزی تولید."

عالیه.

قرار نیست بگین که تجربه‌ام زیادیه، هستین؟

نه به هیچ وجه، شما برای این کار عالی هستید.

عالیه! - جز اینکه...

نه. هیچ اما و اگری نیست.

من این کار رو می‌خوام. بهش نیاز دارم. می‌تونم انجامش بدم.

هر جا امروز رفتم، همیشه یه مشکلی بوده.

خیلی جوون، خیلی پیر، خیلی کوتاه، خیلی بلند.

هر ایرادی که باشه، من می‌تونم درستش کنم.

می‌تونم پیرتر باشم. می‌تونم بلندتر باشم. می‌تونم هر چیزی باشم.

می‌تونی یک زن اقلیت باشی؟

مامان، همه چی عالیه. - کثیفه؟ مردمش بی‌ادبن؟

نه، این شهر فوق‌العاده‌ست. مردمش واقعاً مهربونن.

خوبه. کارت چطوره؟ - کار؟ هِی!

یه دفتر کار فوق‌العاده دارم، یه منشی خوشگل دارم. همه چی تمومه.

برامون مهم نیست خوشگله. کارش خوبه؟ - چی؟

شنیدی چی گفتم. بلده تایپ کنه؟ - مامان، معلومه که بلده تایپ کنه.

بعضی‌ها بلد نیستن که، می‌دونی. اونجا امنه؟ دزدی که نشدی؟

مامان، ول کن این نگرانیا رو. هیچ خطری نیست.

ولی نیویورک که... - نیویورک مثل کانزاسه، فقط همه چی ده برابره.

پلیس!

چی؟ - این چیه؟ اتفاقی افتاده؟

نه مامان، اون فقط تلویزیونه.

خیلی واقعی به نظر میاد. - میامی وایسه.

صداشو کم کن. خیلی بلنده.

آه، مامان، خراب شده. ولومش تو دستم دراومد.

ای وای. خب، عمو هوارد چی شد؟ بهش زنگ زدی؟

عمو هوارد! آه... آره، شماره تلفن.

خب، شماره‌شو که هنوز داری، نه؟

آه، آره. همین‌جاست.

حالت خوبه؟ حواست پرته انگار.

همین الان یه فراری رو داغون کردن. - ولی عمو هوارد چی؟

بهش زنگ زدی؟ - نه، هنوز فرصت نکردم.

سعی می‌کنی ببینیش؟ - احتمالا تو کانتری کلاب بهش برمی‌خورم.

تلویزیون رو بده درست کنن، عزیزم.

آره. ببین، من باید برم. باشه؟ - باشه.

سلام منو به بابا برسون. - حتماً، عزیزم. دوستت دارم، برنتلی.

منم دوستت دارم، مامان. خداحافظ. - خداحافظ!

گرفتن‌شون.

خب، حداقل بذار برات یه بلیط هواپیما بگیرم.

بابا، من می‌خوام این کار رو خودم تنها انجام بدم.

ولی خب، بلیطت دوطرفه‌ست دیگه؟

آره. ولی نیازش ندارم.

نه، وقتی برگردم کانزاس، با جت خودم برمی‌گردم.

این رو بگیر. شماره تلفن عمو هاواردت تو نیویورکه.

من تو نیویورک عمو دارم؟

الن، دخترخاله‌ام، با برادرزاده‌ی خواهر ناتنیِ اون ازدواج کرده بود...

قبل از اینکه اون سگه گازش بگیره و بمیره.

ولی خب، اون هنوز فامیله، و فامیل هم فامیله.

سلام.

می‌خواستم آقای پرسکات رو ببینم، لطفا.

وقت قبلی دارید؟

خواستم وقت بگیرم، ولی نشد، برای همین فکر کردم غافلگیرش کنم.

آقای پرسکات از غافلگیری خوشش نمیاد.

همه از غافلگیری خوششون میاد. - نه آقای پرسکات.

می‌تونید اسمتون رو بگید. - اوم... برنتلی فاستر.

از کجا؟ - اِس-تی-ای-آر. اهلِ، اوم... کانزاس.

از چه شرکتی؟

برای چی می‌خواید آقای پرسکات رو ببینید؟

بابت این که برادرزاده‌ش هستم.

اوه. خب، بفرمایید بشینید.

بذارید ببینم می‌تونم شما رو توی برنامه آقای پرسکات جا بدم.

ممنون.

کارت منو بدید به عمو هاوارد.

واقعاً برادرزاده آقای پرسکات هستید؟

یه جورایی... غیرمستقیم.

بی‌عرضه‌ها! شماها یک ذره عقل هم ندارید!

من اینجا ۳۰۰ میلیون دلار کسری بودجه دارم...

چون شما احمق‌ها نیازهای بازار در حال تغییر رو پیش‌بینی نکردید!

عمو هاوارد؟ - حالا، همتون برید بیرون!

و چند تا ایده جدید و کارآمد برام بیارید!

وگرنه سراتون رو مثل شکار روی دیوارم نصب می‌کنم!

وای، الانه که رگش بزنه بیرون. - آره، کاش می‌شد!

ببینم می‌تونم الان شما رو بفرستم داخل.

ممنون.

اینجوری داد زدن برای قلبش خوب نیست.

اون که قلب نداره.

چی، مورین، چی؟ - برنتلی فاستر اومده شما رو ببینه.

من هیچ برنتلی فاستری رو نمی‌شناسم.

برادرزاده‌تون از کانزاس. - کی؟

میگه برادرزاده‌تون از کانزاسه. - کانزاس؟

اِ... ولی، مورین...

آقای پرسکات الان شما رو می‌بینن.

زیرکانه است. پس تو یکی از فاسترهای کانزاسی، ها؟

حداقل یه فامیل دورم.

می‌دونم احتمالاً به منشی‌تون گفتین تو پنج دقیقه منو از اینجا بندازه بیرون.

دو دقیقه. - درسته.

پس میرم سر اصل مطلب.

من به یه کار نیاز دارم، عمو هاوارد.

اینجا، من آقای پرسکات هستم.

اصلا می‌دونی ما اینجا چیکار می‌کنیم؟

بله قربان.

پمروز یه شرکت خوشه‌ای چندملیتیه با ۲۷ بخش مختلف.

محصولاتی از غذای سگ گرفته تا سیستم‌های موشکی هدایت‌شونده.

فقط توی همین ساختمون ۳۰ هزار نفر کار می‌کنن.

مجموع حقوقاشون از تولید ناخالص ملی...

نصف کشورهای عضو بازار مشترک بیشتره.

سال پیش ما بیشتر از مکزیک از بانک‌ها پول قرض کردیم.

شرکت عالیه، عمو... آقای پرسکات. واسه همین اینجام.

برانتلی، تو واسه ما چی کار می‌تونی بکنی؟ چه تجربه‌ای داری؟

تقریباً هیچی.

ولی من به خودم ایمان دارم. این خودش یه چیزی نیست؟

از ته دلم می‌دونم اگه بهم یه شانس بدن، هر کاری رو می‌تونم انجام بدم.

به زمانی فکر کنید که همسن من بودین.

یادتون میاد وقتی دنبال اون اولین کارتون بودید، چه حسی داشتید؟

یادتون میاد چقدر دلتون اون کارو می‌خواست که شب قبل از مصاحبه خوابتون نمی‌برد؟

یادتون میاد چقدر خورد شدین وقتی طرف گفت: "چه جور تجربه‌ای دارید؟"

دلتون می‌خواست مشت گره کنید و بگید،

اگه فقط یه فرصت بهم بدین، من هر کاری رو می‌تونم انجام بدم.

Hozzászólások

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left