Az első 200 sor.
اون یه مادره که داره اونا رو از بچهاش دور میکنه.
بذارید بچه وال بره!
این نمو کیه؟
اون یه محکوم، یه قاتل و حالا هم یه آدمرباست.
اون یه دزد دریایی از سواحل کوروماندله.
اما حتماً یه جرمی مرتکب شدی
که اونجا زندانی شدی، مگه نه؟
تو باارزشترین دارایی شرکت رو دزدیدی.
تو بعضی از قدرتمندترین مردان روی زمین رو تحقیر کردی.
تو بدترین کابوست، اونا چی میتونستن بفرستن دنبالمون؟
غیرممکنه.
آرچی.
از بمبهای بشکهای استفاده کن.
شلیک کنید!
یه ذره دیگه نزدیک بشن، کارمون تمومه.
آرچی.
تا ته ببرش پایین.
ما برای اونا زیادی عمیقیم.
همینطور گوش کن.
ساکت!
وگرنه مردی.
ما نباید اینجا پایین باشیم.
بگو ببینم. چیزی ازشون مونده؟
هیچی، قربان.
ولی گیرشون آوردیم یا نه؟
یه جور صدای کلیک کردن میشنوم.
کلیک کردن؟
هیس.
ولم کن!
اون سگ رو خفه کن!
هیس.
ترجیح میدم با شرکت سروکله بزنم تا با این.
گیر افتادیم.
آقای هریس. آقای هریس!
من الان جواب میخوام.
نمیدونم چیه.
چیه؟
ممکنه یه جور ماهی مرکب غولپیکر باشه.
برو کنار.
چه خبره لعنتی؟
چیه؟
اون صدا چیه؟
صدای شکستنش رو میشنوم.
هیچی نمیشکنه.
نه، نمیشکنه.
مطمئن نیستم شیشه دووم بیاره.
اصلاً میخوای چیکار کنی؟
سعی میکنم بترسونمش بره.
بیارش.
با این؟ اون ۱۰ برابر توئه.
لطفاً حرف نزن.
ولی یادت باشه، احتمالاً از انفجارها ترسیده.
پس من مؤدبانه ازش میخوام تنهامون بذاره.
گوش کن، من هنوز آزمونم رو تموم نکردم.
ولی لباس باید دووم بیاره.
یعنی چی "باید"؟
یه کاری بکن، نمو!
لباس دووم آورد.
و وال نجاتت داد.
حالا به من بگو که موجود زندهی باهوشی نیست.
چای جلبک داغ.
ممنون.
خوشمزه است.
دردنوت هنوز اینجاست.
دوباره آروم شد، قربان.
فقط صداهای خفه میشنوم.
اگه موتورها روشن شدن بهم بگو.
فکر میکنی جواب بده؟
فقط یه راه برای فهمیدنش هست.
هر چیزی که صدا بده رو توش گذاشتیم.
و نگران نباشید، هیچ مواد منفجرهای نداریم
پس هیچ ماهی آسیب نمیبینه.
تو اونقدر که فکر میکنی بانمک نیستی.
چیزی پیدا کردم.
اونا دارن حرکت میکنن.
کاپیتان، دنبال اون صدا برو.
گمش نکن.
جهتش چیه؟
ملوان: ۱۸۰ درجه، قربان.
دارن میرن.
برای یه بار هم که شده، ما بردیم.
موتورها رو روشن کن.
صبر کن، اگه موتورها رو خیلی زود روشن کنیم، میشنون.
به محض اینکه اژدر از کار بیفته، برمیگردن.
موتورها رو روشن کن. سر پستهاتون.
یه چیزی درست نیست.
فقط داره از گرسنگی میمیره.
مثل همه ما.
اشکالی نداره.
میخوای بهم بگی چه خبره؟
بلاستر؟
اسمت چیه؟
من خانم لوکاسم. هومیلیتی.
تو بهشون بگو که من تهدید نیستم.
به بقیه اونا که اون بیرونن، تو، تو بهشون بگو.
تو یه چاقو رو گلو یه بچه داری.
ولش کن تا من بهشون بگم.
هیچکس قرار نیست بهت آسیب بزنه.
حرف منو داری.
یه سرباز.
خود شیطان!
میگم پرتش کنیم تو دریا.
من میگم بذاریم حرف بزنه.
چرا؟
من سر شیفت بودم وقتی شما زیردریایی رو گرفتین. سعی کردم در برم.
منو بیهوش کردی، یادت میاد؟
خیلی شجاعانه بود.
اون من بودم. خیلی شجاع.
لطفاً.
فکر میکنی من میخواستم عضو کمپانی بشم؟
جایی که من ازش میام، یا باید این کارو کنی یا تو خیابونا بپوسی.
تو چی کار میکردی؟
نمیذارم با این مرد کاری کنی
که با کاپیتان یانگبلاد و اون ملوانای بیچاره کردی.
تو نمیذاری؟
حبسش کنید.
وقتی رسیدیم خشکی، پیادش میکنیم.
لحظهای که "دردنوت" تو محدوده تلگراف باشه،
تموم کشتیهای کمپانی از کیپتاون تا جبلالطارق دنبال ما میگردن.
میریم شرق، از گذرگاه شمالشرقی از قطب شمال رد میشیم،
به ستونهای هلوار.
اون مسیر حداقل یک ماه طول میکشه.
ببخشید؟ یک ماه؟
من دیوونه میشم.
در عمق ادامه میدیم، بدون اینکه شناسایی بشیم.
باید بیایم رو سطح تا بتونیم آذوقه بگیریم.
غذا و آبمون داره تموم میشه.
غیرممکنه.
و میتونین با کمال میل ازش بخورین.
چقدر داریم؟ آذوقه یه هفته؟
چند روز؟
شما قرار بود آذوقههامونو مدیریت کنی.
چه آذوقهای؟
ما یه قایق دزدیدیم، به زور چیزی توش هست.
بهونه! تو فقط یه کار داشتی، ها؟
منظورت چیه که گمش کردی؟
صدا...
قطع شد.
یه زیردریایی همینطوری که...
...ناپدید نمیشه!
دایرکتور کرولی.
اژدر.
تو این منطقه معامله کردی؟
بارها.
نمیتونیم بریم اینجا. قلمرو کمپانی.
نه اینجا و نه اینجا.
لحظهای که برسیم خشکی بهمون شلیک میکنن.
اونجا چی؟
اینجا؟
اونجا؟
قلمرو کمپانی؟
مردم اونجا باور دارن، سر حاوی، اِم، اِر...
مانا.
مانا؟
یه جور جادوی سریه.
اولین فرصتی که به دست بیارن، اونو مصرف میکنن.
اوه. عالیه. آدمخوارا.
فکر نمیکنم اگه نمیخوایم از گرسنگی بمیریم، زیاد حق انتخاب داشته باشیم.
یه گروه پیشرو میفرستیم.
خانم لوکاس، شما اینجا میمونین، جایی که نتونی دردسر درست کنی.
البته، کاپیتان.
نمیخوای جایی باشم که بتونی مراقبم باشی؟
خب، چه سورپرایز دلپذیری.
ما دشمن نیستیم.
خب، شما یه کم خصمانه به نظر میرسین.
شما همونایین، نه؟
زندانیهای کالپانی.
خبر فرارتون زودتر از خودتون رسیده.
پس شما آدمخوار نیستین.
تا جایی که من میدونم.
اینجا کسی از کمپانی دل خوشی نداره.
خیلی عاقلانه.
ما به آذوقه نیاز داریم.
میتونیم معامله کنیم.
اوه.
چی؟ فکر میکنی با اون داری پول میدی؟
اگه کشتیتونو بیارین تو بندر،
من ترتیب میدم تا پر از آذوقه بشه.
و چرا شما باید این کارو بکنین؟
چون دشمنِ دشمنِ من، دوست منه.
اشتباه نگفتم؟
میدونی، تو یاد یکی رو برام زنده میکنی که میشناختمش.
مهاراجا بوندلکاند.
یه بار دیدمش، چند سال پیش.
اون پدرم بود.
پس شما باید پرنس داکار باشید.
شما چطور اونو میشناختین؟
چقدر وقت داری که برات بگم؟
چرا نمیآین بالا به قصر،
و بذارین همهشو براتون تعریف کنم.
آشپزای من میتونن چیزی براتون آماده کنن که بخورین.
و مطمئنم همهتون از این فرصت که خودتونو تازه کنین، استقبال میکنین.
عالیجناب، همهمون میتونیم بخوریم.
من اینطور فکر نمیکنم.
لباسای نو.
ما، ما با جادوگر آبی نمیریم. اوه!
بسیار خب.
این مرد منو برخلاف میلم نگه داشته.
خانم لوکاس.
اون جونشو مدیون منه.
No comments yet. Be the first to leave one.