Az első 200 sor.
بلیندا مادرم بود
که در ۲۵ سپتامبر ۱۹۸۳ به قتل رسید
عدالت برای مادرم. تمام چیزی که میخوام همینه
اون موقعها، سال ۱۹۸۳، دوربین فیلمبرداری نبود
دیانای هم نبود
یا باید حرف طرف رو باور میکردی یا نمیکردی
کلی زیگلر: خوشحالم اینجایی، دلم برات تنگ شده بود
حس میکنم قرنهاست ندیدمت
از آخرین باری که کار میکردیم ندیدمت
تقصیر منه، میدونم. همینطوره
کاملاً و تماماً تقصیر توئه
کلی: امروز از اینکه مورِی کنارمه هیجانزدهام
چون اون دوست خوب منه
همچنین یکی از باهوشترین وکیلاییه که میشناسم
و میخوایم به پرونده قتل سال ۱۹۸۳ رسیدگی کنیم
قتل بلیندا گاردلا که اتفاق افتاد
در ردفورد تاونشیپ، میشیگان
بلیندا مادر فداکار شش فرزند بود
در سنین ۱۸ تا ۲۴ سال
همچنین یک رابطه آشفته و پیچیده داشت
با شوهر سابق بدرفتارش
وقتی اینو خوندم، بلافاصله فهمیدم
پرونده سختی خواهد بود
من و تو روی پروندههای زیادی کار کردیم
پروندههای خشونت خانگی
اما نادره که بچهها هم اینقدر بد مورد آزار قرار گرفته باشن
سطح آزاری که اونها تحمل کردن
تقریباً شبیه چیزیه که تو فیلما میبینی
آره، همینطوره
بلیندا بعد از سالها آزار و اذیت، در سال ۱۹۷۷ از پل طلاق گرفت
اما به خاطر مشکلات مالی، هنوز مجبور بود در همون خونه بمونه
به خاطر دلایل مالی
پنج ماه قبل از قتلش
گفته میشه پل دوباره به اون و پسرشون حمله کرد
که باعث شد به شهرستان دیگهای نقل مکان کنه
حدود ۶۰ مایل دورتر
مورِی: بلیندا، قربانی ما، داشت خوب پیشرفت میکرد
در دور شدن ازش
اما بعد از اون، اینکه چنین روزی داشته باشن
که با هم باشن، برام معنی نداره
کلی: در ۲۵ سپتامبر ۱۹۸۳
پل، بلیندا رو راضی کرد که اجازه بده بیاد دنبالش
تا بتونن بچههاشون رو ببینن
از جمله دخترشون جنیس
که تازه بچه دار شده بود
همون شب، وقتی پل داشت بلیندا رو به خونه میرسوند
ادعا کرد که سر چراغ قرمز متوقف شده بودن
که دو غریبه نزدیک شدن
یکی از اونا سعی کرد کیف بلیندا رو بدزده
و به سینهاش خنجر زد
تو اکثر پروندههایی که کار کردم، همه بچهها فکر میکنن
که بابا این کارو نکرده
چون نمیتونن بپذیرن که
تنها پدر و مادر باقیموندهشون
ممکنه قاتل پدر و مادر مردهشون باشه
این یکی، به نظر من، فرق داره چون اونا بزرگ شده بودن
و اون رو میشناختن و ازش دور شده بودن و شاید هم
عینیتر باشن در مورد چیزایی که میتونن بهمون بگن
فرزندان بلیندا متقاعد شدن
که پدرشون مادرشون رو کشته، و ویران شدن
که دفتر دادستانی منطقه وین
سه بار از طرح اتهام خودداری کرده
به دلیل فقدان مدارک
اگه پل، بلیندا رو کشته باشه
باید ببینیم میتونیم محکمترین پرونده ممکن رو
تشکیل بدیم یا نه
فرزندانش ۴۲ ساله که منتظر عدالتن
وقتشه
مورِی: وقتی شما عضو خانواده قربانی یک جرم هستید
هیچ عدالتی به اندازه کافی قوی نیست
که بتونه رضایت شما رو جلب کنه
آره
صبح بخیر. صبح بخیر
کلی: سلام. آدام کوبراک
از آشنایی با شما خوشبختم. منم همینطور
کاپیتان جان بوریس، مسئول اداره آگاهی
من رئیس جن منسفیلدم. سلام، رئیس، از آشنایی باهاتون خوشبختم
به ردفورد خوش آمدید. خوش آمدید. سلام، ممنون، مورِی نیومن
بیصبرانه منتظرم ببینم چه تلاشی رو
میتونید اینجا با گروهبان کوبراک انجام بدید
خب، ما از شما ممنونیم که اجازه دادید
بیایم و به شما تو پروندهتون کمک کنیم
قطعاً پروندههای آسونتری هم داشتیم که روشون کار کردیم
خب، رو راست باشیم
این خانواده، اونا سزاوار پایان یافتن این پروندهان، بنابراین در نهایت
این هدف منه. باشه، خب، بریم
شروع کنیم به کار و طوفان فکری
حتماً
پس ما داریم با ران گاردلا ملاقات میکنیم
کلی: اون کسیه که تقریباً مثل
سخنگوی خانواده بوده
آدام: آره، اون یکی از اصلیترین نقاط تماس من بوده
هر کسی که در این پرونده دست داشته
چه افسران پلیس باشن
کارآگاهان، کادر بیمارستان
البته، خانواده
۴۲ ساله که این موضوع رهاشون نکرده
چون هیچ راهحلی پیدا نشده
سلام. آقا، حال شما چطوره؟
نسبتاً خوبم. آدام: ران همون کسی بود که
کسی که واقعاً دوباره این رو مطرح کرد
ممنونم که اومدید
ببینیم این دفعه میتونیم این کار رو تموم کنیم
این آخرین تلاش منه
برای همین سیزده ساعت رانندگی کردیم تا اینجا بیایم
چرا میگید "آخرین تلاش"؟
وقت زیادی صرف کردم
تحقیقات زیاد، دردهای زیاد
این سپتامبر ۴۲ سال میشه
کِلی: آره. طولانیترین پروندهای که
تا حالا روش کار کردی چیه؟ چقدر عمرشه؟
چهل و شش سال، و اون داره حبس ابدش رو میگذرونه
پس ممکنه
کِلی: ران، کوچیکترین
بچه بلیندا و پاول بود
و وقتی باهاش ملاقات میکنی کاملاً مشخصه
که چطور سطح سرخوردگیش همینطور بدتر شده
در طول این سالها
اما این خیلی بهت میگه
که چقدر مادرش رو دوست داشت
مادرتون چطور آدمی بود؟
اون یه قدیس بود
که با اون همه چیز در طول این همه سال کنار اومد
و تمام کتکهایی که خورد رو تحمل کرد
اون این کارو برای ما بچهها کرد
اینکه ازش طلاق گرفت و باهاش موند
چون توان مالیش رو نداشت
پس اون بهعنوان عضوی از خانواده موند
حتی بعد از اینکه روی کاغذ طلاق گرفته بودند
اوهوم
ران: مادرم ستون خانواده بود
اون از هر شش تای ما بچهها نگهداری میکرد
ما رو سیر نگه میداشت، لباس بهمون میداد، مجبورمون میکرد بریم کلیسا
اون ما رو با مشت آهنینِ
پدرمون، هم روی خودش و هم روی ما بچهها، هدایت میکرد
زندگی با اون
بعضی وقتا افتضاح بود
اگه اون شب مشروب میخورد
بهتر بود از جلوی چشماش دور باشی
اگه تو دیدرسش بودی، کتک میخوردی
کِلی: واقعاً سخته که یکی مجبوره
فاجعه خودش رو دوباره تجربه کنه
مخصوصاً وقتی پای کودکآزاری در میونه
اما مهمه چون ما باید بفهمیم
هر چیزی که میتونیم در مورد این آدم، پاول، بدونیم
ران: یه بار، ما سر میز شام بودیم
و پدرم بلند شد و منو از روی صندلی پرتاب کرد
و شروع کرد به کتک زدنم
حتماً یه چیزی گفتم که یادم نمیاد
احتمالاً هشت سالم بود
یه بارم وقتی از کار پیک روزنامهم دیر رسیدم خونه
تو مسیر ورودی با یه جارو اومد سراغم
و چون دیر کرده بودم، پشت کمرم کوبید
من ۱۶ سالم بود که فرار کردم
چون اون پوستمو کنده بود
با پوتینهای کارش روم پاشنه کوبید
و به صورتم لگد زد
مادرم از پشت سرش اومد و گرفتش
از موهای سرش گرفت و از من دورش کرد
و اون به من گفت، گفت: «فرار کن. فرار کن، ران، فرار کن.»
پس من از در زدم بیرون. گفتم هیچوقت برنمیگردم
کِلی: پاول هرگز بابت خشونت خانگی محکوم نشده
یا بابت کودکآزاری
اما وقتی این داستانها رو میخونی و میشنوی
این وحشتناکه
نمیتونم تصور کنم اون روز آخر
بلیندا به چی فکر میکرد که قبول کرد با پاول بره
با ترس خودش
و با خواست خودش که فقط سعی کنه
اون رو خوشحال نگه داره
ما آخرین کسانی بودیم که اون رو زنده دیدیم
ما میدونستیم که اونا اون روز بیرون رفته بودند
تا بچهی جنیس رو ببینن، چون بعد از اون
اونا رفتن و با شما شام خوردن
آره
ما داریم سعی میکنیم یه نقشه از اینکه اون روز چطور
اتفاق افتاد، به دست بیاریم
برادرم آلن بهم زنگ زد و گفت
«مامان میخواد امشب با ما شام بخوره.»
اون قراره برامون پیتزا بخره
همهمون پیتزاها رو برداشتیم و بردیم خونه
خونه کی؟ خونه پدرم
ماری: از تعاملاتشون با همدیگه چی یادتونه؟
مثلاً از حال و هوای اونها؟
یادتون میاد درباره چه موضوعاتی صحبت میکردن؟
با هم خوب بودند؟ حال و هوا خوب بود
با هم کنار میاومدن، این چیزی بود که من فهمیدم
ولی میتونستی بگی، فکر کنم مامانم
یه کم بیقرار بود که از اونجا بره
باشه، همهشون پیتزا رو تموم میکنن
و کی کجا میره؟ همه کجا میرن؟
ران: پدرم و مادرم حدود ساعت هفت میرن
باشه، پس مادرت و پدرت رو میبینی که با هم از خونه پدرت میرن
از خونه پدرت. درسته؟
و چیز بعدی که میدونیم، مکدونالد
و داستان تقاطع هست
درسته. کِلی: طبق گفته پاول
اونا تقریباً به خونه برگشته بودند
همون جایی که بلیندا اقامت داشت، وقتی که ایستادن
سر یه تقاطع، و اون با چاقو ضربه خورد
No comments yet. Be the first to leave one.