Az első 200 sor.
آنچه در «وان تری هیل» گذشت
«تو هم باید سخت تلاش کنی.»
وای! میدونی، بازگشت
من انجامش میدم
من مادرتم. میدونم
تو اخراجی
من به پیوند قلب نیاز دارم
شش ماه بیشتر زنده نیستم
اسم من دن اسکاتـه. و شمارهام یکه
«اگه لیندزی همون دختریه که عاشقشی، خیلی هم عالیه.»
«اگه پیتونـه، بازم عالیه.»
«اگه بروکـه، فقط خواهش میکنم...»
دیگه احساست رو پنهان نکن
«ازم پرسیدی که دلم برات تنگ شده یا نه.»
معلومه که دلم برات تنگ شده
دوستت دارم، لوکاس اسکات. اینو میدونی؟
وقتی خوابم، این خواب رو میبینم
که تو ازم خواستگاری کردی
و من هر بار جواب مثبت میدم
«سه تا کارت ساده.»
«سه تا خانم زیبا.»
خیلی سادهست پسرم. فقط باید یکیشون رو انتخاب کنی
خیلی خب
فقط دنبال قلبت برو
«سلام خوشتیپ.»
اینا برای توئه، به مناسبت اولین سالگردمون
اوه، بروک، من شوهرتم
من باید بهت گل بدم
میدونم
ولی میخواستم مطمئن شم که خودم ازشون خوشم میاد
خب؟
سالگردمون مبارک همسر عزیزم
ممنونم شوهر جان. عاشقشونم
هیچوقت دلت واسه تری هیل تنگ میشه؟ معلومه که آره
دلم واسه دوستامون تنگ شده
میدونی که جیمی داره بزرگ میشه
هیچوقت نمیبینمش
میدونم، ولی تو تور معرفی کتابت رو داری
و منم شرکتم رو دارم
و... فکر کنم اون درک میکنه
اما تکلیف این همه سفر چی میشه؟
منظورم اینه که، بهت افتخار میکنم و این حرفا، اما
اوم
خیلی بده که اینقدر از هم دوریم
میدونم
ولی خب، باعث میشه برگشتن به خونه جذابتر بشه
کاملاً درسته
ببین
واقعاً دوستت دارم بروک دیویس
و منم دوستت دارم لوکاس دیویس... اسکات
وقتی کادوی
دقیقاً همون چیزی که میخواستم رو
که واسه سالگردمون گرفتی ببینم، حتی بیشتر هم عاشقت میشم
ازش خوشت میاد، هر چی که هست
سالگردمون مبارک
ممنونم
سالگردمون مبارک
«برو بیرون!»
چرا، باز نامهرسون اومده اینجا؟
نه، شلوارش رو پوشید و از پنجره پرید بیرون
«ولی یه کادوی سالگرد برات گذاشته.»
و من هنوز کادوش نکردم
سلام عزیزم. سلام همسرجان
اوم
اینا برای توئه
اوه، خیلی قشنگن. ممنون
روزت چطور بود؟ خوب بود
خوبه
باورت میشه یه سال گذشته؟
وقتی به آرزوهات میرسی زمان زود میگذره
اینطوریه؟
این همون چیزی بود که آرزو داشتی، پیتون؟
اگه بگم حتی بیشتر از اونه
مسخرهام میکنی که چقدر خلم؟
اوهوم
چون واقعاً همینه
خب، اگه بخوای واسه امشب میز رزرو کردم
راستش، داشتم فکر میکردم شاید بهتر باشه همینجا بمونیم
و یه شام آروم بخوریم و یکم هم رو ببوسیم
«و این احتمال هم هست که...»
زیر این شلوار جین، یه لباسزیرِ خیلی شیطنتآمیز تنم باشه
فکر کنم باید بشینم
«چرا؟»
خوبی؟
آره
خوشگل شدی
مرسی، ولی هنوز آماده نشدم
مهم نیست
چطور بعد از یه سال زندگی مشترک
هنوز اینقدر با من مهربونی؟
«چون تو، خودتی.»
و چون لایقشی
تو همه چیز رو خیلی آسون میکنی
بهتره برم آماده شم
ببین لیندز
رابطهمون خیلی راحته، نه؟
آره
از این راحتتر نمیشه
«خودشه.»
بیخیال پسر
سه تا ملکه. سه تا انتخاب
فقط قلبت رو دنبال کن
زود باش لوکاس. فقط یکی رو انتخاب کن
باید یکی رو انتخاب کنی، لوک
تو میتونی، عمو لوکاس
یکی رو انتخاب کن
یکی رو انتخاب کن
فقط یکی رو انتخاب کن
خودشه
مطمئنی؟
«به به، که اینطور.»
انگار ملکهات رو پیدا کردی
خیلیا نمیتونن پیداش کنن
چطور فهمیدی کدوم رو باید انتخاب کنی؟
فکر کنم همیشه میدونستم
«چی گفتی پسرم؟»
گفتی همیشه میدونستی
چی رو میدونستی؟
ببخشید
اه... عذر میخوام
اوه، من برمیدارم
بفرمایید
بذار کمکت کنم
سلام، منم
گوش کن، من فرودگاهم و دو تا بلیط واسه وگاس گرفتم
میخوای امشب با هم ازدواج کنیم؟
شما جوونا مراقب باشید
ممکنه اینجا جونتون رو از دست بدید
دارین ازدواج میکنین، نه؟
«قابل توجه کلیه مسافران...»
امیدوارم
نمیدونم
باید ببینیم میاد یا نه
اون میاد
میخوام یه چیزی بهت بگم پسرم
این مهمترین چیزیه که وجود داره... عشق
پیدا کردن آدم مناسبی که زندگیت رو باهاش بگذرونی
میدونم که انتخاب درستی کردم
گول همینجا رو میخوری دیگه
که فکر میکنی حق انتخاب داری
عشق تو رو پیدا میکنه پسرم. تو عشق رو پیدا نمیکنی
«یه جورایی به سرنوشت و تقدیر ربط داره.»
«به چیزی که توی ستارهها نوشته شده.»
و خیلی هم به این واقعیت ساده مربوطه که
بیشتر زنها از ما باهوشترن
«و رندتر.»
توِ بختبرگشته اصلاً فرصتی نداشتی
اما اگه میخوای باور کنی که حق انتخاب داشتی
میگم انتخاب خوبی کردی
چطور؟
چون اون اومد
و واقعاً هم زیباست
تو واقعاً کلافهای
نمیشه همینطوری از فرودگاه به یه دختر زنگ بزنی
میدونم احمقانه به نظر میاد
تو یه کلافهی سردرگمی، لوکاس اسکات
ولی سردرگمیِ منی
و من دوستت دارم
الان اصلاً نمیتونم به این موضوع فکر کنم
چون منتظر یه تماس دیگهام
اونش دیگه به تو ربطی نداره
در واقع هیچکدوم از مسائل کاری من
به تو مربوط نیست، چون اخراجت کردم
نه، تو مادرم بودی
از اون شغل هم اخراجت کردم
ببین، باید برم. یکی دم دره
و زحمت دوباره زنگ زدن رو به خودت نده
فقط با وکیلم حرف بزن
دیگه حرفی باهات ندارم
سلیطه
خب، من چند تا کلمه حرف باهات دارم
غیرقابل باوره
نمیتونم بفهمم چرا اینقدر
نسبت به من بیرحم، کینهای و لوس شدی
ولی خب همینه که هست. من میتونم تحمل کنم
اما شرکتمون نمیتونه
شرکتِ «ما»؟
ببخشید، ولی فکر کنم این شرکت منه
چون تو اخراج شدی
و یادم نمیاد که ازت دعوت کرده باشم بیای تو
ای خونآشام بوتاکسی
میبینی؟ منظورم دقیقاً همین بود
تو واقعاً بچهای، اونم یه بچهی نسبتاً احمق
مهم نیست که منو اخراج کردی
من شریک قانونیتم دخترخانم
این شرکت منه
من طراحشم
نه، شرکت ماست، پنجاه-پنجاه
حداقل فعلاً که اینطوریه
و این یعنی چی؟
«طراحها میان و میرن.»
این برنده که مهمه و منم که برند رو ارتقا میدم
هیئت مدیره هم اینو میدونه و اونا میتونن تو رو اخراج کنن
خب که چی؟ میخوای یه مجله داشته باشی به اسم «بی. دیویس»
بدون حضورِ خودِ بی. دیویس؟
پل فرانک هم واسه پل فرانک کار نمیکنه
همیشه پیش میاد. واقعاً؟
و چی میخوای بفروشی مادر؟
لوبیای سحرآمیز؟
بدون طرحهای من هیچی نداری
No comments yet. Be the first to leave one.