Macbeth

Macbeth

Farsi Persian 자막 다운로드

릴리스 정보

Macbeth 1948 720p persian
다음의 해설 hamlethamletian
توضیح ضروری اینکه تمامی دیالوگ های متن این فیلم از کتاب مکبث نوشته ويليام شکسپير و با ترجمه شاهکار داريوش آشوري اقتباس شده است. زیرنویس این شاهکار ادبیات ، سینما و ترجمه تقدیم به دوستداران

태그

720p
720
게시일: 2015-04-23
다운로드: 82
청각 장애인용: No

Farsi Persian 자막 미리보기

처음 200줄입니다.

!دو چندان ، دو چندان ، بلاي دردمندان !فروزان باد آتش ، ديگ جوشان

خون ماده گرازي که نُه توله خود را خورده است بريزيد

، و با عُصاره چوبه دار قاتل درآميزيد و در آتش افکنيد

سر انگشتان يک کودک که زاد از روسپي-مادر ، رها شد جسم بي جانش به پشتِ خندقي ايدر

به هم جوشيد

!همچون آش دوزخبا

!به هم سازيد افسوني که آتش ها کند برپا

کدامين گاه ديگر بار خواهد بودمان ديدار؟

به تندرکوب و رخش انداز و باران بار؟

بدان هنگام کاين آشوب بنشيند

.شکست آيد يکي را ديگري روي ظفر بيند

.و پيش از اينکه خورشيد از افق دامن فرو چيند

به کدامين بود-باشستان؟ به خارستان

.«براي ديدن «مکبث

مرا از سوزشِ شستم ندايي مي رسد ناگاه .که چيزي بدکُنش اينسو نهاده پاي اندر راه

!روزي به اين زشتي و زيبايي هرگز نديده بودم

!صداي طبل! باش آگاه .مکبث مي رسد از راه

!«درود ، مکبث! درود بر تو ، سپهسالار «گلامز

.اينان چيستند که به زمينيان نمي مانند و با اينهمه بر زمينند

بگوئيد ، اگر مي توانيد ... بگوئيد که چيستيد؟

!درود - کارتان چيست؟ -

!درود

!درود

!«درود بر تو ، سپهسالار «کودور

.درود ، مکبث! که از اين پس پادشاهي خواهي کرد

اگر شما را توانِ آن است که در زهدانِ زمان بنگريد و بگوييد که آبستن چيست و چه خواهد زاد

.با من سخن بگوييد

با مَني که نه چشمي بر مهر شما دارم .و نه از کينتان بيم

!درود

.اي کَهتر از مکبث و مِهتر از او

.نه به نيکبختي او و با اينهمه نيکبخت تر از او

، شاهان از تخمه تو خواهند بود .اگر چه تو شاهي نکني

، پس بر درود بر شمايان !مکبث و بَنکو

!اينجا را ترک گوييد! برويد

.بمانيد ، اي کم گويان! با من بيشتر بگوييد

، من مي دانم که با مرگ پدرم سپهسالار گلامزام اما سپهسالار کودور چرا؟

.که سپهسالار کودور زنده است و نيکمردي است کامروا

و پادشاهي نيز در وهم نمي گنجد

.چنانکه سپهسالاري کودور

!سرورم ، مکبث

.نجيب زادگان مهربان

مکبث ، پادشاه مژده پيروزيت را دريافت کرده

پيک از پسِ پيک تگرگ وار مي رسد و هر يکي

باراني از ستايشِ تو را در دفاعي بزرگ .که از کشور وي کرده اي به پايش فرو مي ريزد

.ما را فرستاده اند تا سپاس هاي خداوندگار خود را بر تو ارزاني داريم

او ما را فرموده است تا تو را .از سوي او سپهسالار کودور بخوانيم

چه ، نکند شيطان هم بتواند راست بگويد؟

، با اين عنوان که تو راست ، تو را درود .اي سرِ سپهسالاران

سپهسالار کودور زنده است. چرا مرا به جامه عاريت مي پوشانيد؟

، آن که سپهسالار کودور بود هنوز زنده است

اما جانش در گروِ حکمي است گران .و جاني است شايانِ ستاندن

خيانت هايي بزرگ که خود از آنها به زبان آمده .و به اثبات رسيده وي را سرنگون کرده است

!سپهسالار گلامز و سپهسالار کودور

.بزرگترين هنوز در پي است

.اين وسوسه از عالم غيب نه بد تواند بود و نه خوب

اگر بد است چرا با بيان حقيقت آغاز کرده است و مرا پشتوانه کامروايي بخشيده است؟

.من سپهسالار کودورم

اگر خوب است ، پس چرا دل به وسوسه اي مي سپارم ، که خيالِ هول انگيزش موي بر اندامم راست مي کند

و قلبي چنين استوار را وامي دارد که بخلافِ سرشت خويش سر به ديوارِ دنده هايم فرو کوبد؟

، مکبث ارجمند .در انتظار فراغت يافتن شماييم

بر من ببخشاييد. چيزهايي از ياد رفته .در ذهنِ کُندم به کار بودند

باشد که سرنوشت را به هيچ گيرد ، مرگ را خوار شمرد .و اميدهايش وراي خِرد و آراستگي و ترس رود

.به پيشگاه شهريار رويم

!درود

، همچنانکه از اين ماجرا در شگفت فرو مانده بودم پيک هاي پادشاه در رسيدند

، و همگان مرا به نام سپهسالار کودور درود فرستادند

، به همان لقبي که پيش از آن اين خواهران جادوگر مرا درود گفته بودند

: و آنگاه با اشارت به آنچه خواهد آمد ، چنين گفتند "!درود بر تو که پادشاهي خواهي کرد"

اي اختران ، اخگران خود را نهان داريد .تا هيچ پرتويي خواهش هاي سياه و پنهانم را نبيند

!سرورم بَنکو

اميد نداريد که فرزندانتان پادشاه شوند؟

حال آنکه آناني که مرا سپهسالار کودور ناميدند ايشان را نويدي کم ازين ندادند؟

، اين نويد اگر درست باشد چه بسا ، بالاتر از سپهسالاري کودور .در تو آرزوي تاج و تخت را برافروزد

اما ، شگفتا! اي بسا کارگزاران سياهي با ما حقايقي را .در ميان مي گذارند تا ما را به تباهي کشانند

با راستگويي هاي بي بها دل از ما مي برند .تا به پرتگاهمان کشانند

!فرزندانت شاه خواهند شد

!تو پادشاه خواهي شد

، بخت اگر خواهد مرا پادشاهي دهد ، مرا بي کوششِ من .تاج بر سر تواند نهاد

.دوستمان را بنگريد که چه در خود فرو رفته است

"!درود بر تو که پادشاهي خواهي کرد"

، نيک آن ديدم تا اين را با تو در ميان گذارم ، با تو عزيزترين شريکم در زندگي

تا بداني که تو را چه بزرگي اي نويد داده اند .و به سبب بي خبري ، از شادماني آن بي بهره نماني

.اين را در دل بدار و خدا نگهدار

تويي سپهسالار گلامز و کودور .و همان خواهي شد که تو را نويد داده اند

!بشتابيد ، اي ارواحِ پاسدارِ انديشه هاي خونبار هم اينجا مرا از زنانگي ام تهي کنيد

!و سراپا بياکنيد از هولناک ترين سنگدلي

، خونم را سنگين مايه کنيد

و راه و روزنِ هر نرمدلي را بربنديد تا هيچ عذاب وجداني

!عزم مرگبارم را نلرزاند و با خود به آشتي نکشاند

اي کارسازان جنايت ، هر جا که چشم به راهِ شرارت هاي طبيعت نشسته ايد

با تن هاي ناپيداتان ، به پستان هاي من درآييد !و شيرم را به صفرا بدل کنيد

فراز آي ، اي شب تار و خود را در سياه ترين دود دوزخ فروپوش

تا کاردِ برّايم نبيند آن زخمي را که مي زند

و آسمان از گوشه پرده تاريکي ام ننگرد

"!و فرياد برندارد که "دست بدار ، دست بدار

!سپهسالار بزرگ گلامز ، سپهسالار ارجمند کودور !اي بزرگتر از اين دو با درودهاي همگاني آينده

نامه هايت مرا چه ازين عالم بي خبري کنوني بيرون کشيد

.و نويد آينده داد

، دلبندم

.دانکن» امشب به اينجا مي آيد»

و کِي مي رود؟

.فردا ، چنانکه عزم اوست

!فردايي که خورشيد هرگز نخواهد ديد

.دنباله سخن را به وقت ديگر بگذاريم

.کارِ گرانِ امشب را به کفِ من واگذار

چهره ات ، سپهسالار من ، کتابي را مي ماند .که از آن چيزهاي شگفت خوانده مي شود

، براي فريفتنِ زمانه همرنگِ زمانه شو

، به چشم و دست و زبان خوشامد گوي باش

، چون گُل بي آزار بنماي .اما ماري باش در زير آن

چون دانکن به خواب رود که سفر دشوارِ روزانه اش هم او را به خواب شيرين مي خواند

با دو پرده دارش شرابخواري .و نوشانوشي به راه خواهم انداخت

.شاه دانکن خويشاوند من است

او قدرتش را چنان با نرمخويي به کار برده

و در مقام والاي خويش چنان به پاکدامني زيسته که نيکخويي هاي وي همچون فرشتگان

به زبان صور ازين کارِ شومِ شگرف .از ستاندن جانش فرياد خواهي خواهند کرد

، و رَحم ، همچون نوزادي عريان سوار بر گُرده ي تندباد يا بر بالِ کروبيان آسمان

يا بر پشت پيک هاي ناپيداي هوا ، اين کَرده هولناک را

.چنان در هر چشمي خواهد دميد که باد در اشک غرقه شود

اي ميکائيل قديس ، فرشته ملکوت ، ما را از شرارت ها .و تباهي هاي اهريمن مصون فرما

.با نيروي يزدانيت چنين بدار ، آه ، اي ميزبان آسماني

.شيطان و ديگر ارواح خبيثه را به جهنمت انداز

همانان که خطا و معصيت را در جهان رواج داده .و ويراني روح را مي جويند

!آمين

و بدينسان از شيطان تبري مي جوييد؟

.تبري مي جوييم

و نيز از کردارش؟

.تبري مي جوييم

و تمامي وسوسه هايش؟

.تبري مي جوييم

!آمين

فرزندم ، آيا حکم اعدام کودور اجرا گرديد؟

شهريارا ، چنين است. و او آشکارا خيانت هاي خود را بر زبان آورده

و از شهريار بخشايش طلبيده و از کرده خويش .سخت افسوس خورده است

.هيچ چيزش در زندگي برازنده تر از ترکِ زندگي نبود

جان سپردنش همچون جان سپردن کسي بود که نيک آموخته باشد

به هنگام مرگ گرانبهاترين چيزش را .همچون بي بهاترين چيز دور افکند

.شگردي نيست که با آن بتوان نقشِ ضمير را در چهره ها خواند او نيکمردي بود

.که من به وي پشتگرمي تمام داشتم

اما مکبث کجاست ، سپهسالار کودور؟

!آه ، سپهسالار گرانمايه کودور ، کاش اين همه سزاوار نمي بودي

!تا مرا نيز از اين سپاسگذاري و پاداش دهي بهره اي مي بود

بالاترين پاداش مرا همين وظيفه خدمت است .و دولتخواهي که بر گردن دارم

بَنکوي بزرگوار ، که تو نيز کم از اين نيستي

.و کم از اين را نشايي

.دستت را به من ده

، هر جا که اين مهمانِ تابستاني ، اين پرستويِ پرستشگاه نشين ، آشيانِ زيباي خود را بنا کند

.هوا را عطري خوش است

هيچ برآمدگي و فرو رفتگي و گوشه کناري نيست که

.اين پرنده ، بستر و گاهواره يِ جوجه پرورش را نگسترده باشد

ديده ام هر جا که اينان بيشتر آمد و شد کنند .و جوجه آورند ، هوا خوشتر است

، اگر اين کار به يکباره شدني مي بود و به انجام مي رسيد

اگر اين خونريزي پيامدِ دلخواه را به بار مي آورد و .با پايان کار او کامروايي به بار مي آمد ، هر چه زودتر بهتر مي بود

، اگر کار همين يک ضربت مي بود و به آن پايان مي گرفت ، همينجا

آري ، همينجا ، بر روي همين کرانه و پايابِ زمان .تمامي آخرت را با آن سودا مي کردم

.اما چنين کارها را همينجا نيز داوري اي هست ، آن که سرمشق خونريزي دهد

.همان سرمشق روزي گريبان او را گيرد و وي را به همان بلا دچار کند

کفِ يکسان بخشِ داد جام شرابي را که به زهر آلوده ايم

.به کاممان مي ريزد

، آنگاه که تن ِ شراب-آکندشان مرده وار در خوابي خوکانه فرو رود

من و تو با آن دانکنِ بي نگهبان چه نتوانيم کرد؟

، و بر آن افسراني که اسفنج وار هر چه توانسته اند شراب در خود کشيده اند چه تهمت ها که نتوانيم نهاد؟

جز پسر مزاي

.که سرشت ناترست را جز نرينه آوردن نشايد

!«فيتن»

چون آن دو نگهبان خوابزده اتاقش را خون آلود کنيم و خنجرهاي خودشان را بکار گيريم

آيا همه نخواهند گفت که اين کار کارِ ايشان است؟

، چه کسي جز اين باور تواند کرد چون فرياد و فغانِ ما بر مرگ او به آسمان رود؟

.ديگر کارها را به من واگذار

چه پاسي از شب است ، پسرم؟

.ماه فرو شده است. صداي زنگ ساعت را نشنيدم

.بيا ، اين شمشيرم را بگير

.آسمان هم امشب تنگ چشمي به خرج داده است .شمع هايش همه خاموشند

.اين يکي را هم بگير

چيزي به سنگيني سُرب بر دلم افتاده است .و خوابم نمي برد

، اي فرشتگان رحمت

به زنجير کشيد اين انديشه هاي دوزخي را !که طبيعت به هنگامِ آسايش در به رويشان مي گشايد

.شمشيرم را بده

آنجا کيست؟

.دوست

هاي ، سرور ، هنوز نخفته ايد؟

.شاه در بستر است

از هميشه شادتر بوده و مردان شما را .بخشش هاي گران فرستاده است

.با فرستادن اين الماس همسر شما را درود فرستاده است

، ديشب آن سه خواهر جادوگر را به خواب ديدم

.همانان که با شما حقيقتي را در ميان گذاشتند

.من ديگر به ايشان نمي انديشم

!در اين ميان ، خوش بياساييد

!سپاس ، سرور ، شما نيز همچنين

، اکنون بر روي نيمي از جهان ، طبيعت مرده وار خفته است

.و روياهاي شرير در پيِ آزار خوابِ در پرده آرميده اند

جادوگري ، «هکات» ، خداوندِ مُرده رنگ جادوان را .نياز به درگاه مي آورد

، جنايتِ تکيده-استخوان به نداي ديده بانش ، گرگ ، که زوزه وي ساعتِ اوست

، نرم-نرم ، شبح آسا

، همچون «تارکوئين» زناکار با شلنگ هاي حريم شکنش .به سوي خيالي که در سر دارد ، گام بر مي دارد

، اين چيست؟ خنجري است پيش چشمم .دسته اش به جانب دستم

.بيا ، به چنگم درآ

.به چنگم نيستي ، اما همچنان به چشمِ مني

تو مرا به همان راهي رهنمايي که رهسپارش بودم .و به همان سلاحي که دست به کارش

آه ، اي روياي شوم ، به چشم درمي آيي اما به چنگ نه؟

، يا خنجري خياليني ، آفريده اي دروغين .زاده ذهني تب زده

More Farsi Persian subtitles for Macbeth

댓글

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left