ആദ്യത്തെ 164 വരികൾ.
زنگ سوم ژاپنی مدرن مطالعهی فردی
زنگ سوم ژاپنی مدرن مطالعهی فردی
واقعاً باید یک بار برای همیشه این تیکههای ناقص رو تکمیلش کنم...
اوه، مثل اینکه پیدام کردن.
کیریا سنسی؟! چیکار میکنین...؟
دارم از آزادیهای زندگی لذت میبرم.
تو فوجی کون از کلاس 5 هستی، درسته؟
مطمئنم که اعلام کردم این زنگ رو صرف مطالعهی فردی کنین.
معذرت میخوام... ظاهراً داشتی یه مطالعهی فردی درست درمون میکردی.
چـی؟
با افزایش کسانی که فقط میخونن و علاقهای ندارن،
واقعیت اینه که وجود جوانهایی مثل تو برای یک معلم ادبیات مایهی شادی و خرسندیه.
از رمان خوشم میاد، برای همین...
از کدوم نویسنده خوشت میاد؟
هان؟خب... اگه بخوایم از نویسندههای معاصر بگیم، میتونم از دازای و تانیزاکی اسم ببرم...
اگه بخوام به طور کلی بگم، پس میتونم از هاسوکاوا یو نام ببرم...
سلیقهی خوبی داری.
حس میکنم که تو و من خوب باهم کنار میایم.
چشمای قشنگ و پر احساسی داری.
از قدیم گفتن که نابرده رنج، گنج میسر نمیشود.
لطفاً کلی تجارب ادبی خوب کسب کن.
انجمن دنیای انیمه تقدیم میکند:
کانال تلگرام:
@Awsub
ترجمه و زیرنویس:
DiArY
خوب شد که دیدمت.
میخوام یه لطفی در حقم کنی.
هان؟
نگو که بازم...؟
دیگه به این مدرسه عادت کردم.
پس، با خودم گفتم خوبه اگه تو یه کلوپی عضو بشم...
اگه برات زحمتی نیست، میشه با من بیای بریم و این اطراف رو یه نگاه بندازیم؟
آهان...کلوپ رو میگی! حتماً، حتماً.
و اینکه، مومو هم حسابی خوشحال بود.
کلی از اینکه براش یوکی-ادون درست کرده بودی، هیجانزده بود.
اوه، واقعاً؟ خوشـحالـ-
هرچند که تاحالا تو خونه درست نکردی.
و-ولی تو کارت تو پختوپز بهتره!
دفعهی بعد! دفعهی بعد درست میکنم!
باشه، بگذریم. پس بعد از مدرسه رو کمکت حساب میکنم.
درسته...دیروز تک و تنها غذا خورد...
با این حال...احتمالاً از چیزی خبر نداره، ولی...
اون قیافهی حسود رو به خودت نگیر احمق جان!
آیدی لاین مومو
هی، لاین رو موبایلهایی مثل مال منم کار میکنه؟
خب، نمیدونم، ولی معمولاً کار میکنه.
که اینطور...
هی، بعدش کجا بریم بچرخیم؟
خب، کارائوکه رو که اون روز رفتیم، پس...
اوه، شرمنده، رویی...
تاچیبانا ازم خواست که باهاش برم و یه نگاهی به کلوپهای مدرسه بندازم، پس...
اینی که میگی دیگه چیه؟ جالب میزنه!
نه واقعاً. فقط میخوایم بریم و یه سری به کلوپها بزنیم.
کلوپ، هان؟
برای دخترها!
تعدادتون خیلی زیاد شد...
"خیلی زیاد" دیگه نامردیه.
بیکار بودیم و گفتیم همراهیت کنیم!
اشکالی نداره...
بین کلوپهای ورزشی و فرهنگی، کدومشـ-
کلوپهای ورزشی!
خوبه!
خیلی خب!
بدو!
اینور!
اووف!
چه صحنهی فوقالعادهای.
اینا کلوپهای ورزشی بود.
پس گمونم فقط کلوپهای فرهنگی موندن...
اتاق این کلوپها تو کدوم ساختمونه...؟
گمونم برای امشب یه حرکت مرتبط با کلوپ ورزشی پیاده کنم.
شاید از دوستدخترم بخوام کاسپلی لباس شنا رو بپوشه...
به عنوان دوستشون ازت معذرت میخوام، ولی بیشتر پسرا اساساً همین شکلی هستن.
فقط اونا یه خورده تو این موضوع رو راستن...
با اجازه.
پس یه کلوپ ادبیات هم اینورا داشتیم...؟
کلوپ ادبیات
کسی اینجا نیست... میخوای به سراغ بعدی بریم؟
خاطره هاسوکاوا یو
اینا کتابهایی از هاسوکاوا یو هستن!
چه باحال! یه سری از کارهای سالهای اولش هم هست، که من تاحالا هیچوقت ندیدمشون...
به نظرت اینجوری قرض گرفتنش فکر بدیه؟
چی...؟
بدون اجازه؟
اگه زود برگردونمش اشکالی نداره.
خب، منم میخوام بخونمش، پس...
هیچکسی نیست...درسته؟
صبر کن...
سنسی...
تو...
شـ-شرمنده بدون اجازه وارد شدم...
اوم...
شما دو نفر داشتین چیکار میکردین...؟
یه مژه نزدیک بود داخل چشم سنسی بشه، برای همین داشتم براش در میاوردم.
آهان، پس موضوع از این قرار بوده.
صورتت قرمز شده...
فکر کردی یه معلم و دانشآموز همچین کار شرمآوری انجام میدن؟
نـ-نه، اصلاً...!
آشیهارا کون، ظاهراً ایشون اومده که عضو کلوپ ادبیات بشه.
جـــان؟!
حقیقت داره؟!
چــی؟! نه، من همچین حرفی نزدم...
آخ!
کتابی که تو دست چپته، چیه؟
اوم، اوم، دارم برش میگردونم...
هان؟ پس بدون اجازه برش داشته بودی؟ چیزی که متعلق به مدرسهست...
فقط برای یه مدت کوتاه قرض گرفتمش...
اگه همچین استدلالی قبول بشه، پس هرچی که دزدیده میشه در واقع یه جور"قرض گرفتن"، آره..؟
ظاهراً خیلی دلش میخواد که عضو بشه.
من رئیس این کلوپ، آشیهارا میو هستم.
از آشناییت خوشوقتم.
همـ - همچنین.
برات خوشحالم آشیهارا کون. حالا میتونی انتشارات مربوط به کلوپ رو شروع کنی، درسته؟
آره!
حالا که این موقعیت پیش اومده چرا ازش بهره نبریم و یه تعداد عضو جدید نگیریم؟
درسته!
امروز بعد از مدرسه آگهیها رو پخش میکنی!
جــان؟!
چیزی شده؟
هـ-هیچی...
نقاشیت خوبه ها...
هان؟ ایـ-اینجوریا هم نیست.
بگذریم، چرا اینقدر رسمی صحبت میکنی؟ معمولی هم صحبت کنی خوبه.
موضوع اینه وقتی برای اولین بار کسی رو میبینم، کاری جز رسمی حرف زدن ازم بر نمیاد...
آه! یعنی اینکه نمیتونم!
تاحالا از این عضوگیریها برای کلوپ نداشتی؟
نمیدونستم اصلاً کلوپ ادبیات هم وجود داره.
تنها عضو کلوپ منم، درسته که اسمش کلوپ ادبیاته،
ولی مثل یه کلوپ باهاش برخورد نمیشه.
برای همینم قادر نبودم تو انجمن معرفی کلوپ شرکت داشته باشم.
و واقعیت اینه که، حتی اگه یه نفر هم علاقه نشون بده واقعاً منو خوشحال میکنه...واقعاً میگم.
اوم... میشه من به ورودی پشتی برم؟
باشه، پس ورودی جلو با من.
کلوپ ادبیات.
کلوپ ادبیات. ممنون از توجهتون.
کلوپ ادبیات.
ممنون از...
چیکار میکنی؟
آگهیهای کلوپ ادبیات رو پخش میکنم.
چی؟
خب، وقتی که برای برگردوندن اون کتاب برگشتم، اوضاع یه خورده پیچیده شد و...
میخوای عضو کلوپ ادبیات بشی؟
راستش هنوز نمیدونم.
همین الان رفتم و عضویتت رو ثبت کردم.
مگه دیروز قرارداد نبستی که بردهی من باشی؟
عمراً همچین کاری نکردم!
خب، الان عضو رسمی کلوپ ادبیات شدی، لطفاً تمام تلاشت رو برای عضوگیری انجام بده.
ممنون از توجهتون.
آخیش! تموم شد!
موندم آشیاهارا سان با سهم خودش چیکار کرده.
کلوپ ادبیات. ممنون از توجهتون.
دسته آگهیها اصلا کم نشده... کلوپ ادبیات. ممنون از توجهتون.
کلوپ ادبیات. ممنون از توجهتون.
صداش خیلی کمه!
شـ-شرمنده. خوب پیش نرفت...
اشکالی نداره، افراد کمتری تو ورودی پشتی پیداشون میشه، پس الان میرم و تو ورودی جلویی سریع پخششون میکنم.
شرمنده، اونم با اینکه تقسیمشون کردیم...
اصلاً خوب نیستم...
خب، اینجور کارا برای بعضیها مناسبه و برای بعضیها نیست.
افرادی که میتونن باید انجامش بدن.
واقعاً چیزی نیست که خودت رو سرش ناراحت کنی.
ممنون...
امکان نداره! ممکنه یه نامهی عاشقانه باشه...؟!
No comments yet. Be the first to leave one.