Shingeki no Kyojin: The Final Season Part 2 (Attack on Titan The Final Season Part 2)

Shingeki no Kyojin: The Final Season Part 2 (Attack on Titan The Final Season Part 2)

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ ഡൗൺലോഡ് ചെയ്യുക

റിലീസ് വിവരങ്ങൾ

Shingeki No kyojin S4 P2 E07 480P
Shingeki No kyojin S4 P2 E07 720P
Shingeki No Kyojin S04 Part02 EP07
Shingeki No kyojin S4 P2 E07 1080P TVRIP
Shingeki no Kyojin The Final Season S04E23 WEBRip 720p x264
Shingeki no Kyojin The Final Season S04E23 WEBRip 1080p x264
Shingeki no Kyojin: The Final Season Part 2 - 07 (82)
Shingeki no Kyojin (The Final Season Part 2) - 82 (Eps 07)
Shingeki No Kyojin (The Final Season Part 2) - 82 (NHK-G 1280x720 10bit x264 AAC) [snowfag]
Shingeki no Kyojin The Final Season Part 2 - 07 [1080p] [Anime Time] [HEVC 10bit x265][AAC]
കമന്ററി എഴുതിയത് Notion
█⫸ عـرفـان مـرادی | DigiMoviez.com

ടാഗുകൾ

webrip
web
x264
BRip
1080
720p
720
പ്രസിദ്ധീകരിച്ചത്: 2022-02-20
ഡൗൺലോഡുകൾ: 59
ശ്രവണ വൈകല്യമുള്ളവർക്ക്: No

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ പ്രിവ്യൂ

ആദ്യത്തെ 188 വരികൾ.

‫یه نفر اینجاست!

‫اینجا! ‫بیاین ببریمش یه جای امن!

‫مراقب باش!

‫نگران نباش

‫دیگه جات امنه

‫غول‌های درون دیوار ‫دارن از اینجا میرن

‫بنظر میاد با ما کاری ندارن، ‫ولی ازشون می‌ترسم

‫چه اتفاقی داره میوفته؟

‫اون رویا چی بود دیدیم؟

‫خونه‌م...

‫خونه‌‌م بخاطر ارن یگر نابود شد...

‫یکی دوتا قربانی چه عیبی داره؟!

‫چطور جرأت می‌کنی همچین حرفی بزنی؟

‫اون پسرشو از دست داده!

‫کلی آدم موقع فرو ریختن دیوار‌ها مُردن!

‫نه، ارن اونا کُشته!

‫درست میگی!

‫ارن یگر مردم ما رو کُشته!

‫ولی اگه غول‌های توی دیوار رو آزاد نمی‌کرد،

‫الان الدیان‌ها تمام مردم‌مون رو ‫سلاخی کرده بودن!

‫درسته! سرزمین الدیان‌ها به لطف ‫اون قربانی‌ها نجات پیدا کرده!

‫ما جنگ رو بُردیم!

‫پیروزی بدون قربانی امکان پذیر نیست!

‫مرگ اونا بی‌هوده نبوده!

‫ایمان داشته باشید!

‫ایمان داشته باشید!

‫ایمان داشته باشید!

‫هیتچ

‫این خوب نیست

‫مردم دارن از روی هیجان ‫آماده مبارزه میشن

‫باید خودمونو مسلح کنیم

‫هر چقدر می‌تونید ‫با خودتون لباس زره‌ای بیارید!

‫بله، خانوم!

‫خدای من، اصلا اونا ‫توی «شیگانشینا» چیکار می‌کنن؟

‫مال زیرزمینه؟

‫اگه جیغ بکشی...

‫سرت رو میبرم

‫اول لباست رو در بیار...

‫اونقدر ضعیف شدی ‫که فکر می‌کردم یه پیرزن باشی

‫شرط میبندم فکر نمی‌کردی ‫که اینطوری توسط من پرت بشی، هان؟

‫آنی!

‫از بین این همه آدم، باید تو باشی؟

‫هیتچ

‫باید اونو ببرم توی زیرزمین

‫اگه دستگیرش نکنم ممکنه شهرو...

‫یه نفر کمک کنه!

‫فایده‌ای نداره

‫من خودمو زخمی کردم

‫هر موقع بخوام ‫می‌تونم تبدیل به غول بشم

‫چاره‌ای به جز اطاعت کردن از من نداری

‫مطمئنی؟

‫شرط میبندم وقتی اینقدر ضعیف شدی ‫نمی‌تونی به یه غول تبدیل بشی

‫شاید حق با تو باشه

‫ولی تا وقتی امتحان نکنم نمیشه فهمید

‫دوریسا! ‫چیزی شده؟

‫دوریسا! ‫درو باز کن!

‫دوریسا؟

‫از اونی که فکر می‌کردم ‫عاقل‌تری، هیتچ

‫ساکت شو

‫اگه می‌خوای از اینجا بری ‫دلیلی نداره جلوت رو بگیرم

‫اصلاً اینطوری مجبور نمیشم هر روز ‫قیافه‌ت رو توی زیرزمین ببینم

‫خوبه

‫بالاخره تموم شد

‫دیگه لازم نیست ‫غر زدنت در مورد مردها رو بشنوم

‫اینو از کجا می‌دونی؟

‫نگو که...

‫تمام مدت به هوش بودی؟

‫چهار سال

‫مثل این می‌موند که دارم خواب میبینم

‫انگار صدای تو و آرمین رو از دور می‌شنیدیم

‫ولی وقتی صداتون رو نمی‌شنیدم، ‫همچی سیاه میشد

‫توی تاریکی بودم

‫ولی از وضع شما دوتا باخبر بودم

‫و بعد دیدم که آزاد شدم

‫و بعد صدای ارن رو شنیدم

‫اون گفت می‌خواد تمام دنیا رو نابود کنه

‫واقعاً می‌خواد این کارو بکنه؟

‫پس واقعاً ‫غول‌های توی دیوار رو آزاد کرده...

‫خراب کاری‌شون رو هم ببین

‫تنها کار خوبی که به عنوان یه سرباز انجام دادم

‫تمیز کردن زمین از اجساد و سنگ بوده

‫مثل اون موقعی که با ارن درگیر شدی

‫میشه حالا بهم بگی چه حسی داری؟

‫دیدن آدمایی که ‫بخاطر هدف شما کُشته شدن...

‫چه حسی داره؟

‫چندین بار اینو ازم پرسیدی ‫پس بهش فکر کردم

‫این چیزیه که هیچوقت بهش فکر نکردم

‫کُشتن آدما چیزی بود ‫که بخاطرش تشویق میشدیم

‫ما آموزش دیدیم که هر کسی رو بکشیم،

‫چه سرباز و چه غیرنظامی‌های اونور مرز

‫این کار واسه بقای الدیان‌ها ‫و نجات دنیا لازم بود

‫اینطوری کار ما رو توجیه می‌کردن

‫آرمین بهمون گفت شما چی کشیدین

‫به معنای واقعی...

‫شما می‌خواستین ‫جلوی اینو بگیرین، درسته؟

‫پس اون همه اجساد زیر سنگ ‫واسه شما یه قربانی کوچیکه؟

‫نه

‫نجات دنیا برای من مهم نبود

‫هان؟

‫هیچی برام مهم نبود

‫پدر و مادرم ‫بعد از به دنیا اومدنم منو رها کردن

‫معلوم شد مادرم ‫معشوقه یه الدیانی بوده

‫بعداً توسط یه مرد الدیانی،

‫که به اونجا مهاجرت کرده بود ‫و در منطقه حبس بود، بزرگ شدم

‫بنظر میومد اونم بخاطر دلایل سیاسی ‫به اون منطقه تبعید شده بود

‫اون مرد می‌خواست منو ‫تبدیل به یه سرباز مارلیانی کنه

‫تا بتونه محل زندگی خودشو بهتر کنه

‫تا جایی که یادمه

‫اون مرد تمام هنرهای رزمی سرزمینش رو ‫روی من پیاده می‌کرد

‫اون مرد فقط به این اهمیت میداد

‫که منو به یه سرباز تبدیل کنه

‫بعد از گذشت مدتی...

‫منم به اندازه اون مرد قوی شدم

‫و به اندازه‌ی که منو کتک زده بود...

‫کتکش زدم

‫ولی...

‫اون مرد خوشحال بود

‫گفت: "حالا بدون سلاح هم می‌تونی ‫دشمن‌هات رو بکشی"

‫وایسا، داری چی میگی؟

‫من مجبور شدم چهار سال ‫داستان‌های زندگیت رو بشنوم

‫پس حداقل یک بار داستان منو بشنو

‫پس همچی برام بی‌اهمیت شد

‫واسم مهم نبود کی می‌میره، ‫اهل کجاست یا اصلاً کیه

‫فکر می‌کردم جون آدما هیچ ارزشی نداره، ‫حتی جون خودم

‫تا اون لحظه...

‫روزی که می‌خواستم ‫به جزیره بهشت برم،

‫اون مرد روی زانوهاش افتاد ‫و ازم عذرخواهی کرد

‫گفت اشتباه کرده که منو آموزش داده

‫بعدش گریه کرد ‫و به التماس افتاد

‫ازم خواست برگردم

‫جایگاهم به عنوان یه جنگجو ‫و یه مارلیانی مفتخر...

‫بهم گفت قید این چیزا رو بزنم ‫و برگردم

‫اون مرد... پدرم بود

‫منو به عنوان بچه‌ی واقعی خودش میدید

‫من یه پدر دارم ‫که منتظر برگشتمه

‫و مثل من...

‫بقیه هم کسایی رو دارن ‫که واسه‌شون مهمه

‫خسته شدم از بس هیچی برام اهمیت نداره

‫می‌دونم گناهان جبران ناپذیری انجام دادم

‫ولی...

‫اگه واسه برگشت به پدرم باشه...

‫دوباره این کارها رو تکرار می‌کنم

‫که اینطور

‫خوشحالم که اینو میشنوم

‫ولی اگه برگردی به خونه پدرت

‫فقط جسد و خونه‌های فرو ریخته می‌بینی

‫شاید حق با تو باشه

‫باور کنین حقیقت داره!

‫تو هم اون رویا رو دیدی؟

‫پس اون روز داره میرسه..

‫شیاطین اون جزیره دارن بهمون حمله می‌کنن

‫امکان نداره، ‫گابی، فالکو...

‫غُرش فعال شده!

‫ارن یگر داره میاد همه‌مون بکشه!

‫خانواده خودت و خانواده همسرت، ‫همه کُشته میشن

‫دارم بهت میگم که نمی‌تونی اینو ثابت کنی!

‫دارین میگین همه‌تون یه رویا دیدین؟!

‫می‌خواین این مزخرفات رو باور کنیم ‫و بذاریم از اینجا رد بشین؟!

‫شرط میبندم این داستان رو از خودتون در آوردین ‫تا بتونین همگی از اینجا فرار کنین!

‫مطمئنم تمام الدیان‌های دنیا هم ‫همین حرف ما رو میزنن!

‫ولی تو همچنان اصرار داری ‫که داریم دروغ میگیم؟

‫ولی این امکان نداره

‫شماها همه‌تون متهم به دسیسه چینی هستین!

‫باید همه‌تون دستگیر بشین!

‫زانو بزنین!

‫دستاتون رو بذارین روی سرتون!

‫زودباش!

‫پس خواهش می‌کنم بهم قول بده

‫بگو که برمیگردی

‫برمیگردم

‫قول میدم

‫صدای شلیک بود؟

‫فرمانده!

‫طرفدارهای یگر جمع شدن ‫که اینجا رو تصرف کنن

‫باید فوراً از اینجا فرار کنیم

‫اگه شما رو پیدا کنن ‫خدا می‌کنه چه بلایی سرتون بیارن

‫عیبی نداره

‫من جای دیگه‌ای ندارم که برم

‫مرکز نظامی شوراها از بین رفته،

‫به لطف ما که اونجا رو خالی کردیم

‫طرفدارهای یگر ‫حمایت مردم رو دارن

‫مطمئنم کنترول این جزیره رو ‫به دست میگیرن

‫و افراد نظام قدیم، مثل من رو ‫از بین میبرن

‫من اونقدر انرژی ندارم

‫که باقی عمرم رو ‫توی کوهستان و در حال فرار از این مردم بگذرونم

‫اگه شما ما رو نجات نمی‌دادیم ‫الان همه‌مون مُرده بودیم

‫تحت هر شرایطی از شما محافظت می‌کنیم!

അഭിപ്രായങ്ങൾ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left