ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
«شنیدم اون اسکاندیناویه رو با یه اسم روسی صدا میزنن، ولی معنیش رو نمیفهمم.»
«رفیق «سنیوویچ».»
«توصیه دولت به غربیهای اینجا اینه که شهر رو ترک نکنن.»
«آنچه در قسمتهای قبل گذشت...»
«اگه توی میدون چیزی غافلگیرت کرد، ۸۰ درصد احتمال داره کار ما باشه.»
«نمیخوایم دیگه هیچوقت تو رو دور و بر «حسن»، یا پدرش ببینیم.»
- «نمیدونم چیکار کنم.» - «من اینجام و میدونم.»
«با «حسن زمانی» ارتباط گرفتی؟»
«بهت گفته بودم که ارتباط با اون اکیداً ممنوعه.»
««مارشان» گفت که قانعت کرده.»
- «دلیل اخراجم چیه؟» - «از دستوراتم اطاعت نکردی.»
«نرو اون بالا، خیلی بلبشوئه.»
«یکی به آپارتمان دستبرد زده، امشب رو خونه مامانت بمون.»
«چند سالیه که هیچ مامور بانفوذی توی ایران نداریم.»
««گریملین» پیش «زمانی» میمونه.»
«دوباره مسئولیت اون «گِرِملین» افتاد گردنم.»
««سامیه»، بیدار شو، یه ماموریت برات دارم.»
«ماموریتم اینه که برگردم به غرب...»
«تا به همه بگم که اونا اوضاعِ سودان رو کاملاً اشتباه متوجه شدن.»
«کلمه رمزش «توله سگ»ـه، من آوردمش.»
«باید گوشیِ «سفیدبرفی» رو هک کنی.»
«- دنبال کلمه «سینیوویچ» بگرد. - یه کلمه روسی به معنی «آبی تیره» است.»
«اگه «سینیوویچ» رو پیدا کنی، توی تلگرام یه ویدیو پیدا میکنی.»
«تا یه ساعت دیگه «اوون» رو میبینی که داره مغز خودشو از توی دهنش میترکونه.»
«قبلاً قیافه منو دیدی؟»
«نه، نه.»
«بهم دروغ نگو.»
«خواهرت «رابین» فقط یه عکس از بچگیات بهم نشون داد، همین و بس.»
«- من هیچی نمیدونم، خواهش میکنم. - این اولین باری نیست که قیافه منو میبینی.»
«میخوام قبل از اینکه جواب بدی، خوب فکراتو بکنی.»
آخه قبلاً هم صورتت رو دیده بودم.
ردش رو گم کردیم، بریم سراغ ردیابِ توی کفشش.
خیلهخب، دارن میرن سمت جنوب، به طرف «کاگا باندورو».
خب، تکلیف یگانهای نیروهای ویژه «اتحادیه آفریقا» چی میشه؟
میتونن راهشون رو سد کنن؟
موقع آدمربایی بدجوری آسیب دیدن و برای تجدید قوا به زمان نیاز دارن.
گروه «جنتالشهدا» دارن با کاروان جابهجا میشن.
با توجه به تجهیزاتی که روسها توی این کشور دارن، هدف آسونی نیستن.
- پشتیبانی هوایی چی؟ - کمتر از دو ساعت دیگه.
موشکهای هوا به زمین، «اوین» رو بیشتر به خطر میندازه، نه کمتر.
اونایی که محاصرهشون کردن چی؟
فقط چند دقیقه باهاشون فاصله دارن.
میتونن جلوشون رو بگیرن، ولی اینطوری لو میرن.
اونا تنها مهرههای ما روی زمین هستن.
دو نفر در مقابل یه ستون زرهی؟
شانسشون زیاد نیست، ولی مهارتشون خیلی بالاست.
تصمیمت چیه؟
تصمیمِ منه؟
تصمیم با منه، ولی نظر تو رو میخوام.
خب، اگه سوال اینه که آیا حاضرم روی دو تا مامور باارزش ریسک کنم...
اونم واسه آخرین تلاش برای نجات یکی از آدمامون؟
«کروسبو» و «پاریس» پنج دقیقه از کاروانی که تو جادهست جلوترن.
اگه «اوون» بره توی یه مجتمع ساختمونی، دیگه از دستش میدیم.
نه.
بگو «کروسبو» و «پاریس» بکشن عقب.
یعنی میخوایم «اوون» رو به امون خدا ول کنیم؟
وقتی یه ماموریت با شکست مواجه میشه، وظیفهی ماست که تصمیم بگیریم.
دیگه وقتِ آخرین ریسکه.
فیلم «اینک آخرالزمان» رو دیدی؟
آره.
شنا کردن خلاف جهت آب برای پیدا کردنِ شیطان.
تبریک میگم، پیداش کردم.
گوش کن.
نمیدونم فکر کردی کی هستم.
ولی من فقط یه پرستارم.
با «روبین» اومدم به این کشور تا با یه سازمان غیردولتی همکاری کنم.
ما داوطلبهای یه تیم خیریه برای کمکهای پزشکی از «بانگی» هستیم.
شمارهشون رو دارم.
میخوای باهاشون تماس بگیری؟
چی؟ کـ...
حتی مال منم نیست.
مال من نیست.
مال من نیست، تو جاده بودیم، من...
حتی... حتی کفش منم نیست. میدونم چیه.
اعضای باند کفشهام رو دزدیدن و این کفشها رو بهم دادن.
میدونم چیه، مال من نیست، خواهش میکنم. «ورنون»، باید حرفم رو باور کنی.
این یه اشتباهه، خواهش میکنم.
این اشتباهه.
«چکش رو بیار.»
نه، یا خدا! «ورنون»، این کار رو نکن.
خدای من! خواهش میکنم، پروردگارا! نه، «ورنون»، این کار رو نکن.
نیازی نیست این کار رو بکنی، خواهش میکنم.
خواهش میکنم، نکن این کار رو. وایسا، وایسا! صبر کن! صبر کن!
صبر کن! گوش کن «ورنون»، با من حرف بزن، بهم نگاه کن.
- ازش فیلم بگیرید. - بهم نگاه کن، دارم بهت التماس میکنم!
بس کن! نه! این کار رو نکن.
- بس کن! ای... این کار رو نکن! - خفه شو!
«این تقصیرِ جنتالشهدا نیست.»
«شما این مرد رو فرستادید تا از مردمِ آزادِ این کشور جاسوسی کنه.»
- بس کنید! صبر کنید! - «این کشور متعلق به مردمه.»
«نه برای جاسوسهای (ایالات متحده آمریکا).»
«داری چیکار میکنی؟»
«بخوابونش.»
نه.
وایستید!
وایستید!
عجب عوضیِ خوششانسی هستی.
صحیح و سالم برمیگردی خونه.
تقریباً.
حالت خوبه؟
آره، خوبم.
آمریکاییه.
زندهست؟
زندهست، گرفتیمش.
آخرین ریسک.
چته؟
آفرین «بلر»، فکرت عالی بود.
فکر «مارشان» بود.
باید به حرفت گوش میدادم.
«اوون» حالش خوبه؟
زندهست.
حالش خوبه؟ صدمه دیده؟
دارن تمام تلاششون رو میکنن تا بهش کمک کنن.
- یعنی چی؟ - یعنی دارن تلاش میکنن تا وضعیتش رو پایدار کنن.
تا بتونه برگرده خونه.
و به لطف تو برمیگرده خونه.
اومدم اینجا تا «جیم بردلی» رو ببینم.
باید گوشیت رو بدی به من بعدش برات کارت ورود صادر میکنم.
دنبالم بیا.
- خوشحالم که برگشتی - ممنون
سلام.
- مأموریت سختی بود. - آره.
دمت گرم «مارشان»، مثل همیشه.
واسه همین اخراجم کردی؟
دیدی؟
بهت گفتم که با شوخطبعی با قضیه برخورد میکنه.
«هنری»
از «اوون» خبری شده؟
آره، توی «سنت توبایاسه».
پای راستش رو از زانو به پایین از دست داده.
- از شنیدنش متأسفم. - آره.
«هنری»؟
میخوای چیزی بگی؟
نه، ولی فکر کنم چارهی دیگهای ندارم.
تصمیم گرفتم اخراجت کنم.
ولی «بوسکو» ترجیح میده برگردی. اون بهت اعتماد داره ولی من نه.
خیلی شیک و باکلاس بیانش کردی، مگه نه؟
آره.
آره.
نمیتونم برت گردونم سر کار قبلیت.
یه نقض آشکار توی پروتکلها صورت گرفته بود.
ولی تو «کایوتی» و «اوون» رو نجات دادی.
و راهنماییهات در مورد «حسن زمانی» ثابت کرد که دوراندیشانه بوده.
اگه یه شورشی بود...
ایران داره برنامهی هستهایش رو گسترش میده.
نرخ تولید اورانیومِ غنیشدهی ۶۰ درصد...
توی اون تأسیسات زیرزمینی به طرز چشمگیری زیاد شده.
- فردو؟ - آره، زیر کوهه.
ایرانیها دارن با این سرعت پیش میرن.
- واسه ذخیرهسازیش. - که خودش به تنهایی یه بحثه.
هیچ توجیه غیرنظامیِ معتبری براش وجود نداره.
آره، توی «لنگلی» فکر میکنن یه جدول زمانی برای انفجار وجود داره.
«ماجد زمانی»، پدرِ «حسن» مشاور اصلیِ طرح توسعهست.
نزدیک شدن بهش هدف ماست.
پس حق با من بود.
- آره - بعدشم که اخراج شدی.
چرا بهش نگیم یه جور جابهجایی؟
ببین، میخوام بدونی که من با تمام وجود جنگیدم تا جلوی این نتیجه رو بگیرم.
اما فقط با یه شرط قبولش میکنم اونم اینه که دیگه هیچوقت باهات کار نکنم.
- میتونم خصوصی باهات حرف بزنم؟ - لعنت بهت!
«هنری»
- برو بیرون - نه، ممنون.
خیلهخب، این از کوره در رفتنِ احساسیت رو به حساب میارم.
حالا پنج دقیقه تنهامون بذار.
بشین.
این جواب نمیده.
خب، چی میخوای؟
برگردم سر کارم، با حمایت «هنری».
اولی رو میتونم ردیف کنم.
بیا با حقیقت روبرو بشیم، جای تو پشت میزنشینی نیست.
پس وضعیت رسمیم چی میشه؟
با کی کار میکنم؟
نگران بیمه درمانی هستی؟
- حقوق بازنشستگی؟ - همونطور که میدونید قربان.
- همیشه حواسم به این چیزا بوده. - باهات موافقم.
اگه اونقدری زنده بمونی که پول دربیاری، من هواتو دارم.
ماموریت چیه؟
پیدا کردن اون عوضیای که «اوون» رو زمینگیر کرد.
یه تیم انتخاب کن. هر چقدر هم منابع بخوای در اختیارت میذارم.
دسترسی نامحدود به پروندههای آژانس رو میخوام.
کل داراییهای مجاز تو جمهوری آفریقای مرکزی واسه مدیریت منابع تو «آنتورپ».
و یه سری سیگنال از طرف بچههای طبقه همکف.
تبریک میگم «براندون».
دیگه رسماً یه روح شدی.
مردم سودان دارن بهخاطر مخالفتِ جناح شما با مذاکره، زجر میکشن.
میخوای دربارهی مذاکره حرف بزنی؟
در حال حاضر تو «سودان» ۷.۱۷ میلیون نفر با گرسنگی شدید دستوپنجه نرم میکنن.
این مَرد چاپلوسِ نیروهای پشتیبانی سریعه.
و هدفش اینه که اگه «حمیدتی» به قدرت رسید، تو دولتش به یه پست و مقامی برسه.
تو داری از جنایتکارهای نسلکشی حمایت میکنی.
داری دروغهای سرلشکر «حمیدتی» رو تکرار میکنی.
تو یه دروغگوی جیرهخواری.
یعنی دکتر «سامیه زاهر» هم یه دروغگوی جیرهخواره؟
نه، دکتر «زاهر» یه متحدِ قابلاحترام واسه مردمشه.
تجربه بهم ثابت کرده که بزرگترین امیدِ «سودان» توی گفتمان و مذاکرهست.
مسیر صلح مستلزم اینه که رهبریِ سرلشکر «حمیدتی» رو به رسمیت بشناسیم.
و همینطور نیروهای واکنش سریع رو.
من ایمان دارم که امروز، آقای «رحمان» تنها راهِ پیشِ روی ماست.
یه مسیرِ معتدلتر و همهجانبهتر.
No comments yet. Be the first to leave one.