ആദ്യത്തെ 170 വരികൾ.
رویای مروین به واقعیت تبدیل شده بود
آمادهی فتح دنیای مناسبی بود که گروه شناسایی اردین پیداش کنه
هر زیستگاهی که به استقبال امپراتوریش میومد رو متمدن میکرد
و اونایی هم که در مقابل شکوه و عظمتش مقاومت میکردن، نابود میشدن
مهمتر از هر چیزی، منابع غذایی رو پیدا کنین
تا وضعیت اینجا درست نشه، نمیتونیم دنیای دیگهای رو متمدن کنیم
چهار چشمی حواست به بالور باشه
جون فنریک تو دستای منه. مطمئنم با زندگیش بازی نمیکنه
لطفاً شروع کن، بالور
جادوگر اعظم
باشد که روح سولریث هدایتتون کنه
عصر طلایی جدید رو شروع میکنیم
اینجا کجاست؟
دنبال آب بگردین. افق رو برای علائم حیات بررسی کنین
دود آتیشی چیزی
میخوای فداشون کنی؟
فنریک، تو همخون من نیستی
ولی خون توی قلبمی
تو بخشی از منی که
بیشترین ارزش رو براش قائلم
این دیگه چه مصیبتیه...
هرچی که خواستین بهتون دادم، باز خیانت کردین
دنبالم بیاین!
هرجا که این شما رو میکشونه، باشد که تا ابد بسوزین
حالا که تبدیل شدی،
با چنین هرجومرج فوقالعادهای میخوای چیکار کنی؟
به چیزی میرسم که همیشه مستحقش بودم
همه چی رو میگیرم
« ویچر: خاستگاه خون »
انبار غلات امپراتوری
این پایین مردم دارن از گشنگی تلف میشن. زیاد طول نمیکشه
موفق باشی
با زندونی ملکه برگشتم
ملکه، کتاب مونولیث
سیندریل نابغه بود
ولی به تواناییهای کامل معادلات جادوییش پی نبرده بود
این یکی، مخصوصاً
اگه اشتباه نکنم، نه تنها میشه بین دنیاها سفر کرد...
وایسا
میتونیم تو زمان هم سفر کنیم
تنهامون بذار
آسون نبود. ولی من همیشه قولی که میدم رو عملی میکنم
حالا طلبم رو میگیرم و میرم
هوای زینتریا به من نمیسازه
چکاوک چی شد؟
مُرد. طبق قولم
همراه با چند نفر دیگه که همسفرش شده بودن
اونا برات مجانی در میان
مرخصین
پخش شین
میدون رو تسخر کنین. حرکت کنین. یالا!
ملدوف، دو نفر اون بالان
نذار دستشون به شیپور جنگ برسه - شیپور رو به صدا در بیار -
مسلح شو...
"روحربا"
یکی از جایزههای مورد علاقه پدر
اگه یه زمان دیگهای بود، بهت پس میدادم
نه - از جات تکون نخور -
ولی داریم وارد روزهای جدیدی میشیم
آینده روشنی در انتظار ماست
متاسفانه، نه برای تو
تو یه مزدوری از قبیله ارواح
برای همین نمیتونم ولت کنم
تو... باید به توافقمون احترام بذاری
احترام؟
طبق افسانههایی که من خوندم،
قبیله ارواح شما، از هر قبیله دیگهای شریفتر بود
با این وجود، الان بهعنوان یه خائن جلوم وایسادی
برای یه تیکه فلز جنگجوتون رو فروختی!
مایه ننگ اجدادتی
زنده زنده پوستت رو میکنم - ببرینش میدون -
سرش رو با همون شمشیری بزنین که بهخاطرش، به دوستاش خیانت کرد
تا ابد دست از سرت بر نمیدارم
سرش رو بهعنوان هشدار برای بقیه آشوبگرا روی دروازه شهر بذارین
باشد که رحمت بپوسه و اسمت فراموش بشه
بهتره شورش سریعتر انجام بشه
برو کارت رو انجام بده، چکاوک
مردم زینتریا!
قصد نداریم آسیبی به شما بزنیم
برای عدالت اومدیم
غلات پشت این درها حق شماست
تمام انبارهای غلات این شهر متعلق به شماست
غلاتی که توسط شما رعیت کاشته شده تا ارتش امپراتوریش چاق و چله بشن
از خون، عرق و اشک شما تغذیه شدن
درحالی که بچههای خودتون گشنگی میکشن - !درسته -
اون چکاوکه
حقتون رو بگیرین!
چکاوک؟
خالیه
خالیه!
رعیت براشون مهم نیست - لعنتی -
ای حرومزادهها! هیچی برامون نذاشتن
چطور زنده بمونیم؟ - هیچی نداریم -
این آیندهایه که با ملکه و امپراتوریش دارین
فقط گرسنگی در انتظار شماست
باید قیام کنیم
میدونم ترسیدین ولی دیگه این موقعیت گیرمون نمیاد
باهم، میتونیم پیروز بشیم
...یه ارتش داره - ...نمیشه -
برین! بلند فریاد بزنین!
بذارین بفهمن امروز روزیه که رعیتها قیام میکنن!
روزی که زینتریا برای خودتون میشه!
خشمتون رو نشون بدین!
آزادی و غذا برای همه!
مسلح شین!
برین!
فکر میکردم جادوی من قدرتمنده. گل کاشتی
اگه مُردم، میخوام یه شعر برام بخونی و از خایههام بگی
اوثروک کیر گنده
کسی که با خایههای بزرگش یه امپراتوری رو درهم کوبید
گوش بدین چکاوک چی میگه! دنبالم بیاین، حرومزادههای شجاع!
بریم داخل
فیهال
چه بلایی سرت اومد؟
میدونم سوال زیاد داری
هرچیزی که شنیدی درسته
من دستور دادم آلوتیر رو بکشن
و همچنین خونوادهات
وکل اعضای قبیله سگها
میدونستم تمام عزیزانم میمیرن، باز جواب مثبت دادم
بدون هیچ شک و تردیدی
نزدیک بود پاورقی داستان یه شخصی بشم
من یه زن بارور برای خرید و فروش بودم. اصلاً به چشم کسی نمیومدم، فیهال
نه
به چشم من اومدی
روشهای قدیمی باید از بین میرفتن
با اینکه داداشم رو خیلی دوست داشتم،
اونم دقیقاً اشتباهات پادشاهای قبلی رو تکرار میکرد
ولی ارتش و جادوگرا طرف من هستن
حین صحبتمون، دارن دنیاهای دیگه رو متمدن میسازن
من همه رو به عصر طلایی هدایت میکنم
و میخوام تو کنارم باشی
میدونم زمان میخوای
واقعاً دیوونه شدی
جداً فکر کردی
با وجود تمام کارهایی که کردی، میبخشمت؟
میدونی قبیله من برای محافظت از تو چه فداکاریهایی کرد؟
وحشتی که بهخاطر تو تو دل بقیه انداختیم
ولی تو بهمون خیانت کردی
تو هیولایی
اوه!
باید بدونم
از این طرف - !یالا -
زندونی آزاد شد!
نباید دست از پا خطا میکردین
تمرکز کن - خودت تمرکز کن -
باز نمیشه. حتماً قفل از جنس دیمریتیومه
اینقدر وقت تلف کنین تا سربازا بیان کونمون بذارن
کار ما نبود
آماده شین
تماشا کردنتون تموم شد؟
یه رنگی روی پوستت میبینم که خیلی بهت میاد
مونولیث از کدوم طرفه؟ - جلوتر -
نگهبانا کجان؟ - امیدوارم رفته باشن سراغ شورش -
صبر کنین
برین. مونولیث رو نابود کنین. ما معطلشون میکنیم
زنده بمون
تمام تلاشم رو میکنم. تو مراقب خودت باش
برین، برین!
برین سمت اتاق تاج و تخت. همین که دیدنش بکشین
!یالا - آماده باشین -
گندش بزنن
اه!
یه رنگی میبینم که بهت میاد
مرسی - لعنتی. همیشه اینقدر انرژی میبرد؟ -
یالا، گنده بک. تازه داره شروع میشه
عقب نشینی در کار نیست!
وایسین، وایسین
کنترل بخش پایینی شهر رو داریم از دست میدیم
باید زودتر بریم سربازخونه یاروگا - نه، اول من رو ببرین اتاقم -
No comments yet. Be the first to leave one.