ആദ്യത്തെ 157 വരികൾ.
پایین یا بالا؟
نمیدونم. چه مدل مویی میخوای بزنی؟
مدل خاصی نمیخوام.
خب پس، بالا.
- ممنون. - اوهوم.
دیرمون میشه.
یهجور میگی انگار تقصیر منه.
معلومه تقصیر توئه.
شرمنده.
« گفتوگوهای دوستانه » (فصل یک قسمت دو)
باورم نمیشه براش کادو آوردی.
- تو هم شراب آوردی. - این کادو حساب نمیشه.
- بفرمایین. - ممنون.
با اینکه نمیشناسمت.
سلام! از دیدنتون خوشحالم.
ممنون که ما رو دعوت کردی.
ممنون که اومدی. سلام، فرانسیس.
- ممنون. - اینو برای تو آوردم.
ممنون. خیلی خیلی لطف کردین.
ممنون.
هردوتون خوشگل شدین.
خودت خوشگل شدی.
خب، همه خوشگل شدیم.
میشه براتون نوشیدنی بیارم...
و به چندنفر معرفیتون کنم؟
ایشون درِک هستن.
- منو میگه. - ایشون اِولین.
- سلام. - سلام.
- اینم فرانسیس و بابی. - سلام.
- حالتون چطوره؟ - شما چی میخورین؟
من یه جین و تونیک میخوام، لطفاً.
- دقیقاً... - خب، چی شد شما با هم آشنا شدین؟
امـم، یکی از اجراهاشون رو دیدم.
فرانسیس شاعره.
اوه! منم یه زمانی کمدین بودم.
چرا ادامه ندادی؟ جوکهات تموم شد؟
نه، ازدواج کردم و بچهدار شدم.
بعد ازدواج دیگه هیچی خندهدار نیست.
مرسی.
سلام.
- سلام. - ببخشید.
نه.
بیا داخل.
نه، ممنون.
نه. برو بیرون.
برو.
امـم...
آره.
سگ حق نداره بیاد تو اتاق.
خیلی خب.
درو بستم.
میدونم.
بدجور مستم، فرانسیس.
خودم فهمیدم.
گونههات سرخ شدن.
یهکم فقط.
گرمه.
اینو امتحان کن.
خیلی خوبه.
آره.
فرانسیس.
ببخشید.
فقط...
من میرم.
آره. دقیقاً.
- سلام. - سلام.
کجا بودی؟
امـم، داشتم... من میرم خونه.
- جدی؟ - آره. خب، صبح بلیت قطار دارم.
پس...
باشه. من اینجا میمونم.
خوش بگذره.
بهت زنگ میزنم.
- خداحافظ. - خداحافظ.
- زندهای. - سلام.
تقریباً نگران این بودم نتونم قیافهت رو بشناسم.
خوشگل شدی.
واقعاً؟
اوه، ممنون.
خب از شغلت برام بگو.
شغل که نیست.
چیه پس؟
کار پاره وقته. سختی خاصی نداره.
- چه کاریه؟ - نوشته خوندن.
- بهت پول میدن کتاب بخونی؟ - آره.
فرانسیس؟
یه نگاه هم به ما بکنی جای دوری نمیره.
آره، میدونم.
شرمنده.
حال بابی چطوره؟
خوبه.
شغلی پیدا کرده؟
برای تدریس انگلیسی درخواست داده.
اوه، خوش به حالش.
دستهام داره میسوزه.
روی ایوون کرم داریم.
بیرون میای کرم بزن.
- میشه اینو نگه داری؟ - اوهوم.
تا اینجایی پیش بابات هم میری؟
امـم، آره.
بعداً یه سر بهش میزنم.
خوبه.
- چیزی نمیخوای از داخل بیارم برات؟ - نه، چیزی لازم نیست.
احساس خماری داری؟
نه، خمار نیستم.
دیشب رفته بودیم مهمونی.
پیش کی؟
یکی به اسم ملیسا.
اسمش رو نشنیدم.
ما هم تازه باهاش آشنا شدیم. نویسندهست.
اجرای ما رو دید و... امـم...
باهاش حرف زدیم، بعدش هم با شوهرش.
شوهرش بازیگره.
اوه، جدی؟
ممکنه من بشناسمش یا...
ممکنه.
یعنی، شاید چهرهش رو بشناسی.
اوه، آره.
خدایا، چقدر خوشتیپه.
آره. واقعاً پسر خوبیه.
خونهشون حرف نداره.
کجاست؟
مانکستاون.
نزدیک به دریاست.
دلم نمیخواد بهخاطر یه خونۀ شیک، خیلی از خود بی خود بشی.
از خود بی خود نشدم.
فقط بهت گفتم خونهشون رو دوست داشتم.
خب، بهتره دیگه راه بیفتم.
- توی مسیر حواست باشه. - خب.
«صـاحب»
سلام؟
بابا؟
- فرانسیس. - سلام.
نمیدونستم میای.
همین امروز رسیدم، شرمنده.
باید خبر میدادم.
موقع ناهارم رسیدی. بیا.
صدای در رو نشنیدم، تلویزیون روشنه.
همم. اشکال نداره.
آخرهفته رو اینجوری میگذرونم.
یهچیزی میندازم توی ماکروویو.
- ممکن بود بدتر از این باشه. - راحته، واسه اون میگم.
آبجو میخوای؟
- نه، ممنون. - شراب هم داریم.
نه، لازم نیست.
از دوبلین چهخبر؟
امـم، مگان از اونجا رفت.
الان وضعیتش چطوره؟
خوب. آره، زندگیش آرومه.
باید یکی رو پیدا کنیم تا بذاریم جای مگان.
اوهوم.
وقتی برگشتم میگردم یکی رو پیدا کنم.
نه، لازم نیست. عجلهای نداریم.
تو تلویزیون نگاه کن.
کارت که تموم شد خودم خشکشون میکنم.
باشه.
- دیگه باید برم. - واقعاً؟
No comments yet. Be the first to leave one.