ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
...در قلب من هواييست که ميکُشد
...و از آن سرزمين دور ميوزد
آن تپههاي به ياد ماندني آبي چيستند؟
چه منارهها، چه مزارعي هستند آنها؟
...اين سرزمين شادي گمشده است
...من آن را، دشتي تابان ميبينم
...مسيرهاي شادي که در آنها قدم گذاشتم
.و نميتوانند باز آيند
به مسافري از سرزمين کهن برخوردم ... :که گفت
دو پاي عظيم و بي تنهي سنگي ...در بيابان است
و بر شالودهي آن ... :اين کلمات پديدارند
،نام من، اوزيماندياس است" ...شاه شاهان
،اي توانمندان، بر آثارم بنگريد "!و نوميد شويد
...هيچچيز ديگر نيست
گرداگرد زوال ...اين ويرانهي غولپيکر، بيکران و عريان
.تنها ريگ که تا دوردستها گسترانيده شده است
اگر ليورپول وجود نداشت" ميبايست اختراع شود." ميرباخ
،مکاني که از آن بيزاريم را دوست داريم .پس بيزاريم از مکاني که دوستش داريم
...مکاني که دوستش داريم را ترک ميگوييم
سپس يک عمر تلاش ميکنيم .تا دوباره به دستش آوريم
...اکنون نزديکتر بيا
.و روياهايت را ببين
...اکنون نزديکتر بيا .و مال مرا ببين
.جمعهي بدون گوشت ...اعتراف روز شنبه
باعث تطهير .و خشنودي خداست
،عشاء رباني روز يکشنبه .و روزهاي مقدس تعهدات
،عليرغم تقواي استوار من .هيچ وحي بزرگي نازل نشد
،هيچ مرهم الهي .روح مرا تسکين نداد
،فقط سالها .در دعاهاي بيهوده به هدر رفت
،اگر به حد کافي دعا کنم .بخشوده خواهم شد
،اگر بخشوده شوم .شفا خواهم يافت
،پس تمام چيزي که نياز دارم .دختر است
...ناگهان، دانستم، ناگهان، با خود گفتم
.همهچيز دروغ است
.بهشت، خيانت کرد
،هيچ خدايي نبود ...تنها شيطان
:پرسهزنان از پشت من با پوزخندي ميگفت ."در پايان به تو خواهم رسيد"
.تو پطروس هستي .تو انسان خوبي هستي، پيت
.در اينجا، مردم ازدواج کردند
.در اينجا، مردم مُردند و به خاک سپرده شدند
...کليساهاي کاتوليکي ويرانشده
اکنون تبديل به رستورانهايي به .زيباييه هرچيزي که در خارج است، شدهاند
اکنون آن جماعت ميتوانند در ...ديدگان خدا بخورند و بياشامند
،کسي که، بدون شک .موافق کوکتل در بابل نيست
آيا اين شادي است؟
آيا اين کمال است؟
".آنگونه که اکنون هستي، ما پيش از اين بوديم" جيمز جويس
...آنهايي که در کشتيها رهسپار دريا ميشوند
...و در آبهاي بزرگ تجارت ميکنند
اينها، آثار خداوند .و شگفتيهاي او در اعماق را ميبينند
.پس از ميلاد
...به دور از چشم طبقات سعادتمندتر"
."فقر، تا جايي که ميتواند پيش ميرود فريدريش انگلس
-Preston North End 2 -Blackpool 3
-Everton 2 -West Ham United 0
...در شنبههاي کُند
،زماني که فوتبال، همچون زندگي ...هنوز به شکل سياه و سفيد پخش ميشد
.در شورتهايي به اندازهي زيرشلواري
.زماني که هنوز فاسد نشده نبود
زماني که ورزشکاران زن و مرد ...ميدانستند که چطور با ظرافت پيروز شوند يا ببازند
.و هرگز در پيروزي، مشت به هوا نبرند
:مادرم از آشپزخانه صدا ميزند .مسابقه تمام شد، سوپ نخود آمادهست
...برادر بزرگترم در حال گوش دادن به نتايج فوتبال
...در مقابل راديوي باکاليتي
،در حال توجه به کوپن خود .اميدوار به بردن ميليونها
Accrington Stanley, Sheffield Wednesday,
Hamilton Academicals, Queen of the South.
...و در يکشنبههاي هميشه کُندتر
زماني که گويي تمام جهان ...در حال گوش سپردن به لايت پروگرام بود
...کنث هورن، بدون تاخير در ساعت دو
...و مدتها قبل از لغو قانون جرايم جنسي
.با دو تن از دوستان بسيار ويژهي خود ديدار ميکند
به من توصيه شد تا به يک ... .موسسه سليسيتر در لينکولنزاين برم
:روي يه صفحهي برنجي روي در نوشته بود 'Bona Law'
سلام! کسي اينجاست؟
اوه، سلام، من جوليان هستم .و ايشون هم دوستم، سندي
من مقاله دارم .و اون ابريشم پوشيده... بيشتر اوقات
خب، آقاي هورن .چقدر خوبه که دوباره صورت شما رو ميبينم
اوه، چي شما رو به اينجا کشوند؟
.ميتوني بهم کمک کني؟ من خطا کردم
.آره، همه خطا ميکنيم !اين دانش مشترک هست، درسته، جولز
پروندهي منو ميگيرين؟ - .بستگي داره چي باشه -
ما يک عمل جنايي داريم .که بيشتر وقت ما رو ميگيره
.بله. ولي جداي از اون - !اووه، چقدر گستاخ -
ولي قانون ممنوع کرد .و هرچيزي بود جز مدارا
...همچون زماني که به طور همزمان
...دو مرد همجنسگرا، بازداشت و محکوم شدند
.و نمونهاي از آن شدند
و قاضي پيش از آن که حکم را تصويب کند ...به آنها گفت
نه تنها مرتکب عملي" ...زشت و شرمآور شدهايد
بلکه آن را در زير يکي از ."زيباترين پل هاي لندن انجام داديد
،محل نمايش در شمال ...تئاتر ريتز، برکنهد
دوباره تقديم ميکند ...يک کپي از پرفورمنس رويال فيلم
در هفت سالگي، جين کلي ...و آواز در باران را ديدم
و فيلمها را کشف کردم، آنها را دوست داشتم .و همه را بلعيدم
...و عشق من به نيرومندي اصول کاتوليکيام بود
.ولي بدون هيچ اشکالي ...موزيکال، ملودرام، وسترن
هيچ چيز بيش از حد غني يا ضعيف ...براي اشتهاي زياد من نبود
و من خودم را با فرکانسي که گناهکار را .شرمسار ميکند، بلعيدم
.ولي عنقريب، لذتهاي تيرهتر
...در پانزده سالگي، درک بوگارد را در قرباني ديدم
.و چيزي کاملاً متفاوت را کشف کردم
،و جمعه شبها ...زماني که در سينما نبودم
در ورزشگاه ليورپول .در حال تماشاي کُشتي بودم
،نه براي شرارت اداوار آن .بلکه براي چيزي غيرقانونيتر
.و در يک کلام، ترسيدم
همانطور که با تمايلات نوجوانانهام ...در کشاکش بودم
...همانطور که در انتهاي راهرو منتظر بودم
همانطور که کشتيگيران با تکبر ...از رينگ خارج ميشدند
...در لباس تنگي که سراسر باسنشان را پوشانده بود
ميتوانستم گرماي بدنشان را احساس کنم ...همانطور که پشت يا يک ران را لمس کردم
...با گناهي کودکانه در حال خفگي بودم
.و با ترس از خشم خداوند بر خود ميلرزيدم
اه، مرا از اين تمايلات تيره که به لرزش در ميآورند .و وادار ميکنند، نجات ده
.جهان، جسمانيت و شيطان
...گرفتار ميان قانون شرع و قانون کيفري
.به دخترانگيام بدرود گفتم
...اينجا، گريستم
،گريستم و دعا کردم تا از زانوانم خون جاري شد ...ولي هيچ کمکي نيامد
.هيچ آرامشي عطا نشد
.تمام دنياي من اينجا بود
...خانه، مدرسه، سينما
.و خدا
.تو، که محکوم ميکني ولي تسلي نميدهي
چرا لابه ميکنم؟
چرا پاسخ نميدهي، چشم فرشتهاي؟
.عيسي، رحمت آور .مريم، ياري رسان
.به ايمني آرامم کن
،ميان خواب و بيداري .زمين نميچرخد
و زندگي را به آرامي ...به زنگي ضعيف مبدل ميکند
.به کُندترين نفس
،ميان تولد و مرگ .برخي لحظات زيبا رشد مييابد
...و اندوه تا فردا شناخته نيست
ساعات شاد رويابافي در زير خورشيد .را ابري ميکند
،ميان سرور و تسلي .راه آساني نيست
،کمي پرواز تخيل .کمي رنگ
،هاليوود کهن و باشکوه .کوچک، کميک انگلستان
.سياه و سفيد
،ميان عشق و نفرت .سفر واقعي شروع ميشود
،بگذار دومي برود .اولي را در آغوش بگير
.سپس با خندهاي نجيبانه بر بهشت فرود آي
،ميان بيداري و خواب .زمين، چرخش خود را از سر ميگيرد
...نور ملايمي، فضا را پر مي کند
...شياطين شبانه از بستر هلاک ميشوند
.و تمام بشريت با روز ديگري رو در رو ميشوند
.ما به همديگه کمک ميکرديم
.به رختشويخونه ميريم
...واسه هرکسي که نتونه شستشو ميکنيم
.اگه مريض باشن، ازشون پرستاري ميکنيم
،اونها خوبن !ولي مال تو هنوز بوي دود ميده
،و بعد، البته .مادرم شب کريسمس مُرد
...و منو در چهارده سالگي ترک کرد
...با يه بچهي کوچيک، دوازده ماهه
.و يکي ديگه چهار ساله
.بابام، هشت هفته با ما موند
،و بعد يه کشتي گرفت .و رفت و ما رو تنها گذاشت
.البته، بعد مُرد، ميدونين
.بعد مشکلات بيشتري برام ايجاد شد
.شوهرم هيچوقت کار زيادي نداشت
.مجبور بودم تمام عمرم کار کنم
.ولي خدارو شکر. خدا خيلي با من خوب بود .و مادر مقدسش
.سال به سمت نوامبر حرکت ميکند
...شب آتش، يک پني براي اين پسر
کسي آواز ميخواند ...آتش بهشت را روشن نگه داريد
همچون جيمي پرستون و من، تنها کساني که .اکنون رفتهاند، سيبزميني کبابي روي چوب
.در نهايت، آرام مينشينيم
،جيمي پرستون که پسري واقعي بود .و کسي که به او غبطه ميخوردم
جيمي پرستون که يک بار دستش را ...بر روي شانه من گذاشت
.و نميخواستم که آن را بردارد
.فعلاً وارد نشويد ...لطفاً، فعلاً نه
.ولي او وارد ميشود
.گرگ و ميش و زنگ شب
...و پس از آن
.تاريکي
...دوست داشتم کار کنم
ولي منو انداختن بيرون .چون پير بودم
.پير شدن، يه گناهه، ميدوني
...يه پيرزني اينجا داشتيم و
،همه ميدويدن و براش يه فنجون چايي مياوردن ...بهش خدمت ميکردن
و تمام اون کارهاي کوچيک رو انجام ميدادن، ولي ."هميشه ميگه: "هيچکس منو نميخواد
...خب، منظورم اينه اگه چنين نگرشي رو بپذيري
نميتوني از هر کسي انتظار داشته باشي که تو رو بخواد، درسته؟
.آه، تماشا کن و دعا کن .تماشا کن و دعا کن
آيا به ياد مي آوري که ديگر جوان نيستي، و هنوز هم هستي؟
آيا ماه نوامبر و دسامبر را به ياد مي آوري؟
،کفشهاي خيس و گالشهاي سوراخ ...و براي اولين بار، سرمازدگي
.با کريسمس در هوا
،خدا در ملکوت خويش بود !و آه، چگونه باور کردم
!اه، چقدر پرشور بودم
،و در شب کريسمس ...کباب خوک در اجاق
،اتاق تميز .با ميوهي روي سفره
،يک پوند سيب ...نارنگي در دستمال کاغذي
،يک کاسه آجيل .و انار خارجي سالانه ما
آيا تو به ياد ميآوري؟
آيا تو؟
آيا تا به حال فراموش کردهاي؟
!روزهاي خوش
...مادرم
سخاوتمندانه با پسانداز کوچکي از .بيست و پنج پوندي که قرض گرفته بود
.عشق و سلفون
No comments yet. Be the first to leave one.