ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
مردی در رادیو: آقایون، بالای ۴۰ سال هستید؟
وقتی صبحها از خواب بیدار میشید، احساس خستگی و کوفتگی میکنید؟
اون حس بیحالی رو دارید؟
جفریز
گانیسون: تبریک میگم جف
بابت چی؟
بابت اینکه داری از شر اون گچ خلاص میشی
کی گفته دارم از شرش خلاص میشم؟
امروز چهارشنبهست
درست هفت هفته از روزی که پات شکست میگذره. آره یا نه؟
گانیسون، تو چطوری با این حافظهی ضعیف، سردبیر به این بزرگی شدی؟
قناعت، پشتکار و کارِ سخت
و مچِ ناشر رو گرفتن وقتی با منشیش بود
روز رو اشتباه حساب کردم؟
نه
نه، هفته رو اشتباه کردی
چهارشنبهی دیگه از این پیلهی گچی درمیام
خیلی بد شد جف
خب، انگار قرار نیست هر روز شانس بیارم
اصلاً فکر کن زنگ نزدم
آره، واقعاً دلم برات میسوزه گانیسون
لابد برات سخته که فکر کنی من یه هفتهی دیگه هم باید توی این گچ بمونم
اون یه هفته باعث میشه بهترین عکاسم رو از دست بدم
و تو هم یه مأموریت بزرگ رو
کجا؟
اصلاً حرفش رو نزنیم بهتره
اوه، بیخیال بابا، بگو کجا؟
کشمیر
امروز صبح یه خبرِ محرمانه از رئیس دفتر رسید
اونجا داره میره روی هوا
چی بهت گفته بودم؟ نگفته بودم اونجا جای بعدییه که باید حواسمون بهش باشه؟
گفتی
خب، کِی راه بیفتم؟ نیم ساعت دیگه؟ یک ساعت دیگه؟
با اون گچی که به پاته؟ هیچوقت
اینقدر املبازی درنیار
اگه لازم باشه، از روی جیپ یا گاومیش هم عکس میگیرم
تو برای مجله باارزشتر از اون هستی که بخوایم باهات ریسک کنیم
«مورگان» یا «لمبرت» رو میفرستم
مورگان یا لمبرت! عالی شد
من خودم رو برات به کشتن میدم
و تو هم با قاپیدنِ مأموریتهام ازم قدردانی میکنی
من که ازت نخواسته بودم وسطِ پیستِ اتومبیلرانی وایسی
تو یه چیزِ فوقالعاده متفاوت خواسته بودی، منم برات گرفتم
تو هم همینطور. خداحافظ جف
حالا یه لحظه صبر کن گانیسون. باید من رو از اینجا بیاری بیرون
شش هفتهست که توی یه آپارتمان دو اتاقه نشستم
و هیچ کاری ندارم جز اینکه از پنجره همسایهها رو دید بزنم
خداحافظ جف
نه گانیسون، من
اگه من رو از این لجنزارِ دلتنگی بیرون نکشی
یه کارِ جدی و خطرناک میکنم
مثلاً چی؟
«مثلاً چی؟» میخوام ازدواج کنم
اونوقت دیگه هیچجا نمیتونم برم
دیگه وقتش بود ازدواج کنی
قبل از اینکه تبدیل بشی به یه پیرمردِ تنها و تلخ
آره، نمیتونی من رو تصور کنی؟
که با عجله برمیگردم به یه آپارتمانِ گرم
تا به صدای لباسشویی و ظرفشویی برقی گوش بدم
و دستگاهِ زبالهخردکن و غرهای زن
جف، زنها دیگه غر نمیزنن، اونا «بحث» میکنن
اینطوریه؟ جداً؟
خب، شاید توی محلههای باکلاس «بحث» کنن
ولی توی محلهی ما هنوز غر میزنن
آره؟ خب، تو بهتر میدونی. بعداً بهت زنگ میزنم جف
آره، دفعهی بعد یه خبرِ خوب برام داشته باش، باشه؟
صبح بخیر. گفتم «صبح بخیر»
اوه، صبح بخیر
ببین، اگه جای تو بودم اینقدر عمیق نمیکندم
داری بیش از حد بهشون آب میدی
چرا خفه نمیشی؟
خب
واقعاً که
مجازاتِ «چشمچرونی» توی ایالت نیویورک شش ماه کارِ اجباریه
اوه، سلام استلا
تازه توی بازداشتگاه پنجره هم ندارن
میدونی، قدیما با یه سیخِ داغ چشمات رو درمیآوردن
هیچکدوم از این دافهای مایوپوش که مدام دید میزنی، ارزشِ سیخِ داغ رو دارن؟
ای بابا. نسلِ ما تبدیل شده به یه مشت چشمچران
مردم باید از خونهشون برن بیرون و محض تنوع یه نگاهی به درونِ خودشون بندازن
بله قربان
نظرت دربارهی این فلسفهی خودمانی چیه؟
۱۹۳۹ مجلهی ریدرز دایجست، آوریل
خب، من فقط از بهترینها نقلقول میکنم. آره
امروز صبح لازم نیست تبم رو بگیری
ساکت باش. ببینم میتونی رکوردِ تب رو بزنی
میدونی، من باید یه فالگیرِ کولی میشدم
به جای اینکه پرستارِ شرکتِ بیمه باشم
دماغِ من بوی دردسر رو حس میکنه. از ده فرسخی بویش به مشامم میرسه
خبرِ سقوطِ بازارِ بورس توی سال ۲۹ رو شنیدی؟ من پیشبینیش کرده بودم
دقیقاً چطوری این کار رو کردی استلا؟
اوه، خیلی ساده
داشتم از یکی از مدیرهای جنرال موتورز پرستاری میکردم
اونا میگفتن «ناراحتیِ کلیه»، من میگفتم «اعصاب»
بعد از خودم پرسیدم: «جنرال موتورز برای چی باید عصبی باشه؟»
با خودم گفتم: «تولیدِ بیش از حد، فروپاشی.»
وقتی جنرال موتورز مجبوره روزی ده بار بره دستشویی
یعنی کلِ کشور آمادهی وا دادنه
میدونی استلا، توی علمِ اقتصاد
ناراحتیِ کلیه هیچ ربطی به بازارِ بورس نداره
هیچ ربطی
ولی بورس سقوط کرد، نه؟
من همینجا، توی این آپارتمان هم بوی دردسر رو حس میکنم
اول پات رو داغون کردی، بعدش هم شروع کردی به دید زدنِ بیرون از پنجره
چیزایی رو میبینی که نباید ببینی. دردسر یعنی همین
همین الان میتونم تو رو توی دادگاه تصور کنم
که یه مشت وکیل با کتهای شیک دورت رو گرفتن
داری التماس میکنی و میگی: «جناب قاضی، فقط یه سرگرمیِ ساده و بیگناه بود.»
«من همسایههام رو مثلِ پدرم دوست دارم.»
و قاضی هم میگه: «خب، تبریک میگم...»
«به سه سال حبس توی زندانِ دانهمورا محکوم شدی.»
میدونی، همین الان هم از دردسر استقبال میکنم
تو کمبودِ هورمون داری
از روی دماسنج چطوری این رو فهمیدی؟
اون زیباروهایی که داشتی تماشاشون میکردی
توی این یه ماه، دمای بدنت رو حتی یک درجه هم بالا نبردن
بفرما، اینم از این
یه هفتهی دیگه
نه، فکر کنم حق با توئه. فکر کنم قراره اینجا دردسر درست بشه
میدونستم
اوه
هیچوقت این کوفتی رو گرم میکنی؟
باعث میشه گردشِ خونت برای مقابله باهاش تلاش کنه
اوه، که اینطور
چه جور دردسری؟
لیسا فریمونت
شوخی میکنی؟
اون یه دخترِ زیبای جوونه و تو هم یه مردِ جوان و نسبتاً سالمی
اون انتظار داره باهاش ازدواج کنم
خب این طبیعیه
ولی من نمیخوام
این غیرطبیعیه
من فقط... برای ازدواج آماده نیستم
هر مردی وقتی دخترِ ایدهآلش رو پیدا کنه، برای ازدواج آمادهست
و لیسا فریمونت برای هر مردی که یه ذره عقل تو کلهش باشه
و بتونه چشماش رو باز کنه، دخترِ ایدهآلیه
اون دخترِ خوبیه
چیکار کردید؟ دعواتون شده؟ نه
باباش تفنگش رو پر کرده؟
چی؟
خواهش میکنم استلا
میدونی که، قبلاً هم پیش اومده
بعضی از شادترین ازدواجهای دنیا
به قولِ معروف، «با زورِ اسلحه» شروع شدن
نه، اون اصلاً دخترِ مناسبی برای من نیست
آره، فقط «بینقصه»
اون بیش از حد بینقصه. بیش از حد بااستعداده، بیش از حد زیباست، بیش از حد باکلاسه
اون همهچیزش «زیادی»ئه، جز اون چیزی که من میخوام
اون چیزی که میخوای، قابلِ بحث هست؟
چی؟ خیلی سادهست استلا
اون متعلق به اون جوِ خاص و اشرافیِ خیابون پارکآونیوعه، میدونی که
رستورانهای گرونقیمت و مهمونیهای ادبی
آدمهای عاقل هر جا که باشن خودشون رو تطبیق میدن
میتونی تصورش رو بکنی که اون با یه عکاسِ ولگرد دورِ دنیا بچرخه
که هیچوقت بیشتر از حقوقِ یک هفتهش توی بانک پول نداره؟
اگه فقط یه ذره معمولی بود
یعنی هیچوقت نمیخوای ازدواج کنی؟
لابد یه روزی ازدواج میکنم
اما وقتی این کار رو بکنم، با کسی ازدواج میکنم که دیدش به زندگی
فقط یه لباسِ نو و شامِ خرچنگ نباشه
یا آخرین رسواییهای روز
من زنی میخوام که حاضر باشه... یه لحظه صبر کن
کسی که حاضر باشه هر جایی بیاد و هر کاری بکنه و ازش لذت ببره
پس منصفانهترین کار اینه که کلاً همهچیز رو تموم کنم
بذارم بره سراغِ یکی دیگه
آره، الان صدات رو میشنوم که میگی:
«از زندگیِ من برو بیرون، ای زنِ فوقالعاده و بینظیر...»
«تو برای من زیادی خوبی.»
ببین آقای جفریز، من زنِ تحصیلکردهای نیستم
اما یه چیز رو میتونم بهت بگم
وقتی یه مرد و زن همدیگه رو میبینن و از هم خوششون میآد
باید مثل دو تا تاکسی توی خیابون برادوی محکم به هم بکوبن و یکی بشن
نه اینکه مثل دو تا نمونهی آزمایشگاهی توی شیشه، بشینن همدیگه رو تجزیه و تحلیل کنن
برای ازدواج، یه راهِ عاقلانه هم وجود داره
عقل و هوش
هیچچیز به اندازهی این «عقل و هوش» برای بشر دردسر درست نکرده
ازدواج مدرن
نه، ما از لحاظِ عاطفی پیشرفت کردیم
چرنده
قدیما اینطوری بود: «یکی رو میدیدی، هیجانزده میشدی، ازدواج میکردی.»
الان اینطوری شده: «یه عالمه کتاب بخون، با کلماتِ قلمبهسلمبه کلکل کن...»
«همدیگه رو روانکاوی کنید...»
«تا جایی که دیگه نتونی فرقِ بینِ...»
«یه لاسزدنِ ساده و امتحانِ استخدامیِ کشوری رو بفهمی.»
آدما سطحِ عاطفیِ متفاوتی دارن
وقتی من با «مایلز» ازدواج کردم، هر دو یه مشت آدمِ ناسازگار و آسوپاس بودیم
هنوزم همون آدمهای ناسازگاریم و از تکتکِ لحظاتش لذت بردیم
خب، خیلی هم عالی، استلا
حالا میشه لطفاً برام یه ساندویچ درست کنی؟
بله، حتماً
و لای نونت یه ذره هم «عقلِ سلیم» میذارم
لیسا از نوکِ انگشت تا فرقِ سرش لبریز از عشق به توئه
دو کلمه نصیحت برات دارم: باهاش ازدواج کن
چقدر بهت پول میده؟
اوه
بفرما
اینم کلید. ممنون
خب، اگه چیزی لازم داشتی زنگ بزن
عزیزم، بیا دیگه
باید بغلت کنم و از آستانهی در ردت کنم
No comments yet. Be the first to leave one.