ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
میشه اینو بدی به من؟
چرا؟ این یه آشغاله.
خب، این منو یاد تو میاندازه.
- بس کن - یالا، پاشو دیگه.
- بابا خونهست - چی؟ به این زودی؟
آره. تو تمام روز خواب بودی.
دنیل! دنیل!
بابا!
بابا!
تو دیوونهای!
روحت هم خبر نداره، چقدر دلم براتتون تنگ شده بود.
ما هم دلمون برات تنگ شده بود.
دلم واست تنگ شده بود، دختر بچه.
منم دلم برات تنگ شده بود، بابا.
چرا انقدر ساکتی؟
همیشه مثل بلبل حرف میزدی، ها؟
چی شده؟
خستهام.
جدی؟ انگار دیگه داریم میریم. خیلی خب، دنیل
حرفی نداری بزنی؟
وندی!
وندی!
کجایی؟
«سنگ دل»
15 سال بعد
« تـرجمـه از صاحب » .:: SAHEB ::.
اینستاگرام و کانال تلگرام @SAHEB2485
- چیه؟ - من که چیزی نگفتم.
پس بخور.
- دنیل -بله، مامان
فکر کردی که میخوای به سناتور چی بگی؟
همه میگن، این فقط یه مشت تشریفاته.
ولی به این معنی نیست که نباید آماده باشی.
میتونیم واسه مصاحبه تمرین کنیم. من میتونم چندتا سوال آماده کنم.
نظرت چیه؟
بنظرم مشکلی پیش نمیاد.
باشه.
مامان، میشه بعد از شام منو با ماشین یه جایی ببری؟
نه عزیزم، امروز کلی کار دارم.
میخوام به قبر وندی سر بزنم.
چرا؟
نمیدونم. همینجوری هوس کردم.
بنابراین این پروژه باید یک پشتیبان یا نقشه دوم هم داشته باشیم
برای هنگامی که به مشکل بخورد.
نرم! بگذار ببینم:
ما ورای حیلهگری تو عهدی دیرینه میبندیم:
من:
هنگامی که در حرکت، گرم و خشک شدی
تلاشهای خود را سختتر پیش بگیر بلکه سختی خاتمه یابد.
و هنگامی که او شرابی درخواست کند من برای او کاسهای...
آماده کردهام، تا از آن جرعه جرعه بنوشد
تحت شرایطی که او از زهر تو فرار کرد،
ممکن است ما به هدفمان رسیده باشیم.
اما صبر کن، کدام صدا؟
نگران نباش، ملکهی عزیز"
"یکی از..." ببخشید.
"یکی از پشت به او پا میزند...
پس به او گفتند: "خواهرت غرق شد، لِیِرتیس"
برد
- لعنتی! - کجا بودیم، بردلی؟
ببخشید.
"غرق شد؟ کجا؟"
درخت بیدی کنار نهر رشد میکند،
که برگهای سالخوردهاش در نهر شیشهای نمایان است.
آنجا با گلدسته های زیبا...
اما انگشتانِ سردِ مردگان ما آنها را خطاب میکنند:
آنجا، بر شاخههای آویزان..."
چیه؟ دوباره بردلی؟ ضایفت زمستانی.
دوست دخترش ازش جدا شده. یه جورایی ناراحت شدم.
رو پیشونی من نوشته که با اون (به جشن) برم؟
ببینم چی گفته.
نه اینکه دلم نخواد باهاش به جشن برم،
فقط اصلا دوست ندارم به اونجا برم.
همه دوستاش میان اونجا فقط سیگار میکشن و بازی میکنن.
و نصفشون حتی سمت سالن رقص هم نمیرن.
- خب که چی؟ - ولی باید بهت بگم:
تو باید با همسن وسالهای خودت معاشرت کنی،
حتی اگه یه مشت احمق باشن.
راستش، بنظرم برو. امسال سال آخره. برو واست خاطره میشه.
وای خدا
هی، تو بزرگ شدی، و حق داری هرکاری خواستی بکنی.
آره، حق با توئه.
من باید بعد مدرسه اینجا بمونم.
من منتظرت میمونم.
تو برو. با یکی از بچههای بیسبال برمیگردم. جف یا یه نفر دیگه.
باشه.
بفرما.
راستی، ماشین یه تعویض روغن لازم داره.
- خودت ردیفش میکنی؟ - آره
قبول؟
- هی، ریک! - بله؟
این سرپنتین رو نگاه کن، داداش.
- چی؟ - سرپنتین
- دیدی؟ - لعنتی
آره
خانوم. ماشین یه مشکل داخلی داره.
میخواید بیاید بیرون و یه نگاهی بندازید؟
ام... بله.
خب، این تسمه سرپنتینـه.
جلوی موتور بسته میشه.
و کارش اینه که آب رو به...
- فعلا، ریک - فعلا
سلام، عذر میخوام! دنیل کدوم یک از شماست؟
- منم - سلام
الان داشتم با یه نفر حرف میزدم
و اون گفت ممکنه که تو بخوای بری به بدفیلد دنبال برادرت.
یعنی، از دبیرستان بدفیلد.
- آره - فقط واسه این پرسیدم چون...
مجبورم ماشینم رو اینجا بزارم
و باید برم به بدفیلد. میدونم این عجیبه ولی...
میشه منو تا اونجا برسونی؟
ام... آره حتما. بیا بریم.
- واقعا؟ - مشکلی نیست
ممنونم. خیلی ممنونم.
فقط میخوام برم وسایلم رو بیارم، خیلی خب.
ممنون که منو میرسونی.
اوه، مشکلی نیست.
خودم داشتم اینطرفی میرفتم، پس...
اوه، من این کتاب رو خوندم.
بابام برام خریدش.
قبلا مجبورم میکرد که واسه کتاب یهجور گزارش بنویسم تا جزئیات یادم بمونه،
مثلا، موضوعش رو مینوشتم،
مینوشتم شخصیت مثبت کیه، شخصیت منفی کیه،
- و از اینجور چیزا - صحیح
چون بابام معلم ادبیاته.
درواقع معلم ادبیات منه،
خیلی هم عجیب نیست، البته ممکنه بقیه فکر کنن عجیبه چون،
"وای، چرا باید بخوای بابات معلمت باشه؟"
ولی اتفاقاً اون به من از بقیه سختتر میگیره.
و این که همیشه منو به سمت بهتر شدن سوق میده چون...
- ببخشید. من خیلی حرف میزنم - نه، اشکال نداره
راحت باش اگه میخوای وسط حرفم بپری یا...
- کاملا حرفم رو قطع کنی - نه، چون تو داشتی...
- فقط داشتی یه خاطره تعریف میکردی - نه، نه
من عادت دارم وقتی که معذب هستم خیلی حرف بزنم، پس...
بنظر که معذب نمیای.
باور کن، هستم.
نه بیخیال، تو برمیگردی و به وسایلم دست میزنی
بنظر من که مشکلی نداری.
فهمیدم، دست زدن به کتاب ممنوع.
نه، اگه خواستی میتونی بهش دست بزنی
- اون کتابِ خوبیه - نه، اشکال نداره در سکوت اینجا بشینیم
و به باد گوش کنیم.
میدونی، من... من از سکوت متنفرم.
راستش تنها کسی که میتونم ساکت کنارش بشینم، بابامه.
حتی اون موقع هم همش دلم میخواد یه چیزی بگم.
چیه؟
تو خیلی راجع به بابات حرف میزنی.
خیلی زیاد.
نه، نمیزنم.
واقعا؟
وای خدا، آره، آره.
ولی، این اشکالی نداره. حرف زدن راجع به بابات.
- من عاشق باباتم. اشکالی نداره - وای خدا!
نابودم کردی!
خب، حالا تو یه چیزی بگو
- تا مساوی بشیم - من؟
- میخوای من چیکار کنم؟ - داستان خستهکنندهات رو بهم بگو.
- یالا، باید یکی داشته باشی - خستهکننده؟
خسته کننده... یه چیز ناخوب.
نه من...
من تمام زندگیم در رفاح بودم پس... از این داستانها ندارم.
نه بابا!
تمام زندگیت در رفاح بودی.
محض اطلاع گفتم.
- تو خیلی... - سرسختم.
- مثل بابابزرگم هستی - شروع شد
- الان شروع کردیم به مزخرف گفتن - کارای مردونه انجام میدی.
- "هی..." - همیشه
- "میخوای موتورت رو تعمیر کنم؟" - حق با توئه
"از پسش برمیام"
- من واقعا اینجوریام؟ - آره
تو باطن منو میبینی. ولی حدس بزن چی شده؟
منم باطن تو رو میبینم.
حرف حساب جواب نداره.
آخ! چه گوهی میخوری؟
عوضی.
خیلی خوشگله.
خب، ممنون که منو رسوندی.
فردا میبینمت.
راستش نه، فردا دارم میرم نشویل.
اوه! اونجا... اونجا چیکار داری؟
یه جلسه مربوط به سربازی.
میخوای عضو ارتش بشی؟
تفنگدار نیروی دریایی.
اوه، ببخشید، سلام!
- من کسی هستم - سلام
از دیدنت خوشحال شدم.
چه مرگت شده؟ این آرونـه. عذر میخوام.
همیشه از این اسم خوشم میاومد.
- انتخاب اون بود - نه بابا، واقعا؟
آره. بابام بهش یه کتاب داد و اون اولین اسمی که دید رو انتخاب کرد.
- اولی، ها؟ - آره دیگه.
- خب از دیدن شماها خیلی خوشحال شدم. - همچنین
خداحافظ.
- خفه شو، آرون - چیه؟
- من که چیزی نگفتم - آره، باشه
من فقط دارم بهت نگاه میکنم.
همیشه اینجوری به من نگاه میکنی؟
سلام؟
No comments yet. Be the first to leave one.