ആദ്യത്തെ 182 വരികൾ.
«هشت مـاه بعد»
همگی با هم، وقتِ ستایش خداست.
با من بخوانید.
آره، همینه.
«خصومت»
«من یک قفسام»
خوب بود، ببین از نت «ای» بری به نت «آ» عالی میشه
اما اگه درکل یهراست از نت «ای» بری به «دو دیز میرور» دیگه کولاک میکنی!
- دنی، عالی بودی پسر. - دمتگرم، همچنین داداش.
- سر میز شام میبینمت دیگه؟ - آره حتماً.
میگم هزاربار سوال کردم! میخوای واسه یه پوشک دو دستی بیفتم التماس کنم؟
فروشگاه «همهچی تمام» 5 کیلومتر باهامون فاصله داره، میریم اونجا.
- مطمئنم پوشک دارن، اینقدر غربتی بازی در نیار! - ندارن!
شنیدم زیاد میزنن تو سر و کله هم.
به ما چه بابا، بیخیال!
پائول، وقتی یه خواهر و برادر با هم به مشکل برخوردن، همچین کاری نمیکنیم.
براشون دعا میکنیم. نه؟
تو واقعاً رهبر قَدری هستی.
تـرجمه از « آیــــدا » :::. Ayda.NDR .:::
وای ممنون بتی، بقیهش رو خودم انجام میدم.
نه خانم ایمی، خودم انجام میدم!
نه نه اصلاً، تو استراحت کن.
اشتباهی مرتکب شدم؟
نه بابا فقط میخوام منم یه کمکی بدم.
چون یه اشتباهی مرتکب شدم!
نه، اصلاً. من...
میدونی چیه، اصلاً بیخیالش.
من برم ببینم جونی در چه حاله!
سلام عزیزم، ببین فکرکنم بهتره که بتی رو بفرستیم بره.
مگه کاری کرده؟
چی؟ نه بابا، فقط...
خیلی زحمت میکشه، و من یه حس عذابوجدان دارم.
خب عزیزم این شغلشه!
خودت یه پرستار تماموقت میخواستی.
آره میدونم، اما الان که میبینم...
حس میکنم اونقدری که باید تاثیرگذار نیستم.
ایمی...
تو اینجا رو خریدی، تو هم کمک کردی.
خب تو هم کمک کردی، صندلی رو فروختی.
کمک کردی معامله جوش بخوره!
- پس یعنی من همهش بهخاطر من بود؟ - آره، همهش.
راستی، فردا کار داری؟
آره، چندتا جلسه دارم ولی میاندازمشون واسه بعد.
چطور؟
جونی، میخوای حرفی که به من زدی رو به مامانی هم بزنی؟
میخوام بیشتر اینجا بمونم
واقعاً عزیزم؟ اینجا رو دوست داری؟
آره. لوکا عاشق اینجاست.
خب باشه، فقط یه شب دیگه میمونیم
و بعدش فردا باید بریم تا خودمون رو به مهمونی بابایی برسونیم.
خیلی خوبه که مامان هرموقع دلش بخواد میتونه کار کنه.
- مگه نه جونی؟ - آره. خداروشکر که معامله انجام شد.
خدایا کافیه، دیگه خیلی درمورد این موضوع صحبت کردیم.
جونی توی این زندگی چیزهای خیلی مهمتری از پول و اینجورچیزها وجود داره.
- مثل «عشق» عزیزدلم. - باشه!
وای، ما خیلی خوششانسیم.
دقیقاً همینطوره.
عالیه نه؟
مامان، اینجا رو ببین.
آشپزخونه. همهچیش «الجی»ـه.
یه پلوپز هم برات خریدم، ببین اینجا رو.
آهنگش یکم عجیب غریبه...
بابا؟
این بهترین آهنگ قرن 21ـه!
عزیزم ما که خودمون پلوپز داشتیم.
باشه، باشه، اشکالی نداره.
این پریزه پورت «یواسبی» هم داره. خودم سیمکشی اینجا رو انجام دادم.
چون خونهتون باید بینقص باشه!
بهظاهر که جای خوبیه دنی.
پائول چطوره؟ خوبه؟
پائول هم خوبه.
حالا که خودت یکی رو پیدا کردی؛ واسه اون بندهخدا هم یه فکری بکن.
مامان، مامان...
من یکی رو پیدا کردم، درست ولی اون هنوز «کِیلا» رو فراموش نکرده.
بهش گفته بودم دختره یهجای کارش میلنگه، ولی کو گوش شنوا.
وای بابا، این گلدان رو ببین. خیلی قشنگه نه؟
اینم یکم عجیبغریبه، ما دیگه باید بریم وسایلهامون رو جمع کنیم.
فردا میایم میبینمتون.
- خداحافظ - باشه، خداحافظ.
پائول تو این «سفر و اوقات فراغت» رو واسه مامان بابا خریدی؟
- نه! چه کوفتیه اون؟ - یه مجلهست.
مجله؟
آخه دارن به نام من برامون قبض پرداخت میفرستن.
ریدم تو شانست داداش.
آره، چندتا مجله دیگه هم هست مثل «دنیای گیتار» ، «رودخانه و خشکی»
همه اینا چیزایی ان که تو بهشون علاقه داری.
والا علاقهای به رودخانهها ندارم.
- چی؟ - تا حالا حتی نزدیک رودخانه هم نشدم.
یادت نمیاد وقتی بچه بودیم رفتیم ماهیگیری و چقدر بهت خوش گذشت؟
- یادم نمیاد. - من اون ماهی بزرگه رو گرفتم!
میدونم داری از خودت کسشعر میبافی.
درکل ببین، من پول اینا رو نمیدم کنسلشون کن.
جورج ادامه بده، الان ارضا میشم.
- اوضاع روبهراهه؟ - چی؟
آره، چی شد یهو؟
عزیزم، یهو حس کردم یهجای کار میلنگه پس...
بیخیال، بیا ادامه بدیم.
هنوز داخلشه!
آره مثل نِی که داخل لیوان اسموتیه اما...
- فایدهای نداره، بیخیال - آره.
- جورج چی شده؟ - ایمی...
باید یهچیزی رو بهت بگم.
- باشه - پارسال...
من دچار یه درگیری عاطفی شدم.
درگیری عاطفی؟
چی شده؟ داری واسه وبسایت «گوپ» کار میکنی؟ منظورت چیه جورج؟
نه، ولی روی سایتشون مقالههای زیادی درمورد همین موضوع هست.
- بهم خیانت کردی؟ - نه! عمراً همچین کاری کنم. قسم میخورم نکردم
فقط...
از لحاظ عاطفی به یکی نزدیک شدم.
کی؟
با یه مرد دوست شدی؟
خدایا، نکنه داری اون یارو «زین» رو میگی؟
چی؟ نه!
دارم «میا» رو میگم.
با هم سکس کردین؟
نه.
- یعنی جسمی نبود. - خب پس چطوری بود؟
یعنی یهجورایی معنوی به هم نزدیک بودیم.
میدونی «جُفت روحی» چیه؟
نه جورج، روحمم خبر نداره این جفت روحی کوفتی چیه!
وسط بازی «دانجز اند دراگونز» نیستیم لازم نیست واسه من داستان سرهم کنی.
داستان نساختم!
ما سرشار از انرژی هستیم و...
بعضیهامون در دَرجات عمیقتر به هم متصل میشن.
بهش گفتی عاشقتم؟
آره.
عجب!
چیز خاصی بینمون نبود، خب؟
از وقتی فروشگاه رو خریدیم دیگه حرف نزدیم با هم.
از زمانی که معامله انجام شده تو خیلی باهام صادقتر شدی.
منم میخوام همین کار رو کنم.
نمیخوام چیزی رو مخفی کنم.
درست میگی...
وایسا ببینم.
واقعاً؟
نه، یعنی نه...
یعنی خب هنوزم خیلی ناراحتم،
آره حق داری، من...
منم اگه جات بودم خیلی ناراحت میشدم.
بهنظرت بهتر نیست یه سر بریم پیش دکتر لین؟
هـوم...
چطوره من تنها برم پیشش؟
میدونی، ذهنم درگیر موضوعات مختلفیه، پس...
هرطور راحتی عزیزم.
- میخوای مهمونی رو کنسل کنم؟ - نه، نه.
خیلی واسه کارهات زحمت کشیدی.
مردم باید حتماً اونا رو ببینن.
چون حرف ندارن!
تو واقعاً روحیات قویتری داری...
الان که میبینم اصلاً برای برگشت آماده نیستم.
- داداش وقتشه فاز چسنالهت رو بذاری کنار. - آره.
خیلی زود.
پیچیده تر از این حرفاست.
خودت وقتی به یکی وصل شدی متوجه میشی چی میگم.
من همیشه به این و اون وصل میشم کسخل!
آره، این داداشمون خاصیتش مثلِ سهراهی میمونه
من مثل یه ابرم، میگیری چی میگم؟
- برو درتو بذار بابا. - مگه قرار نبود توپ رو اینطوری شوت نکنیم؟
- حرکت قشنگی نیست. - حقته داداش.
داداشا میشه یکم آرومتر لطفاً؟
اینجا یه فضای کاریه. کُلی کار و بار ریخته رو سرم.
چی شده؟ مامان بابات دارن میان استرس داری؟
نه، اونا که خیلی پایهان.
امروز خونه رو بهشون نشون دادم، کُلی بهم افتخار کردن.
بایدم بکنن، هشت ماهه مثل سگ داریم کار میکنیم.
آره ولی الان نمیتونیم بیخیال بشینیم که.
باید هی کسب و کارمون رو گسترش بدیم.
هرچی بیشتر زور بزنی الکی خودت رو خسته میکنی، بیا استراحت کنیم.
آره دنی، همه میدونن اینو.
- یه قانون جا افتادهست. - نه، شماها متوجه نمیشین.
هر لحظه امکان داره تمام زحماتمون به باد بره، میفهمین؟
ساخت و ساز خیلی پیچیدهست، هیچکس نمیدونه دو دقیقه بعدش چهخبره.
بهم اعتماد کنید، خدای این چیزهام من.
ادوین اومده.
- عجب جای قشنگیه! - ممنون.
پس پائول هم آوردی پیش خودت.
آره، دیگه داره بزرگ میشه در خونهش از ته سالنه.
خانواده خوبن؟
راستش از وقتی که از گروه آوازخوانی اومدم بیرون اوضاع یکم دَرهم بوده.
میفهمم.
تازه یه بچه جدید هم که اضافه شده.
No comments yet. Be the first to leave one.