ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
»» تــرجــمــه: تـورج پـاکـاری و حـسـیـن «« :.:.: HosseinTL & Stef@n :.:.:
30 روز پیش، دنیامون متلاشی شد
پدر عزیزمان ما را به دنیای حقیقت ترک کرد
جمارا در مازختس شامس یاد میده که...
که تنها 30 روز پس از فوت شدن،
تا زمانی که گوشت بروی بدن باقی مانده باشد
هرچه که به مرحوم گفته شود
توسط او شنیده میشود
تا اینکه سرنوشتش بسته شود
پس امروز، در روز 30ام،
میخوایم بهت بگیم، پدر
ما متاسفیم
متاسفیم که اگه یه موقع بهت توهینی کردیم
متاسفیم اگه تو رو رنجوندیم
هرکاری که کردیم، به احترام تو انجام دادیم
خیلیخب
خب، کجای کار بودیم؟
تصمیم آخر رو کی گرفت؟
آریا واسه بالای سنگ قبر،
و مامان واسه تهش
آه، فهمیدم
"محبوب و با محبت"
آره. مشکلش چیه؟
نه، فقط... هیچی
فقط اینکه هیچ کدومش حقیقت نداره
چرا برات مهمه که اون میخواد اینطوری ازش یاد کنه؟
آره. حقیقت واسه کی مهمه؟
واقعا بابت پیشنهادت ممنونم، پالی
- نه - یعنی، امیدوارم که اینو بدونی
معلومه که ممنون میشی
- پیشنهاد عالیایه. آره - منو که میشناسی
واقعا فکر میکنی که نظرم رو عوض میکنم؟
سر کار مشاورهات چقدر در میاری؟
- پالی! - چرا؟ چی شده؟
- این به تو ربطی نداره - عزیزم، دارم بهت میگم...
- داری مفت مفت از دستش میدی - بس کن
تو بهترین مدیر محصول تو آمریکایی
- اوهوم - و من دارم...
یه استارتآپ معرکه بهت پیشنهاد میدم. نه یهجور...
- میدونم - کار شرکتیِ تخمی
خیلی لذتبخشه
این همیشه هیجانزدهات میکرد
دیگه هیجانزدهام نمیکنه
اوهوم
باور نمیکنم
- همچین کاری... - حالتون چطوره؟
- میشه بشقابهای خالی رو ببرم؟ - بله، مرسی
و امروز دسری میل دارین؟
- آره، حتما. چرا که نه؟ چی پیـ... - نه
ببخشید
میدونین، چطوره یه دقیقه...
- بهتون وقت بدم، خب؟ - باشه. آره
- ببخشید. چیزی میخواستی؟ - نه، عیب نداره
- فقط... - یعنی تو چیزی نمیخوای؟
خب، فقط مسئله اینه که باید برم چون...
ایوا یکم دیگه وقت دندونپزشکی داره
آه، باشه. باشه. مشکلی نیست. آه...
خب، امشب چطور؟
امشب نمیتونم. ایوا پیش منه
جاناتان رفته بیرون شهر
باشه. خب، نمیتونی پرستار بچه بگیری؟
سعی میکنم شبهایی که...
اون پیشمه این کارو نکنم
فهمیدم. باشه
- هر موقع که آماده بودین - آه
میمونی قهوهای بخوریم؟
باید برگردم. نمیتونم
شرمنده
چطوره یه شب دیگه بمونی...
و فردا صبح اول وقت بری؟
مامان، نمیتونم
اوه، اوه، اوه، واه، مراقب باش
- سرعت رو کم کن، سرعت رو کم کن - ببخشید، ببخشید، ببخشید. خیلیخب
خیلیخب. سرعتت رو کم کن
ببخشید، ببخشید، ببخشید
خیلیخب. فقط یکم یواشتر رانندگی کن، باشه؟
- هنوز به رانندگی کردن عادت ندارم - آره
پدرت به زور میذاشت رانندگی کنم
و همیشه واقعا خوشم میومد
خب، این روزنهای از امیده، درسته؟
چی؟ منظورت چیه؟
نه، نه، هیچی
چی هیچیه؟
یعنی، فقط... فکر کنم اشکالی نداشته باشه که...
نمیدونم. تا متوجه جنبههای مثبتِ...
اینکه دیگه باهاش زندگی نمیکنی بشی، میدونی
اینکه همیشه نگران این نباشی که بابا چی فکر میکنه
چی؟
فکر میکنی باید خوشحال باشم که پدرت مُرده؟
نه، این حرف رو نزدم. همچین حرفی زدم؟
نه، دارم میگم که...
ببین، زندگی کردن با اون راحت نبود
درسته؟ بیا بگیم اون هرطور که میخواست قضاوت میکرد
خب که چی؟
اون استانداردهای سختگیرانهای داشت، مخصوصا واسه خودش
اوه مامان، بیخیال
بیشتر اوقات فقط ازش میترسیدی
- میترسیدم؟ - آره، میترسیدی
میترسیدی که بهت تهمت...
- یهجور... - یوناتان، این حرفا بخاطر چیه؟
چرا داری اینطوری حرف میزنی؟
مگه حرف زدن چشه؟
شاید اگه تو و بابا بیشتر حرف میزدین، اونوقت...
ما خیلی حرف میزدیم
پنجتا بچه داشتیم، خونهای واسه چرخوندن داشتیم
- خیلیخب - چیه، فکر میکنی باهم حرف نمیزدیم؟
- باشه - پس تمومش کن
فقط دارم میگم که تو سالهای زیادی...
رو با کسی زندگی کردی که دوستش نداشتی، خب؟
تازه نگم که میدونی، جذبهای بهش نداشتی
چی؟
فقط نمیخوام احساس گناه کنی...
که یه خورده احساس آسودهخاطری کنی
خب، آسودهخاطر نشدم
- باشه - میخوای مجبورم کنی که احساس کنم آسودهخاطر شدم؟
- باشه - من پدرت رو دوست داشتم
بله، بله
شاید از دید استانداردهای تو اینطور نباشه
باشه. خب، علاقهای ندارم...
که باهات دعوا کنم، باشه؟
هوم
- فقط دارم میگم... - علاقهای ندارم
قبل از اینکه به چیزی که من با پدرت داشتم بیاحترامی کنی،
- خوب فکر کن... - اوهوم؟
راجعبه اینکه آیا هرکاری که ازت برمیومد...
واسه باهم موندن انجام دادی یا نه، میدونی تا آشتی کنی
خیلیخب. بخاطر بچهها باهم بمونیم
- و اگه حتی اینطور باشه... - بچهها
چه ایرادی داره؟
چیه؟ چیزه تحقیر آمیزیه؟
به نظرت این مهم نیست؟
یه بچه همیشه میخواد که والدینش باهم بمونن
- حتی اگه... - اولاً،
- والا همیشه نیست - تمام اون آدمایی...
که میگن، "اوه، اگه من خوشحال باشم
بچهام هم خوشحاله"
این چرت و پرته
طلاق بگیر، موردی نیست. ولی به خودت دروغ نگو
من واقعا... فقط دارم از هر لحظهای که با اونم نهایت استفاده رو میبرم، میدونی
سالها خیلی سریع میگذرن، و حالا ما...
شبهای فوقالعادهای رو باهم میگذرونیم. بعد...
- ما فیلم تماشا میکنیم و... - با کسی دوست شدی؟
چی؟ نه
آره، فکر کنم همینطوره
خب، دوست نشدم پس...
و حس میکنم که بدونم طرف کیه
من با کسی دوست نشدم،
و به این زودیها هم برنامهای واسه این کار ندارم
آکرمنه؟
چی؟ نه، معلومه که نه
فکر کنم خودشه. و واقعیتش...
همیشه میدونستم که بالاخره اتفاق میوفته
باشه. خب، آکرمن نیست. این...
یعنی، درواقع هیچکی نیست، پس...
باشه. حالا هرچی. حرفت قابل قبوله
ماشینم اینجاست
باشه. خب...
با اون موفق باشی
من که میگم حداکثر یه سال باهاش میمونی
- باشه، من... - بعد اونو هم ول میکنی
خیلیخب
میدونی، بعضی وقتها فقط...
فقط میگم که ای کاش اصلا هیچوقت باهات آشنا نشده بودم
- من این همه سال رو... - پالی، بس کن
وقف کسی نکردم که نمیفهمه...
تو رابطه بودن یعنی چی
داری حرفهایی میزنی که از ته دلت نیستن. بس کن
و باهم زندگی کردن درواقع معنی خانواده رو میده
باشه، خب... داره دیرم میشه
خدافظ، پالی
- الو؟ سلام، مامان -
- سلام، عزیزم. چطوری؟ خوبم -
مامان جوزی ازم خواست که ازت سوال کنم میتونم یه فیلم با ردهبندی 13 سال به بالا نگاه کنم
خب، من حالم خیلی خوبه. ممنون که پرسیدی
مامان
آره، معلومه که میتونی
منم همینو بهش گفتم، ولی میخواست ازت بپرسم. مامان؟
آم، بهش بگو ممنون که گفت سوال کنی و میدونی،
اگه میشه بهش یادآوری کن که...
الان میخوایم شام بخوریم، پس واقعا نمیتونم حرف بزنم
باشه... آره، ولی عزیزم... خیلیخب، فقط یادت باشه میدونی...
یه جلسه دارم که تا دیروقت طول میکشه
پس اگه چیزی نیاز داشتی،
- فقط بهش بگو که بهم پیام بده و... میدونم. بهم گفتی -
اوه، مامان؟ - - بله، عزیزم؟
میشه ساعت 9:30 بخوابم، لطفا؟
- خیلیخب چون وقت خواب جوزی ساعت 9:30ست -
جوزی یکم از تو بزرگتره
مامان
ولی، آم...
آره حتما، میتونی
ممنون - - خواهش
ولی لطفا سعی کن یکم بخوابی، باشه؟
باشه، دوستت دارم. خدافظ
باشه، دوستت...
- سلام - سلام
اون پیش ورونیکاست؟
نه، پیش جوزیه
- اوه، درسته، درسته، درسته - آره، آره
No comments yet. Be the first to leave one.