ആദ്യത്തെ 116 വരികൾ.
اين يه جورايي عجيب نيست که ما داريم توي خونه ي خود ارباب آتش از دستش پنهان ميشيم؟
بهتون گفتم، پدر من از وقتي که خانواده ي ما واقعا خوشحال بودند اينجا نيومده.
و اون مال مدت ها پيشه. اين آخرين محليه که کسي فکر ميکنه دنبال ما گرده
امکان نداره باور کنيد. يه نمايش درباره ي ما اجرا ميشه.
ما توي شهر بوديم و اين پوستر رو پيدا کرديم.
چي؟ چطور ممکنه؟
گوش بديد. «پسري در تکه يخ يک محصول جديد از نمايشنامه نويس تحسين شده پو آن تيم است...
که خودش در جهان تحقيق کرده و اطلاعات رو درباره ي آواتار از قطب جنوب يخ زده تا قلب با سينگ سه جمع آوري کرده...
منابع اون شامل عشاير آوازه خوان، دزدان دريايي، زندانيان جنگ و يک کلم فروش که بصورت حيرت آوري آگاهي داره است»
«که توسط بازيگران به شدت تحسين شده ي جزيره ي اختر براي شما نمايش داده ميشه»
اه. مادرم عادت داشت ما رو براي ديدنشون ببره. اونها هرسال عشق در ميان اژدهايان رو به فنا ميدادند
سوکا، تو واقعا فکر ميکني اين ايده ي خوبيه که يه نمايش درباره ي خودمون تماشا کنيم؟
چي ميگي، يه روز توي تئاتر؟ اين يه جور وقت مسخره بازيه که براي هيچي تلف ميشه و من دلم براش تنگ شده بود.
هي، اه... من ميخواستم اونجا بشينم.
فقط کنار من بشين، چه چيز مهمي هست؟
من فقط.... من ميخواستم... باشه.
ما چرا داريم تو اين بخش مزخرف ميشينيم؟ پاهاي من نميتونن چيزي از اين بالا ببينن.
نگران نباش، من به پاهات ميگم چه اتفاقي داره ميفته.
سوکا، تنها برادر من.
ما مدت خيلي زيادي دائما درياهاي اين قطب جنوب يخ زده رو گشتيم و هنوز هيچ چيز خوشحال کننده اي پيدا نکرديم.
تمام چيزي که من ميخوام يک احساس پري در شکممه، من گرسنمه!
غذا تنها چيزيه که توي ذهن توئه؟
خب، من سعي ميکنم اينو از ذهنم بيرون بيارم و بکنمش تو دهنم. من گشنمه.
اين رقت انگيزه. جک هاي من خيلي بامزه تر از اينن.
من فکر کنم اون تو رو ميخکوب کرده.
هرروز، جهان منتظر يک فانوس درياييه که ما رو راهنمايي کنه و هنوز هيچ چيزي پيدا نشده.
با اين حال، ما نميتونيم اميدمون رو از دست بديم. چون اميد تنها چيزيه که ما داريم...
و ما نبايد هرگز رهايش کنيم. حتي... حتي تا نفس هاي مرگمون.
خب، اين تنها چيزي که هست، چرت و پرته. من اونطوري بنظر نميام.
اه، خدايا اين نويسنده يه نابغه است.
بنظر مياد که يه نفر توي يخ، يخ زده. شايد براي يک صد سال.
اما کي؟ پسر در تکه يخ کيه؟
کنترل آب، هاي- يا!
تو کي هستي، پسر يخ زده؟
من آواتارم، احمق. اينجام براي گسترش خوشي و خنده.
صبر کن، يه زن داره نقش منو بازي ميکنه؟
يک کنترل کننده ي باد. قلب من خيلي خيلي پر از اميده که باعث ميشه من کنترل اشک کنم.
شکم من به قدري خاليه که باعث ميشه کنترل اشک کنم.
من به گوشت نيازدارم.
اما صبر کن. اين يه ديس از پودينگ گوشت نيست؟
اوووو. کجا؟ کجا؟؟
من به اين اشاره کردم که يک وراج درمان نشدني هستم؟
من اينکارو نميکنم. اون طوري نيست که من بنظر ميام! و ... من يه زن نيستم!
اوه، اونها به دامت انداختن، شصت پا تو چشمي.
پرنس زوکو، تو بايد اين کيک رو امتحان کني.
من وقتي براي چپاندن توي صورتم ندارم. من بايد آواتار رو دستگير کنم تا افتخارم رو پس بگيرم!
خب، تا وقتي اون کارو ميکني، احتمالا من يه تکه کيک ديگه ميگيرم.
تو حالمو بهم ميزني
اون ها منو کاملا خشک و بدون شوخ طبعي نشون ميدن.
درواقع، من فکر ميکنم اون بازيگر خيلي دقيقه.
چطور ميتوني اينو بگي.
بيا آواتار رو فراموش کنيم و ماساژ داده بشيم.
چطور ميتوني اونو بگي؟!
هي ببين، فکر کنم من يه چيزي پيدا کردم.
اين يه ميمون خرگوش پرنده است. فکر کنم اسمشو بذارم، مومو.
سلام به همگي، من دوستتون دارم
اين لباس باعث ميشه باسن من چاق بنظر بياد؟
اگه تو زماني قراره اين قصر رو ترک کني بايد با معماها و رقابت هايي رو به رو بشي.
چرا تو بايد اون طومار کنترل کردن آب رو مي دزديدي؟
اين فقط بهم خيلي اميد مي داد!
آواتار مال منه! صبر کن، کي داره مياد؟
من روح آبي هستيم. بلاي ملت آتش و اينجا هستم تا آواتار رو نجات بدم.
قهرمان من.
گريه نکن، کوچولو. جت اون شهر کثيف رو براي تو از بين ميبره.
اه جت، تو خيلي بدي.
ببين، اين دو راهي مرگ و زندگيه. بزرگترين دره در امپراطوري خاک.
په. بيايد به پرواز ادامه بديم
نرو، يواي. تو تنها زني هستي که تونسته ذهن من رو از غذا منحرف کنه.
صبر کن، تو براي ناهار ماهي ترش خوردي؟
خداحافظ، سوکا. من وظايف مهم ماهي دارم که بايد بهشون برسم.
و ضمنا بله، من ماهي ترش خوردم.
تو هيچوقت بهم نگفتي تو با روح ماه بودي.
ششش، من دارم سعي ميکنم نگاه کنم.
آواتار برگشته تا روز رو حفظ کنه! ياي!
تا اينجا که، اين تنفس بهترين قسمت نمايشه.
ظاهرا، نمايشنامه نويس فکر ميکنه من يه احمقم که هميشه درباره ي گوشت جک هاي بد ميگه.
آره، تو درباره ي بسياري از موضوع هاي ديگه هم جک هاي بد ميگي.
ميدونم!
حداقل اين بازيگر سوکا يه جورايي شبيه تو بنظر مياد.
اون زن که نقش آواتار رو بازي ميکني اصلا شبيه من نيست.
نميدونم، تو بيشتر از بقيه با خوي زنيت ارتباط داري.
آروم باش، آنگ. اونها نمايش هاي واقعي نيستند.
اينطوري نيست که من يه ني ني کوچولوي نصيحت کن باشم که نميتونه دربرابر اينکه هميشه درباره ي اميد سخنراني هاي خيلي احساساتي بکنه مقاومت کنه.
چيه؟
آره. اون واقعا تو نيستي.
گوش کنيد بچه ها. اين واضحه که نمايشنامه نويس تحقيقاتش رو کرده.
من ميدونم اين اذيتتون ميکنه اما چيزي که شما داريد اونجا روي صحنه ميبينيد واقعيته.
خب، ما اينجاييم در امپراطوري خاک.
بهتره من يه نگاه به اطراف بندازم و ببينم ميتونم يه معلم کنترل خاک پيدا کنم يا نه.
همينه! اينجا بايد جايي باشه که من وارد ميشم.
من تمام شهر رو پرواز کردم ولي نتونستم حتي يک استاد کنترل خاک پيدا کنم.
داره مياد.
تو نميتوني يه کنترل کننده ي خاک رو توي آسمون پيدا کني، تو بايد زيرزمين رو بگردي.
تو کي هستي؟
اسم من تافه چون مثل کلمه ي سخت بنظر مياد. و خوانده ميشود تاف tough سخت در انگليسي ميشود*
يه لحظه صبر کن. من مثل يک... يه پسر بنظر مياد. يه پسر واقعا گنده.
خب تاف، چيزي که اون بالا ميشنوي واقعيته. اذيت ميکنه، نميکنه؟
باهام شوخي ميکني؟ من هيچ کس ديگه اي رو انتخاب نمي کردم. حداقل يه زن کچل پرواز کننده نيست.
پس، تو کوري؟
من ميتونم ببينم تو اونکارو ميکني. من همه چيزي که تو ميبيني رو ميبينم با اين تفاوت که مثل تو نميبينم.
من يک موج صوتي از دهنم آزاد مي کنم.
ايناهاش. من يه نگاه خيلي خوب بهت انداختم.
زوکو، وقت اينه که ما با هم حرف بزنيم. درباره موهات. اونها خيلي بلند شدن.
شايد بهترين کار اين باشه که... ما جدا شيم.
آزولا! خواهر من. تو اينجا چيکار ميکني؟
تو منو گرفتي. صبر کن. اون چيه؟ فکر کنم اون افتخارته.
کجا؟
اون فرار کرد. اما چطوري؟
اگه اون به سوراخ کردن ادامه بده اين ديوار مطمئنا فرو ميريزه.
هاها، بله! به سوراخ کردن ادامه بديد. شهر با سينگ سه ديگه نميتونه مخفي بشه.
نه، جت! اونها با تو چيکار کردند؟
بايد. خدمت. پادشاه خاک! بايد... نابود!
جت دقيقا .... مرد؟
ميدوني، اين خيلي ناواضح بود.
من بايد موافقت کنم، پرنس زوکو. من تو رو واقعا جذاب ميبينم.
تو نيازي نداري که منو مسخره کني.
No comments yet. Be the first to leave one.