ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
آنچه گذشت ...
آقای سالووی، یه لحظه وقت دارین؟
- چی شده؟ - خواستم ببینم ...
میتونین به مقالهی که روش کار کردم، نگاه کنین.
- داری واسه دانشگاه پرینستون اقدام میکنی؟ - شاید. نمیدونم.
آقای سالووی، رئیس مدرسه ویلسون ...
داره تلفنی با هیئت مدیره صحبت میکنه.
- داری منو اخراج میکنی؟ - چی شده؟
- چرا اینجایی؟ - فکر کردم بهتره اینو بخونی.
بهش نگو اینو بهت دادم.
یه عذرخواهی بهت بدهکارم.
نه، نه، من یهویی اومدم تو.
- هنوز رئیسمی؟ - بهم اخطار دادن.
هفته بعد مجبورم به هیئت مدیره التماس کنم.
ممنون بابت این.
میخونمش و تصمیم میگیرم چیکار کنم.
خوشحال میشم یه مشروب باهات بزنم.
کتاب تاریخم رو فراموش کردم.
فردا یه امتحان دارم، و ...
- مامان؟ - ما داشتیم ...
در مورد مقالهی پرینستونت حرف میزدیم.
- بهش نشون دادی؟ - پرینستون؟ بازم؟
- اون میخواد به اون دانشگاه بره. - ما باهم یه تصمیم گرفتیم.
فقط این مقالهی لعنتی رو بخون!
نلی، بیا اعتراف کن این کارا واسه چیه.
تو هیچوقت بهش اجازه نمیدی واسه دانشگاه اینجا بمونه.
هیچکس از اونور کشور نمیاد اینجا
که در مورد تختهی موج سواریش بدونه.
حقیقتش اینه که من عاشق یه نفر دیگهام.
میخوام بهش بگم چه احساسی دارم. پس میرم خونه.
خیلی خوشحالم که شما اومدین اینجا.
آدمای قبلی که اینجا بودن یه انرژی ساکن داشتن.
ولی شما... حضور شما مثل این میمونه که ...
یکم ...
واقعاً؟
نمیدونم. بنظرم بعداً خواهیم فهمید.
من دارم میمیرم.
و حتی یه دونه تصمیم هم ...
واسه خودم نگرفتم.
میخوام با چندتا از دوستام به پارک ملی چاشوا-تری برم.
واسه رصد ماه چند بار در سال به اونجا میریم.
- میخوای بیای؟ - قطعاً قطعاً نه.
- اوه، باشه. - باشه.
خوبه.
من سرطان لوزالمعده دارم.
دارم میمیرم.
- ازم میخوای چیکار کنم؟ - بهت گفتم.
میخوام یه بچه داشته باشم.
و اگه واقعاً میخوای یه کاری در حقم بکنی
میتونی اینکارو بکنی.
ترجمه از عـرفـان notion erfanam7@
بخش اول: هلن
ببخشید.
میدونین از کجا میتونم جو پرک شده پیدا کنم؟
- راهروی چهار بغل پیشخوان غلات. - باشه، ممنون.
- ببخشید ... - دارین دسر جو درست میکنین؟
نه. دسر جو چیه؟
خواهرم نشونم داد.
و اگه توئم مثل من طرفدار یه صبحانهی حسابی هستی
زندگیت رو نجات میده.
- جدی؟ - آره.
فقط 5 تا ترکیب داره.
- باشه. - جو پرک شده، شیر بادام
چیا سید، کره بادام زمینی
و لعنت.
چیا سید، کره بادام زمینی.
شیر بادام... شیره درخت افرا.
و یه میسون جار هم لازم داری.
داری؟
یکی که کیفیت خوبی داشته باشه؟
- فکر کنم. - ببخشید. میشه لطفاً بهم بگین ...
کجا میتونم خرمای خشک پیدا کنم؟
اوه، ببخشید، عزیزم. چی لازم داری؟
خرمای خشک.
نمیتونم پیداش کنم.
البته، البته، راهروی هفت.
خب، رمزش اینه که همه رو باهم ...
و میشه لطفاً بهم بگی تست حاملگی هم کجان؟
راهروی دو.
رد بارداری.
مامان، این همه قرص واسه چته؟
ام، اونا ویتامین هستن و واسم ویک هم هست.
فکر کردم اگه دسته بندیشون کنم
اونارو بخوره.
اوه.
ویتامینهای سرطان هستن؟
عاشق اون آهنگم. صداشو بلند کن.
چطوره خاموشش کنی؟
خیلیخب، بچهها. زودباشین.
برین کوله پشتی، نهار
و تکالیفتون رو آماده کنین. یالا.
- یالا. - صبرکن.
- نه. یالا. - دارم میرم.
- نمیری. - چرا، دارم میرم.
میتونم باهات حرف بزنم؟
چی شده؟
امروز صبح تست حاملگی گرفتم.
چرا باید این کارو بکنی؟
چون پریودم دیر شده.
ما تازه رفتیم پیش دکتر. تو حامله نیستی.
آره، اینو میدونم ...
چیزی که دکتر رابرت گفت رو نشنیدی؟
چرا.
تو داری وارد یائسگی میشی، هلن.
بخاطر همین پریودت دیر شده.
میدونی، این اتفاقات ممکنه بیوفته.
غیرممکن نیست.
جانت جکسون از من پیرتر بود.
بنظرت من واسه یائسه شدن زیادی جوون نیستم؟
توئم فکر نمیکنی منم واسه مُردن زیادی جوون باشم؟
ویک، صبر کن.
بچهها، بیاین بریم!
مطمئن میشم اونا رو بخوره، مامان.
ممنون، عزیزم.
خداحافظ.
هلن.
خدای من، ترسوندیم.
سلام.
یکم میخوای؟
آره، البته.
میدونم از کالیفرنیا متنفری.
ولی باید اعتراف کنی، ما علف بهتری داریم.
کی گفتم از کالیفرنیا متنفرم؟
میتونم اینو ببینم.
تو یکی از اون آدمای ساحل غربی هستی
که عاشق اینه ادای آدمای غریب رو اینجا در بیاره.
اوه، نه. کتاب آشپزی که مادرت نوشته کجاس؟
- همونجاس. - آره، ولی کدومشه؟
چیزی که شما مهاجرین نمیفهمینش ...
اینه که کالیفرنیا واقعاً مهد تمدنه.
راستش فکر کنم مهد تمدن مال آدمای اهل ساحل غربیه.
آره، البته اگه داری در مورد جامعه مرد سالاری حرف میزنی.
من دارم در مورد جامعه زنسالاری حرف میزنم.
و فکر میکنی زن سالاری از اینجا شروع شده؟
نه دقیقاً اینجا.
حدود 150 مایلی اینجا توی پارک ملی جاشوا.
سیارا؟
میدونی که هیچکدوم از حرفات حقیقت نداره، درسته؟
خیلی سخت باوری.
بُردم.
اوه، صبرکن.
نه، برنده نشدم.
میدونی، فکر نمیکردم
از اون دخترای کارت باز تک نفره باشی.
مامانم وقتی بچه بودم بهم نشون داد.
تا بتونم خودمو وقتی سر کار بود
مشغول کنم.
دوستای همسن زیادی نداشتم.
بخاطر همین روحم اینقدر پیره.
نه، تو توی هیچی پیر نیستی.
هلن، سال بعدی من 30 سالم میشه.
وای.
نه، نمفهمی.
30سالگی تو بازیگری یعنی 50 سالگی.
خب، من تقریباً 50 سال آدمای معمولی هستم.
آره، ولی بازم خیلی کردنی هستی.
من عمراً بتونم تو سن تو اینقدر کردنی باشم.
ساعت چنده؟
نمیدونم.
الکسا، ساعت چنده؟
ساعت 11:45 ظهره.
اوه لعنت. باید یه تاکسی بگیرم.
کجا میری؟
به پارک ملی جاشوا.
به رصد ماه سالیانهام.
دعوتت کردم، یادته؟
ولی یه جورایی ضایعم کردی.
آره، بابت اون شرمندم.
عیبی نداره.
ولی خیلی بد شد.
منظورم اینه که، فکر میکردم
به یه راهنما نیاز داری، ولی ...
امشب کار دارم. در ضمن یادت رفته اجازهنامهی اردوی استیسی رو امضا کنی و ماشین بنزین نداره.
رصد ماه دقیقاً چیه؟
ماه جدید نشونهی یه آغازه.
زمان کاشت،
انتظار،
و سرانجام انجام رفتارهایی که ...
بهمون کمک میکنه مردم رو خوب کنیم.
و من حسابی مشتاق این یکی بودم
چون گایل قراره به اونجا بیاد.
گایل کیه؟
اون معلم مذهبی منه.
اون یه شفا بخشه.
یه موهبت واقعی.
منظورم اینه که، رفتار من با اون اینقدر تغییر کرده
که دیگه به دیدن روانپزشکم نمیرم.
کون لقش.
منم میام.
- جدی میگی؟ - جدی میگم.
اوه، خدای من. عالیه.
مطمئنی ویک ناراحت نمیشه که ماشینش رو برداشتی؟
ام، ممکنه بشه
ولی در حال حاضر اهمیت نمیدم.
چه موزیکی دوست داری.
اوه، فکر نکنم چیزی باشه که تو ازش خوشت بیاد.
امتحانم کن.
آه، نمیدونم.
از موزیک راک و فولک خوشم میاد.
پتی اسمیت؟
No comments yet. Be the first to leave one.