ആദ്യത്തെ 187 വരികൾ.
هي، من اونو يادمه،
اون بهت کمک کرد بهمون حمله کني
بله
قبلا توي اون روزهاي خوش گذشته.
اه، عالي شد،اين پرنس اخموئه.
پدربزرگ چندش اورت کجاست؟
اون عموي منه!
و اينجا هم نيست!
ميبينم که دوباره با نامزدت هستي
من نامزد اون نيستم! اون نامزد من نيست!
باشه، باشه...شششش
من فقط دارم سر به سرت ميذارم.
خب، چي ميخواي؟
من به کمکت براي پيدا کردن آواتار نياز دارم.
هممم... خيلي باحال بنظر نمياد.
پايان جهان باحال تر بنظر ميرسه؟
نايلا!
کي کوچولو موچولوي ...اوووم...غرغروي منه؟
نه! مراقب باش!
خيلي خب،
حالا کي چيزي داره که بوي اواتار روش باشه؟
من چوب آنگ رو دارم
خب، اين يعني چي؟
اين يعني دوستتون رفته!
ما ميدونيم اون رفته!
به همين خاطره که داريم سعي ميکنيم پيداش کنيم!
نه، منظورم اينه که اون واقعا واقعا رفته.
اون وجود نداره!
ما کجا هستيم، مومو؟
شايد من در جهان ارواح هستم؟
اما، صبر کن، تو ميتوني منو ببيني!
ما ميتونيم دوتايي تو جهان ارواح باشيم.
نه،
کنترل کردن من عمل ميکنه.
شايد اگه ما به بالاي جزيره بريم،
بتونيم متوجه بشيم که کجا هستيم.
منظورت چيه انگ وجود نداره؟
منظورت اينه که اون ...
ميدوني... مرده؟
نه، اگه مرده بود ميتونستيم پيداش کنيم.
اوه... درکش واقعا سخت و گيج کننده است.
ميبينمتون.
مفيد...واقعا مفيد.
صبر کنيد. من يه ايده ديگه دارم.
فقط يه نفر ديگه توي اين جهان هست،
که ميتونه به ما کمک کنه با ارباب آتش رو به رو بشيم.
من همين الان با نمونه ي بو برميگردم.
تو صندل خيس عرق عموت رو نگه داشتي؟
من فکر ميکنم اين يه جورايي شيرينه.
بيايد انجامش بديم.
هي،صبر کن!
ما داريم به با سينگ سه ميريم؟
عموت يه جايي اون طرف ديواره.
نايلا داره شديد تکون ميخوره، پس اون نميتونه خيلي دور باشه.
موفق باشيد.
روز طولاني بود.
بيايد اردوبزنيم و جستجومون رو دوباره بعد از طلوع شروع کنيم.
اين يه شش ضلعيه.
اين مثل سنگ عادي بنظر نمياد.
از خاک ساخته نشده.
اين يلي عجيبه.
اي کاش الان يه مقدار کمک داشتم،
اي کاش روکو رو داشتم.
من روکو رو دارم!
تو درست ميگي، آنگ.
تمام آواتارهاي گذشته،
تمام تجربيات و داناييشون
براي تو قابل دسترسيه،
درصورتي که تو اعماق خودت رو جستجو کني.
خب پس، من کجا هستم، روکو؟
اين جا چه چيزيه؟
من...نميدونم، آنگ.
اما ميبينم که تو الان بيشتر از يک شکل
گمشدي.
همينطوره.
من نياز دارم که بفهمم وقتي با ارباب آتش رو به رو ميشم چيکار کنم.
خب، ببين کي اينجاست؟
همه از من انتظار دارن تا زندگي ارباب آتش رو بگيرم.
اما من مطمئن نيستم بتونم اينکارو بکنم.
من در زندگيم،
سعي کردم منظم باشم
و پرهيز کنم.
اما، وقتي ارباب آتش سوزن
از پرهيز و بخشش من سوءاستفاده کرد
نتيجه ي معکوس داد
اگه من بيشتر قاطع بودم،
و زودتر عمل ميکردم،
ميتونستم سوزن رو متوقف کنم
و جنگ رو قبل از شروع شدنش تموم کنم
من به تو اين دانسته رو اهدا ميکنم، آنگ.
تو بايد قاطع باشي.
چه اتفاقي داره ميفته؟
ما توسط آدم هاي پير محاصره شديم؟
نه هر آدم پيري،
اينها استادان بزرگ و دوستان ما هستند.
پاکو.
اين مؤدبانه است که به يک استاد قديمي تعظيم کني،
اما نظرت درباره ي يک بغل کردن
بخاطر پدر بزرگ جديدت چيه؟
اين خيلي شگفت انگيزه!
تو و ماماني بايد از پيدا کردن دوباره ي همديگه خيلي خوشحال باشيد.
من براش يه گردنبند نامزدي و همه چيز نامزدي جديد ساختم.
به خانواده خوش اومدي،بابايي.
تو هنوز ميتوني بهم بگي پاکو.
نظرتون درباره ي ...
بابايي پاکو چيه؟
نه.
و اين اولين معلم کنترل آتش آنگ بود
جئونگ جئونگ.
استاد پياندائو
سلام، سوکا.
اما صبر کن،
چطور همه ي شما همديگه رو ميشناسيد؟
تمام آدم هاي پير همديگه رو ميشناسند،
اينو نميدونستيد؟
ما همه بخشي از يک انجمن سري باستاني هستيم
يک گروه که از تقسيمات چهار ملت فراتر ميره
محفل نيلوفر سفيد
اون يکيه
نيلوفر سفيد هميشه درباره ي بردباري، زيبايي، و حقيقت بوده.
اما حدود يک ماه پيش
يک پيام ارسال شد که همه ي ما براي يک چيز مهم مورد نياز هستيم.
اون از نيلوفر بزرگ ما اومد، عموت.
آيرو از ملت آتش.
خب، اون کسيه که ما داريم دنبالش ميگرديم.
پس ما شما رو پيش اون ميبريم.
صبر کنيد،
يه نفر از گروه شما گم شده،
يه کس خيلي مهم...
مومو کجاست؟
اون رفته،
و آنگ هم همينطور.
اه خب، تا وقتي که اونها همديگه رو دارند
من مطمئنم هيچ چيزي براي نگراني وجود نداره.
بيايد بريم!
آواتار کيوشي،
من به دانسته هايت نياز دارم.
در دوران من،
چين فتح کننده باعث تهديد شدن جهان به خارج شدن از تعادل شد.
من اونو متوقف کردم،
و جهان به يک دوره ي بزرگ از آرامش وارد شد.
اما تو واقعا چين رو نکشتي.
در واقع، اون خودش، باعث نابودي خودش شد
چون اون خيلي لجوج تر از اين بود که از سر راه خارج بشه.
شخصا، من واقعا هيچ فرقي نميبينم،
اما بهت اطمينان ميدم
من هرکاري که اين نياز داشت انجام ميدادم
تا چين رو متوقف کنم.
من به تو اين دانسته رو عرضه ميکنم، آنگ.
تنها عدالت آرامش مي آورد.
ميدونستم نبايد از کيوشي بپرسم
خب پس، بومي،
تو چطور تونستي از زندانت
در اوماشو فرار کني؟
فرار؟
من فرار نکردم.
بقيه فرار کردند.
من اون موقع تو اوموشا بودم.
منتظر زمان دقيقا درست. نميدونستم چه زماني يا کي
اما ميدونستم وقتي بدونم دونستمش.
يه خورشيد گرفتگي.
اين کارسازه.
فکر ميکني داري چيکار ميکني؟
پس گرفتن شهر خودم.
شما هيچ قدرت آتشي نداريد
و حالا وقت تاوان پس دادنه!
واو،
تو تمام شهر رو يک نفري پس گرفتي.
خب شماها چطور، بچه ها؟
شما کار شگفت انگيزي در روز خورشيد گرفتگي انجام داديد؟/
نه.
نه، واقعا نه.
من بايد به ژرفاي وجودم نگاه کنم.
من آواتار کوروک هستم.
وقتي من جوان بودم،
من هميشه يک
آواتار از نوع پذيرش هرچيزي همونطوري که هست بودم
مردم بنظر ميومد که مشکلاتشون رو خودشون حل مي کنن،
و آرامش و زمان هاي خوشي در جهان وجود داشت.
اما بعد، زني که دوستش داشتم رو از دست دادم توسط کوه،
صورت دزد
اين تقصير من بود
اگر من بيشتر دقت کرده بودم و فعالتر بودم
ميتونستم اون رو نجات بدم
آنگ،
تو بايد فعالانه سرنوشت خودت رو شکل بدي،
و همينطور سرنوشت جهان رو
No comments yet. Be the first to leave one.