ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
برگشتی پیشمون!
مانوسوس، صدامونو میشنوی؟ حالت چطوره؟
یادت میآد چی واست پیش اومد؟
حسابی نگرانمون کردی.
خبر خوب اینه که عفونت داره به آنتیبیوتیکا جواب میده.
اما احتمالاً باید یه مدتی اینجا بمونی.
باید جون بگیری.
مانوسوس.
میفهمیم که هضم کردنش سخته.
ولی به زمان بیشتری برای درمان نیاز داری. بدنت، به استراحت احتیاج داره، نیاز به...
من دارم میرم.
چقدر بدهکارم؟
صورتحساب! چقدر باید بدم؟
شما هیچ بدهیای نداری.
نه، شما نه.
اون آدمای واقعی که قبلتر اینجا بودن.
بیمارستان. بخیهها، داروها. همه چی یه هزینهای داره!
قبل از «پیوستن»،
هزینههای درمانت تو این بیمارستان خاص میشد...
۸٬۲۷۷ دلار و ۵۳ سنت، چه بالبوآس چه دلار آمریکا.
بالبوآس؟
من تو پانامائم؟
آیا به رسید جزئیات هزینهها نیاز دارین؟
من، مانوسوس اُویِدو، ۸٬۲۷۷ دلار و ۵۳ سنت به این بیمارستان بدهکارم.
به علاوه یه آمبولانس.
بلند نشین، خواهش میکنم.
- ببخشید. - خواهش میکنم.
ممنون.
مرسی.
به سلامتی.
سلامتی.
زیاد شیرین نیست؟
همش نگرانم که آب کافی نریخته باشم.
- عالیه. - آره؟
آخه اگه بخواین، میتونم آب بیشتری بریزم.
اوکیف اینجا خوب بهنظر میآد.
من داشتم برش میگردوندم.
به نظرمون اونجا فوقالعاده بهنظر میآد.
من داشتم
واقعاً فقط نگهش میداشتم که سالم بمونه.
تازگیها کلی حیوون این دور و بر میچرخیدن.
گرگها.
گاومیشها. گاومیشهای وحشی.
و اگه همینجوری سرگردون بیان تو موزهها
و شروع کنن به مالیدن خودشون به تابلوها، میشه...
آره.
میتونه دردسرساز شه.
اگه بخواین، میتونیم همهی ساختمونا رو امن کنیم.
عالیه.
خیلی عالی میشه.
نمیخوام یه گاومیش مونا لیزا رو بخوره.
نمیدونم راجع به چی حرف بزنم.
کی گفته باید حرف بزنیم؟
یه بازی رومیزی چطوره؟
- جدی میگی؟ - میتونه باحال باشه.
باشه.
خب، چی دلمون میخواد؟
بناناگرامز؟
نه. اون که اصلاً باحال نیست.
تو همه کلمهها رو بلدی.
شطرنج؟ نه.
اوه نه، توروخدا.
در ضمن، قلعه سفیدشم گم شده، یادت رفته؟
ولی میتونیم برات یه دونه جدید بگیریم.
دیگه چی داریم؟
ریسک. سلطه بر جهان. چقدر مسخرهس.
نمیدونم اصلاً چرا اینو داریم.
اون یکی که با پسرعموهات بازی میکردی چی؟
خیلی کُندی.
داری میذاری من ببرم؟ یا کلاً این بازیو بلد نیستی؟
بازی کن تا بفهمی.
سالهاست به این بازی فکر نکرده بودم.
مادربزرگم یه دسته آبی داشت و یه دسته قرمز،
و مجبورمون میکرد همهشو برگردونیم توی جعبه درست قبل از اینکه بذاریمشون کنار.
بازنده باید مرتبشون کنه.
دوست داری پسرخالهت هنری بیاد دیدنت؟
از کریسمس ۲۰۰۵ تا حالا ندیدیش.
دقیقاً مثل حرف زدن با تو میشه، مگه نه؟
پس، نه.
این ۴۱ روز دلش نخواسته منو ببینه، حالا واسه چی؟
خب، چرا بهش میگن "اسپیت"؟
دقیقشو نمیدونیم.
چی میگی؟ تو که همه چی رو میدونی.
- نه؟ اسپیت. - آره.
میدونیم که منشأش مال انگلیس تو دههی ۸۰ بوده.
در مورد اینکه کی اسمشو گذاشته تئوریای مختلفی هست، ولی جواب روشنی نیست.
آمادهای؟ اسپیت.
سال ۱۹۸۶، یه مردی به اسم...
وای.
انگار داری با گوگل لعنتی ورق بازی میکنی.
الان همه برگشتن؟
تقریباً. یکی دو ساعت دیگه تموم میشه.
شما...
فکر میکنین بتونین اینجا رو واترجت بزنین؟
حتماً.
ممنون.
خب، شبتون بخیر.
کارول، اگه دوست داری میتونیم بمونیم.
تا وقتی که بخوای.
چی؟ نه، نه، نه. مطمئنم کار دارین.
وای، من کلی کار و از این جور چیزا دارم.
الان یهو یادم افتاد،
اصلاً یادم رفت ازت بپرسم کجا زندگی میکنی.
دیگه چیزی به اسم مالکیت وجود نداره.
هیچ ملک شخصیای.
هرجا کلاه بذاریم، اونجا خونهمونه.
درسته، ولی خب...
منظورم اینه که شبا کجا میخوابین؟
میتونیم نشونت بدیم.
همه با هم میخوابن؟
چرا؟
اینجوری مصرف برق کم میشه.
گاز طبیعی.
گرم کردن و سرد کردن یه سالن بزرگ خیلی بهینهتر از صدها اتاق کوچیکه.
این که قرار نیست آخرش مثل صحنه ارگی تو اون فیلم ماتریکس بشه، نه؟
مگه اینکه خودت بخوای.
ما از فضاهایی مثل اینجا، تو کل دنیا استفاده میکنیم.
مراکز خرید، کلیساها، مراکز کنفرانس.
وایسا، این سگه که از شماها نیست، هست؟
قطعاً نه.
با این حال، پسر خیلی خوبیه.
اسمش «بر جردن»ه.
هی. هی بر.
هی.
- نمیدونستم حیوون خونگی نگه میدارین. - نگه نمیداریم.
ولی وقتی یه حیوون حاضر نمیشه از صاحب قبلیش جدا شه، ما ازش مراقبت میکنیم.
بیر از اون مالکلُم که اونجاست خوشش میآد.
دوست داری امشب پیش ما بمونی؟
اگه بخوای، میتونیم یه تخت جدا برات آماده کنیم.
- نه، نه. - خصوصی باشه.
اشکالی نداره. من میرم خونه.
هر جور که خودت راحت باشی.
میتونیم برسونیمت. یا اگه دوست داری میتونی ماشین ما رو ببری.
خودم یه فکری میکنم.
اشکالی نداره ما دراز بکشیم؟
خواهش میکنم.
خیلی به ما خوش گذشت.
خیلی خوشحالیم که برگشتیم.
آره.
دوست داری برات صبحونه آماده کنیم؟
نه، نه. خودم از پسش برمیام.
به منم خوش گذشت.
محاله منظرهای بهتر از این پیدا شه.
آدم، من عاشق قطارم.
صدای بوق قطار یه چیز دیگهست، میدونی؟
چطور مگه؟
بیا دیگه، بالاخره یه زمانی به یه آدمی گفتم که عاشق صدای بوق قطارم.
فکر کردم همه چی رو در مورد من میدونی.
این یکی رو نه.
این...
تنهاترین صدای دنیاس.
چطور این کارو میکنی؟
یه ربطی به میدان الکترومغناطیسی بدن داره.
به قول معروف، بار الکتریکی طبیعیمون.
تو هم یکیشو داری، فقط استفاده نشدهس.
خب... پس مثل رادیوئه؟
یه جورایی.
ولی فرستادن رادیویی مثل حرف زدنه.
آگاهانهس.
ارتباط ما ناخودآگاهه.
خودتنظیمگره.
مثل نفس کشیدنه.
خب...
نه، نه.
هنوز کلی چیز هست که درست نمیفهمیمش.
اصلاً چرا هنوز به قطار احتیاج دارین؟
توزیع غذا.
کارول، خوبی؟
آره. عالیم.
ببخشید. ادامه بدین.
تو هم حس خوبی داری؟
معلومه که آره.
خب...
مثلاً... چه جوری؟
ببین، میدونم الآن داری ماساژ میگیری،
ولی خب در واقع داری خودت به خودت میدیش.
آره.
در همین حین، داری همزمان به من ماساژ میدی.
- واسه همین... - درسته.
این چطوری کار میکنه؟
الآن همه اون چیزی رو که تو حس میکنی، حس میکنن؟
کل دنیا داره ماساژ میگیره؟
نه. دقیقاً نه.
یه جورایی مثل اینه که...
توی ۱۰ دقیقهٔ اخیر،
۱۶۷۴ تا مرگ و ۹۶۵ تا تولد اتفاق افتاده.
و...
درست همین الان که اینو گفتیم، یه مرد تو بلغارستان تصادفی افتاد رو نرده آهنی.
وای خدا.
چیزی نیست.
فکر نمیکنیم به جای حساسیش خورده باشه.
این که همه چی رو همزمان حس کنی، غیرقابل تحمله.
ولی در حین اتفاق افتادن میدونیم.
ما باخبریم.
مثلاً حواسمون هست که همین الآن پوستت مورمور شد.
با وجود همهٔ این حرفا،
این ماساژ... خوبه.
پس از اونجا اومد.
همینه.
لااقل ستارهاش.
No comments yet. Be the first to leave one.