ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
زیرنویس از عرفان مرادی
فکر میکردم میتونیم آشیانهمون رو اون بالاها بسازیم
روی درختا
مثل پرندهها پرواز کنیم ...
به سمت کوهها
«این داستان بر اساس واقعیت میباشد»
در طول جنگ جهانی دوم هر سرباز اتریشی که به جنگ فراخوانده میشد باید قسم وفاداری به هیتلر میخورد
اتریش - رادگاند سال 1939
- سیبزمینی - سیبزمینی
همینحالاشم چندتا ازشون داریم
اون روز رو یادته که اولین بار باهم آشنا شدیم؟
خیلی خجالتی بودی
اون موتور رو به یاد دارم
بهترین لباسم رو
اون به من نگاه کرد
و من فهمیدم
اون موقعها زندگی خیلی آسون بود
بنظر میومد هیچ مشکلی نمیتونست به دره ما برسه
ما بالای ابرها زندگی میکردیم
خواهر اومد با ما زندگی کنه
ما خونه خودمون رو داشتیم
مادرت
خانوادهمون
دهکدهمون
«رادیگاند»
پایگاه نظامی ای.ان.اس سال 1940
«فانی» عزیز
درود و احترام به تو از طرف دوستت در آموزشی ارتش
این هفته اوضاع آسون بود
صبحها موتور میرونم
واسه من این یه جور سرگرمیه
خیلی دوست دارم الآن آواز خوندنت رو بشنوم
مشتاق دیدار دوبارهمون هستم
اینجا با یه نفر آشنا شدم
اسم «والدلند» ـه
آدم صادقیه
همیشه لبخند میزنه
همسر عزیزم ...
اینجا میگن فرانسه تسلیم شده
دارن کشاورزها رو به خونه میفرستن
حداقل واسه الآن
واقعیت داره؟
خواهرم تنهاست
ای کاش اونم یکی مثل تو رو داشت
میتونیم اینجا ازت استفاده کنیم
گاوها رو ببری
برداشت محصول نزدیکه
ما علفها هرز رو سوزوندیم
از «موسباور» چندتا بچه خوک گرفتم
فقط چهار هفته سن دارن
با درود احترام به تو ...
همسر عزیزت، فانی
اوه، همسرم
چه بلایی داره سر کشورمون میاد؟
سرزمینی که دوستش داشتیم
بچهها کجان؟
داخلن
چی شده؟
ما رو فرا خوندن
فکر کردیم صلح میشه
ولی این جنگ ادامه داره
دلیلش رو نمیدونم
به دلیلی که براش میجنگیم اعتقاد داری؟
نه راستش
کاری رو کرد که مجبور بود
نمیتونست شاهد این باشه که شهرش نابود بشه
قبل از اینکه اون بیاد اینجا یه ویرانه بود
ما خدایان خارجی رو میپرستیم
تو مستی
و من دوست تو نیستم. من شهردار توئم!
و حالا بهمون میگن
که نژادهای دیگه رو ببخشیم
تحقیر آمیزه!
اونقدر شرم آوره که باعث حقارت خودشون شده
اونا آدمای خوب و صادقی هستن
به جای دیوار دارن فروشگاه درست میکنن
خارجیها دارن خیابونهای ما رو تصرف میکنن
مهاجرا به گذشته اهمیت نمیدن فقط به فکر جیب خودشونن
این اتفاق زمانی میوفته ...
که یه جامعه در حال مرگ باشه
آدما زنده موندن،
ولی زندگیشون نابود شده
زندگیشون نابود شده. دلیل زندگیشون
دیگه چیزی مخفی نیست
من بخاطر خانوادهم میترسم
مادر همیشه اینجا بوده
امیدوارم بزودی بمیره
به مردم، وقتی میتونن متوجهاش بشن در مورد جنایات قدیمی نگو
دیگه بهش عادت کردیم
گریه کردن
خجالت نمیکشیم
مراقب باش
پدر، اگه منو فرا بخونن نمیتونم خدمت کنم
داریم آدمای بیگناه رو میکشیم
کشورهای دیگه رو غارت میکنیم. طعمههای ضعیف
و کشیشها اونا رو قهرمان صدا میزنن یا حتی مقدس
سربازها رو، کسایی که این کارها رو میکنن
شاید اونا قهرمان باشن
کسایی که بخاطر وطنشون در مقابل دشمن وایسادن ...
در مورد این با کس دیگهای صحبت کردی؟
همسرت؟
- نه - خانوادهات؟
نمیخوای فکر کنی عواقب کارت برای اونا چه خواهد بود؟
قطعاً تیر بارانت میکنن
بله
فداکاری تو به نفع هیچکس نیست
در مورد این موضوع با اسقف اعظم صحبت میکنم
از من مرد داناتریه
ممنون. ممنون
این دو هفته فرق کردی
چی شده؟
صبح بخیر
داریم برای جنگ کمک مالی جمع میکنیم
متوجهام
متأسفم. من ...
متأسفم ولی چیزی برای کمک کردن ندارم
خواهش میکنم. نه
برای همهتون روز خوبی آرزو میکنم
تو پیشنهاد کمک به ...
کهنه سربازان رو رد کردی؟
به خانوادهشون؟
همچنین شنیدم که درخواست کمک به خانواده سربازان رو رد کردی
و کمکهای دیگهای که کشور در زمان خدمت خودت برات فراهم کرده
چرا؟ فرانز. بهم بگو
یه خورده بخند
آره
هیچکس به جز تو درخواست کمک رو رد نکرده
خواهش میکنم
ممنون
ما باید قوی باشیم
محکم بایستیم
از «آهنگر» درس بگیرید
مهم نیست ضربه چکش چقدر قوی باشه
سندان نباید ...
لازم نیست، به صدا در بیاد
و سندان بیشتر از چکش دووم میاره
و سندان زیر چکش به خودش شکل میگیره
نه فقط از ضربات چکش از خودش
اسقف منتظره
بشین
اسقف اعظم
ممنون که قبول کردین با من صحبت کنین
اگه خدا به ما اختیار عمل داده
پس مسئول کارهایی که میکنیم هستیم
خودمون باعث شکست خودمون میشیم
درسته؟
اگه رهبرامون خوب نباشن
اگر پست فطرت باشن. باید چکار کرد؟
میخوام زندگیم رو نجات بدم ولی نه با دروغ
تو در مقابل کشورت مسئولی
کلیسا این رو بهت میگه
سخنان پیامبر رو بلدی؟
هر انسانی در قدرت این مکان برای پرستش دخیله
اون دعای ما رو میشنوه
دارن اونا رو با گلوله از بین میبرن
فکر کنم میترسید که من یه جاسوس باشم
جرأت انجامش رو ندارن وگرنه ممکنه دفعه بعدی خودشون رو لو بدن
نمیتونیم برای رفتن اسقف رو مقصر بدونیم
امیدوار بود با رفتنش
رژیم با کلیسا با ملایمت رفتار کنه
حالا کشکشها دارن به اردوگاه کار اجباری فرستاده میشن
تشریفات کلیسا ممنوع شده
نباید حرفی بزنیم
باید چیکار کنیم؟
ما. ما آدمایی که اینجا هستیم
- این یکی؟ - آره
ممنون
من مقبره پیامبرهای زیادی رو رنگ کردم
به مردم کمک میکنم که از روی نیمکت کلیسا به این بالا نگاه کنن
به این بالا نگاه میکنن و فکر میکنن اگه زمان مسیح زندگی میکردن
کاری که بقیه کردن رو انجام نمیدادن
اونا تمام کسایی که پیش مسیح بودن رو کُشتن
این همه آدمای در حال رنج رو میکشم در حالی که خودمم در حال رنج کشیدنم
ازش خرج زندگیم رو در میارم
کاری که ما میکنیم
خلق همدردیه
ما ستاینده میسازیم
ما دنبال کننده میسازیم
خود مسیح اون زندگی رو انتخاب کرد
نمیخواست کسی ازش یاد کنه
تا لازم نباشه ببینیم چه بلای سر حقیقت اومده
زمان جهل داره فرا میرسه
و انسانها باهوشتر عمل میکنن
با حقیقت مخالفت نمیکنن
فقط نادیدهاش میگیرن
من مسیح خوشایندشون رو میکشم
با هاله دور سرش
چطور میتونم نشون بدم که زندگی نکردم؟
شاید یه روزی جسارت این کارو پیدا کنم. ولی هنوز نه
یه روزی. مسیح واقعی رو میکشم
اونا تو رو فرا نمیخونن
اونا به کشاورز نیاز دارن
مردم چی بیارن بخورن؟
شاید جنگ به زودی تموم بشه
اون خوابه؟
چرا اینجوری بهم نگاه میکنی؟
این دیوونگیه
یه گناه ... یه گناه در حق خانواده و دهکدهاش
ما باهم فرق داریم، مادر
متأسفم
No comments yet. Be the first to leave one.