ആദ്യത്തെ 151 വരികൾ.
.تازگی ها یه خدمتکار جدید استخدام کردم
...سخت کوش و کار بلده
اما انقدر دربارش کنجکاوم .که نمیتونم رو کارهای خودم تمرکز کنم
.یه چیزی مشکوکه
مشکوکه که چنین خدمتکار کار درستی .برای کار توی این عمارت قدیمی و کوچیک بیاد
،یه روز که تو اتاق مطالعه بود
داشت یه کتاب عجیب میخوند .و چیزای عجیب میگفت
...تازشم
میتونم بهتون کمک کنم، ارباب جوان؟
اون چشم های بنفش ...انگار میخوان من رو تو خودشون غرق کنن
!مشکوکه
استخدام کردم که تازگی ها خدمتکاری مشکوکه
قسمت اول: خدمتکاری که تازگی ها استخدام کردم مشکوکه
...مشکوکه
...ممکنه
شما خیلی درمورد من کنجکاو هستین؟
!ا-از کجا فهمیدی؟
!میتونی ذهنم رو بخونی؟
نمیدونم به خاطر اینه که تا حالا ...خدمتکاری به این قشنگی ندیده بودم
اما اونقدری درباره ات کنجکاوم .که حتی شب ها هم نمیتونم بخوابم
!میدونستی، نه؟
.بله
.چه خدمتکار شگفت انگیزی
ا-ارباب جوان، امشب براتون یه دمنوش درست میکنم .تا راحت بخوابید
.اوهوم، لطفا همین کارو بکن
.اون واقعا مشکوکه
اون چِشه؟
.با اجازه
ارباب جوان، چای گیاهی میل دارید؟
.ا-اوهوم، ممنون
.همه حرکاتش مشکوکه
،زیاد هم حرف نمیزنه .پس نمیدونم چی تو فکرش میگذره
چرا چنین خدمتکار مشکوکی رو استخدام کردم؟
.عذر میخوام، ارباب جوان
...اما بعد مرگ ارباب
.میدونم
.به خاطر همه چی ممنونم
.مشکلی نیست
.من الان ارباب این عمارت هستم
.متوجه شدم
.پس ما دیگه زحمت رو کم میکنیم
.لطفا مراقب سلامتیتون باشید، ارباب جوان
.اوهوم، شما هم همینطور
،بعد اینکه پدر و مادرم رو توی یه تصادف از دست دادم .تصمیم گرفتم خودم صاحب این عمارت بشم
،اما ارثی که بهم رسید زیاد نبود .به همین دلیل تصمیم گرفتم همه خدمتکار هارو اخراج کنم
،اما اقوام با این تصمیم مخالف بودن .ولی تصمیم گرفتم خودم توی این عمارت زندگی کنم
.خیلی خب
.از امروز همه کار هامو خودم انجام میدم
.ناسلامتی ارباب این عمارتم
باید یاد بگیرم همه کار هامو خودم انجام بدم .تا سریع بالغ بشم
.خیلی خب
.اول باید صبحانه درست کنم
.بعدش لباس هارو میشورم
.فکر کنم کافی باشه
!اوهــه
.نوبت تمیز کاریه
!اوه، عجب جارو برقی خوبیه
!همه چی رو جارو میکنه
!وایسا ببینم
.خسته شدم
.اصلا فکرشو نمیکردم زندگی بدون خدمتکار انقدر سخت باشه
.میتونم بذارمش توی آب گرم و یکم صبر کنم
اون دیگه کیه؟
.فکر نکنم چنین خدمتکاری داشته باشیم
.یه چیزی این وسط مشکوکه
!تـ-تو کی هستی؟
.معذرت میخوام که دیر وقت اومدم
تا جایی که من میبینم .انگار شما هیچ خدمتکاری ندارین
فقط شما اینجا هستین؟
.همینطوره
توی عمارت من چی میخوای؟
...ببخشید که ناخواسته مزاحم شدم
اما شما اونقدری مهربون هستین که من رو توی این عمارت استخدام کنید؟
چی داری میگی؟
...دیر وقته
.این مشکوک تره
...نه
.وضع و اوضاع مالیم میزون نیست
.خدمتکار های خودم رو هم اخراج کردم
.نه، نیازی به دستمزد نیست
فقط لطف کنید و اجازه بدین .توی عمارتتون به عنوان یه خدمتکار خدمت کنم
تنهایی زندگی کردن براتون سخت نیست؟
.مـ-معلومه که نه
،اگه اجازه بدین
تمیز کاری، لباس شستن و آشپزی رو .همونطور که میخواین انجام میدم، ارباب جوان
مـ-من به این چیزا نیازی ندا
.چشماش چقدر خوشگله
...این دیگه چیه؟ من
.احساس میکنم این چشم هارو قبلا دیدم
نظرتون چیه؟
.بـ-باشه
.هرچند من ارباب این عمارتم
،اگه دیدم به دردم نمیخوری .میندازمت بیرون
فهمیدی؟
.بله
.خیلی ممنون، ارباب جوان
.احتمالا باید میگفتم نه
،اما برخلاف خدمتکارهایی که تا حالا داشتم
.هر غذایی درست میکنه خوشمزست
وقتی تمیز کاری میکنه .همه جا از تمیزی برق میزنه
...و
،وقتی لباس هامو میشوره .بوی خوبی میدن
.احساس میکنم طلسم شدم
طلسم؟
!درسته
!تو یه جادوگری، مگه نه؟
جادوگر؟
،دستپخت درجه یک ،تمیزکاری فوق العاده
...لباس شستنِ عالی، و
!اون چشم های مشکوک
تو یه آدم معمولی نیستی، نه؟
پس فهمیدین، ها؟
.درسته
.من یه جادوگرم
حقیقت اینه که، از این چشم ها .برای جادو کردن شما استفاده کردم
.ارباب جوان، خیلی بهشون علاقه پیدا کردی
فقط شوخی کر
!پس حق با من بود
!تمام مدت میدونستم
دیدمت که داشتی توی اتاق مطالعه !کتاب های جادو و طلسم میخوندی
.و هرچیزی رو که تمیز میکنی برق میزنه
.هر چیزی میشوری بوی خوبی میده
...و اون چشم ها... مثل جواهر میدرخشن
اون چشم ها نگاهم رو روی خودشون قفل میکنن ...و قلبم رو به تپش میندازن
!قرار بود منو جادو کنن
!چه جادوی وحشتناکی
.ا-ارباب جوان، الان باید برم خرید
!وایسا
.فقط شوخی کردم
و اون کتاب هم درباره .راه و رسم خونه داری بود
استخدام کردم که تازگی ها خدمتکاری مشکوکه
.خدمتکاری که تازگی ها استخدام کردم مشکوکه
،خیلی شوکه شدم
.و شانسم رو برای مقابله باهاش از دست دادم
،اما اگه واقعا جادوگره هدفش از اینجا بودن چیه؟
چرا به عمارت فقیرانه من اومده؟
ارباب جوان، تکالیفتون رو تموم کردین؟
.فایده نداره اگه همش بشینم و بهش فکر کنم
.من ارباب این عمارتم
برم ازش بپرسم که دنبال چیه؟
اوه، ظهر شده، من ناهار رو آماده
نقشه ات چیه؟
بله؟
...آـه، خب
دیروز اودون و بادمجون سرد داشتیم پس امروز اویاکودون درست کنم؟
واقعا؟
!ایول
!وایسا، نه
.راجب ناهار حرف نمیکنم
!دارم میپرسم چرا اومدی به این عمارت
...هاه
No comments yet. Be the first to leave one.