ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
ای شیوا.
اگر مرگ تنها کفارهی گناهانم است، جانم را بگیر!
اما جان این کودک را نجات بده!
او باید برای مادرش که در حسرت دیدارش است، زنده بماند.
او باید زنده بماند تا بر تخت "ماهیشماتی" بنشیند.
ماهندرا باهوبالی باید زنده بماند!
ببین!
منتظر چی هستی؟
هی! مواظب باش!
هی، چه اتفاقی افتاده؟
مطمئن نیستم، استاد.
از النگوهاش معلوم بود
اون به اون کوه بالا اشاره کرد.
استاد!
چی شد؟
شاید اومده بودن اون خانم رو بکشن.
حتماً سرشون کلاه گذاشته و کشتهشون.
استاد!
اوه، خدای من. یک غار.
ما حتی نمیدونستیم چنین چیزی وجود داره.
فکر کنم این راه به قلهی کوه میرسه.
اون زن به بالا اشاره کرد.
شاید از ما میخواد اون رو به اونجا ببریم.
عقلت رو از دست دادی؟
اونا یه ارتش فرستادن
نمیبینی چقدر میتونه خطرناک باشه بالا؟
اما، سانگا...
اون الان پسر منه.
این هدیه الهه گانگا به منه.
و اگه کسی اعتراضی داره،
من بدم نمیآد خفهش کنم.
هی، منتظر چی هستی؟
چند بار بهت گفتم
چرا گوش به حرفم نمیدی؟
تو یه شیرینزبونی، مگه نه؟
ظاهراً این بار واقعاً
محاله! اون آبشارو ببین.
تا ابرها رفته بالا.
چهل متر ارتفاع داره و چندین بار افتاده.
حدود صد بار افتاده.
صبر کن. زود میافته.
هی، سیوا!
ببین مادرت چه کارها که نمیکنه.
درود بر پروردگار شیوا.
درود بر پروردگار شیوا.
اگه ۱۰۱ بار دیگه این کار رو انجام بدی نذرت قبول میشه.
پاپا، اگه نذرم رو کامل کنم، پسرم ازم اطاعت میکنه؟
دست از کوهنوردی توی آب برمیداره؟
معلومه! تو اصلاً نمیدونی که لرد شیوا چقدر قدرت داره.
شیوا رو با خلوص نیت پرستش کن.
اون راه درستو به پسرت نشون میده.
مامان، فکر کردی جوونی؟
این همه این کارو میکنی، خودت چی میشی؟
برو کنار. - مامان.
ببین من چی میگم.
مامان...
من به جات انجامش میدم.
عمراً! شیواجی اجازه نمیده.
هر کی نذر کرده باید اداش کنه.
کاهن، برگرد سر کارت.
درود بر پروردگار شیوا!
مامان...
مامان، بذار حداقل من تو رو ببرم. شما به عبادت خداتون برسین. اینطوری خوبه؟
اصلاً. شیوا اینو قبول نمیکنه.
هر کس نذر کرده باید خودش به جا بیاره. و باید خودش پیاده راه بره.
کاهن!
تو و شیوا قرار گذاشتین که مادرم رو بکشین؟
کی میدونه؟
من از کجا بدونم شیوا چی میخواد؟
درود بر شیوا.
هی سانگا!
بیا ببین پسرت چه غلطی داره میکنه.
چه خبره باز؟
شیوا، بس کن!
چه کار میکنی؟
شیوا.
شیوا--
در تفکر شورانگیز، در میان
رقص متعالی
آن یگانه که فراتر از مرزهای خاکیست
رشتههای آتشین فروزانند
در گرداب آتشین، ماه جوانی
این کیست؟ این کیست؟
همه جا را شتابان فرا میگیرد
بازوهای او میچرخند و قصهها شکل میگیرند
باگیراتی به سوی تو میرود
به این توهم اسرارآمیز بنگر
آه، لذت زمین
نتهای خوشآهنگ
در ذهن
صورت مثل گُلهای شکوفهی کادامباست که آغشته به وِرمیلیونه.
مامان!
نه فقط هزار دفعه، میتونی همیشه سر خدای شیوا آب بریزی.
حالا خوشحالی؟
اون بالا چه خبره مامان؟
اون بالا پر از جن و دیوه.
امپراتوری ماهیشماتی!
همیشه باقی خواهد ماند
تسخیرناپذیر
تا زمانی که خورشید، ماه
رونق خواهد داشت!
و شکوفا خواهد شد!
لگدش کن بهالا!
دیدیش بابا بزرگ؟
درود بر بهالالادِوا...
درود بر بهالالادِوا!
بهالالادِوا!
کاتاپا، وفاداریات مرا شگفتزده میکند.
میدونم چقدر ازم بدت میاد.
با این حال، جونتو به خطر انداختی تا جون منو نجات بدی.
چطور، کاتاپا؟
چطور از عهدهی این کار بر میای؟
خیلی خب! یه پاداش درخواست کن.
هر چی میخوای بخواه.
اعلیحضرت!
فقط یک خواسته دارم.
بیست و پنج سال است که "دواسنا" را اسیر نگه داشتهاید.
لطفاً او را آزاد کنید.
باشد. بالاخره من به تو قول دادهام.
برو، "دواسنا" را بکش و آزادش کن!
هیچ چیز بهتر از مرگ نیست کاتاپا.
درسته؟
بزن بره!
نه؟
پس بذار درد بکشه.
نه فقط برای یه ۲۵ سال دیگه. بذار تا وقتی میمیره، درد بکشه.
هی!
هی!
هی، پیرمرد! پاشو.
هی، پاشو!
هی، دواسینا.
امیدوارم که تو شکنجه دادنِ تو موفق بوده باشیم.
منو رد کردی و اونو انتخاب کردی.
خب، الان کو؟
یه سوالی دارم.
تو تمام این سالها،
شده حتی یه بار
حداقل نصف شب،
وقتی تنها اونجا تو غُل و زنجیر افتادی،
اسم "او" رو تا حالا شنیدی؟
نشنیدی.
ماهیشماتی فراموشش کرده.
حتی دیگه تو خاطرههاشون هم
فقط دو نفر تو این امپراطوری
این تو و منیم.
تو میخوای حداقل یک بار قبل از مردن ببینیش.
من میخوام یک بار دیگه با دستای خودم بکشمش.
هنوز هیچکدوم از آرزوهامون برآورده نشده.
دِوِسِنا.
حداقل این بار قبول کن.
اگه موافق باشی، میتونم این زنجیرها رو بشکنم و آزادِت کنم.
میخوای تا ابد همینجا بمونی و اسیر باشی؟
نه کاتاپا.
پسرم میاد.
و منو آزاد میکنه.
یه پسرِ مُرده چطور میتونه برگرده؟
پسرم زنده است.
دنبال من خواهد آمد.
چرا این شکنجه را تحمل میکنی،
حقیقت را بپذیر، دِوسنا.
شاید فرصت دیگری برای آزادت کردن پیدا نکنم.
سربازان به زودی اینجا خواهند بود.
خواهش میکنم موافقت کن.
خواهش میکنم، بله رو بگو، دِوَسِنا!
التماست میکنم.
چرا اینقدر به جمع کردن
فکر میکنی جمع کردن شاخهها
دارم یه هیزم برای سوزوندن مرده جمع میکنم!
برای سوزاندن خون، گوشت، قلب
و تمام وجود بهالالادِوا
و تبدیل به خاکستر کردنشان!
من دارم هیزمها رو آماده میکنم.
پسرم میاد و اون شیطان رو به زور روی این هیزمها میکشونه.
و مجبورم میکنه آتش رو برای جسد بهالالادِوا روشن کنم!
وقتی از درد فریاد میزنه، در حالی که نمیخواد بمیره.
اون موقع فریادهاش تو قصر ماهیشماتی میپیچه.
پسرم میآد.
هی، سیوا.
تا کی میخوای به اون ماسک چوبی خیره بشی؟
باید یه نفر اونجا باشه.
چرا برات مهمه؟ مامانت داره صدات میکنه.
بریم خونه. - تو برو.
بعداً میام.
باشه، بریم.
شما کی هستی؟
و چرا اومدی پیش من؟
دلم از دست رفته
همچون قطرهای در موجها
منم آن کس که چشمانش میان ستارگان میدرخشد
آوایم در جویبارها طنین میاندازد
بشنو!
ای استوار، شجاعتت تو را به پیش خواهد برد
بالاتر و بالاتر میپَری
تو استقامت داری
بالاتر و بالاتر میپَری
من برای تو نفس میکشم
بیا و با هم زندگی کنیم
عزیزم، بذار یه چیزی بهت بگم
من تو رو به عنوان همسرِ روحم انتخاب کردم
حتی اگه زمین بخورم و بیوفتم
No comments yet. Be the first to leave one.