ആദ്യത്തെ 137 വരികൾ.
ارائهای از تیم ترجمهی دیباموویز
میخها
نیزه
دموکراسی جندهی منه
.دموکراسی جندهی منه دموکراسی جندهی منه
!دموکراسی جندهی منه !دموکراسی جندهی منه
و اینم از طرف «انجمن ملی سلاحگرم» آشغال
!اخبار دروغ !اخبار جعلی
!اخبار دروغ !اخبار جعلی
!اخبار دروغ !اخبار جعلی
...مارتی
چرا ترکم میکنی؟
وقت رفتنـمه
متأسفم
یهودا
میدونستم تو بودی
...منظورم واقعاً این نیست، ولی
نااُمید شدم
...خیال میکردم من و تو
از یه گوشت و استخونیم
...اُمیدهای
زیادی داشتم
میدونم
از اینکه نااُمیدت کنم، متنفرم
ایرادی نداره، درک میکنم
خودم بهت گفتم به کائنات توجه کنی
اگه بخوای همسوی جریان باشی، نمیتونم شکایتی کنم
صبرکن
اینم از نقطهی اوج
عیسی مسیح. عیسی مسیح
!عیسی مسیح
،من، مریم ماگدالنا
!ازت میخوام آزادش کنی
خودش به اندازهی کافی زجر میکشه
!مسیح! مسیح! مسیح
!مسیح! مسیح! مسیح !مسیح! مسیح! مسیح
!هنرپیشهی بزرگ
میبخشمت پسرم
و تو رو از سوگندی که برای خدمت به این جامعه، خوردی
رها میکنم
مراقب خودت باش، جونز
تو یکی از خوبها هستی
ولی یادت باشه، حتی مسیح هم با همه مهربون نبود
پس همهی پولت رو یکجا خرج نکن، خواهر
چی بهتون گفتم؟ بهشتیـه واسه خودش، مگه نه؟
مگسها هم حتی اینجا نمیان
...خونهی روستایی واسه تو
و من و افرادم توی اون خونهی کوچیک موندگار میشیم
قراره کجا انجامش بدیم؟
با خودم گفتم توی طویلهای که اونجاست
اگه بخواین نشونتون میدم. یالا
اینجا خیلی امنه
افرادم اینجا رو نفوذناپذیر کردن
اینجا حرف نداره
عاشقش میشین، بهتون قول میدم
یه مکان عالی واسه پیکنیک، هاه؟
هیچکس اینجا نمیتونه جیغهاتون رو اینجا بشنوه
نظرتون چیه؟
خوبه
اون تو چیه؟
دخترهای جدید
نشونم بده
آخرین باری که پدرت رو دیدی، کی بوده؟
پنج روز پیش
از اونموقع ازش خبری نداری؟
نه
بهش پیام دادم ولی جواب نداد
یههمچین اتفاقی قبلاً واست افتاده؟
نه. نه واقعاً
با دوستدخترا غیبش میزنه
ولی همیشه باهام تماس میگیره
چند وقت غیبش میزنه؟
چندین روز
یه مرتبه، دو هفته
ولی همیشه در تماسیم
صمیمی هستیم
الان دوستدختر داره؟
اینطوری نیست که با یه دختری غیبش بزنه، خب؟
فرق میکنه
یه جای کار میلنگه
،پنج روز پیش
آخرین حرفی که بهت زد چی بود؟
نمیدونم
شاید، تولدت مبارک
تولد 18 سالگیم بود، یه مهمونی گرفته بودیم
،روز بعدش مدرسه رفتم
و بعدش اومدم خونه، و ماشینش نبود
و تو آخرین نفری بودی که دیدیش؟
فکر میکنم مارتین دیدش
مارتین؟ اون کیه؟
دوستپسرم
...اون پدرت رو دیده
بعد از اینکه تو رفتی؟
فکر میکنم
ولی مطمئن نیستی
گفت که بابا داشته قهوه درست میکرده
این قضیه واسه وقتی بوده که مارتین داشته میرفته سر کار
و کارش چیه؟
دوستپسرت
یه پلیسـه
گفتی به تازگی 18 سالت شده؟
آره. هفتهی پیش
پس، از کی با مارتین دوست شدی؟
این قضیه چه ربطی به بابام داره؟
...فقط دارم سعی میکنم شرایط
و اوضاع اینجا رو درک کنم
...پدرت چه احساسی داره نسبت به
دوستی با یه مرد بزرگتر از خودم؟
مشکلی باهاش نداره
مارتین همیشه اینجا میمونه
همیشه؟
آره
چرا اینقدر به زندگی جنسیم علاقهمندی؟
چرا همچین فکری میکنی؟
چطور با هم آشنا شدید؟
...و یادت باشه
دروغ گفتن به پلیس یه اخلال بهحساب میاد
من شاهد یه صحنهی جرم بودم
چه جرمی؟
مامانم خودش رو کشت
خودش رو انداخت جلوی ماشین
جلوی تو؟
گفتم که شاهد بودم، نگفتم؟
اوضاعش داغون بود، خب؟
وقتی مادرت مُرد چند سالت بود؟
شانزده سال
پس وقتی زیر سن قانونی بودی با یه پلیس دوست شدی؟
این یه جرم مهم و جدیـه
زنا با دختر زیر سن قانونی
خب، من که قرار نیست شکایتی بکنم، مگه نه؟
ممکنه به تو مربوط نشه
به دردسر انداختمش؟
نه
تو هیچ کار اشتباهی نکردی
یهت قول میدم، دنبال پدرت میگردم
ولی نگران شدم
و تو هم باید باشی
No comments yet. Be the first to leave one.