The Agency

The Agency

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ ഡൗൺലോഡ് ചെയ്യുക

സീസൺ 2

റിലീസ് വിവരങ്ങൾ

The Agency 2024 S02E02 A Bear in Wolfs Clothing 1080p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-Fa
കമന്ററി എഴുതിയത് Srt_hub

ടാഗുകൾ

webdl
പ്രസിദ്ധീകരിച്ചത്: 2026-06-23
ഡൗൺലോഡുകൾ: 118
ശ്രവണ വൈകല്യമുള്ളവർക്ക്: No

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ പ്രിവ്യൂ

ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.

‫« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »

‫«چی شده؟»

‫«سعی کردیم یه عملیات نجات راه بندازیم.»

‫«در قسمت‌های قبل...»

‫«لونه زنبور رو لگد کردین.»

‫«الان دیگه می‌دونن که باارزشه.»

‫«اصلاً فرستادیمش به یه مرکز فرماندهی توی روسیه و چند هفته بعدش هم مُرد.»

‫«- این به نظرتون چیه؟ ‫- تاتوی تفنگداران دریایی آمریکا.»

‫«اون مَرده هنوزم یه شهروند آمریکاییه.»

‫«- این کیه؟ ‫- حسن زمانی.»

‫«پسرِ کوچیکترِ یه خاندانِ سیاسیِ قدرتمنده.»

‫«حسن» به «بازارد» حمله کرده.

‫همونی که الان علیهش اتهام زده و شهادت «گرملین» رو می‌خواد.

‫- «کجاست؟» - «باید یه چیز باارزش بهمون بدی.»

‫«یه چیز جدید.»

‫«می‌تونم یه منبع توی ایران بهتون بدم.»

‫«جلاد شناسایی شد»

‫««ورنون کرافورد»، متولد ۱۹۸۶ در «ترا هوت»، «ایندیانا»»

‫- «یه جاسوس هست» - «اسکاندیناویایی یه هدف درجه‌یکه»

‫«این یه سفر ماهیگیری نیست، یه تعقیب و گریزه؛ یا بکشیدش یا اسیرش کنید»

‫«کار اون عوضی رو تموم کنید!»

‫««آدیس آبابا»، «اتیوپی»»

‫لعنتی!

‫همین‌طوری بخند

‫معذرت می‌خوام

‫نه، خواهش می‌کنم

‫- واقعاً معذرت می‌خوام - کیه که از بدبختی بقیه لذت نبره؟

‫در ضمن، من معمولاً هیچ‌وقت این‌قدر بامزه نیستم

‫اونجایی که من ازش میام، الان باید یه آرزو کنی

‫آرزو می‌کنم کاش ۳۰ ثانیه گذشته اصلاً اتفاق نمی‌افتاد

‫از این بابت مطمئنی؟

‫به هر حال، نشد.

‫باید چشماتو ببندی و همین‌جا تصورش کنی.

‫وگرنه به واقعیت نمی‌پیونده.

‫خیلی دیر کردی.

‫از دستش دادی.

‫شانس دومی ندارم؟

‫قضیه این‌طوری نیست.

‫اگه التماس کنم چی؟

‫نمی‌تونی با سرنوشت چونه بزنی.

‫فقط باید بپذیری که دیگه اتفاق افتاده.

‫و هیچ کاری هم از دستت برنمی‌آد.

‫«بابا؟»

‫این چیه؟

‫واسه مطالعه سبک قبل خواب.

‫«آسیب‌های روانی ناشی از جنگ»

‫نوشته‌ی دکتر الیزابت لی

‫عاشق اینم که شب‌ها ریلکس کنم

‫- چرا این کارو کردی؟ - چی؟

‫همه چی رو به شوخی می‌گیری، در حالی که من دارم جدی حرف می‌زنم

‫راستش اون خیلی باحال‌تر از اون چیزیه که به نظر میاد

‫بابا، لازم نیست با من همیشه همه چی رو به شوخی بگیری

‫من دیگه بزرگ شدم، از پسِ کارا برمیام

‫می‌خوام بهم اعتماد کنی، همون‌طور که من دارم سعی می‌کنم بهت اعتماد کنم

‫بهت اعتماد دارم

‫بهت اعتماد می‌کنم

‫- گوشیم رو ندیدی؟ صدای زنگش رو شنیدم - آره، اونجاست

‫یه پیام از طرف یکی از دکترهاست

‫«دکتر آلیسون بل، وقت ملاقات دیروزتون رو از دست دادید. کنسل شد، امروز ساعت ۸ صبح؟»

‫حالت خوبه؟

‫خوبم

‫«حتی اگه این‌طوری هم نبود، باز بهم می‌گفتی؟»

‫«یه درد بی‌دلیل توی آرنجت حس کردی، واسه همین بهم زنگ زدی.»

‫«برات وقت گرفتم و یه نسخه اضطراری هم بهت دادم.»

‫«فقط بهم بگو چی گفتن.»

‫«یه رابط توی وزارت خارجه... قراره برای مذاکره سر آزادی «سامیه زاهر» تماس بگیره.»

‫«با کمک اطلاعات امارات.»

‫«- امارات متحده عربی؟ - «سامیه» هنوز توی «خرطومه».»

‫«ولی الان دستِ افسرهای اماراتیه.»

‫«اگه از پسِ بازجویی براومد، راهیِ «ابوظبی» می‌شه.»

‫«احتمالاً «دبی».»

‫«می‌خواید برای آزادیش مذاکره کنید؟»

‫«در ازای جذبِ این مَرده...»

‫«آره.»

‫««تهران، ایران»»

‫«اینجا و اینجا.»

‫از سال ۱۹۹۷ که با اون تکنولوژی‌های قدیمی کار می‌کردن، دیگه کسی اندازه‌گیری نکرده.

‫قبل از جی‌پی‌اس، مجبور بودن واسه هماهنگ کردن ایستگاه‌ها، تجهیزات رو کالیبره کنن.

‫خیلی رو مخ بود.

‫چی؟

‫یه روزی، همه دخترای ایرانی مثل تو می‌شن.

‫امیدوارم اینطوری نشه، من آدم پریشونی‌ام.

‫- میای آزمایشگاه؟ - باید اینا رو پس بدم به کتابخونه.

‫- ولی حتماً می‌بینمت. - باشه، فعلاً.

‫«با زک قرار می‌ذاری؟»

‫«این چیه؟»

‫«چرا به بابام دروغ گفتی؟»

‫- حقیقت رو گفتم - داشت بهش زل می‌زد و بهش توهین کرد.

‫- توی خونه خودم بهم توهین کرد - همه توی مهمونی...

‫همه داشتن بهش زل می‌زدن، آخه خیلی معرکه شده بود.

‫خودش هم می‌تونه از طرف خودش حرف بزنه.

‫باید به بابام زنگ بزنی و بهش بگی که من بی‌گناهم.

‫اگه با کسی حرف بزنی، بهش می‌گم واقعاً چه اتفاقی افتاده.

‫می‌خوای خونواده‌م رو تو موقعیت خطرناکی قرار بدی؟

‫اگه این کار رو بکنی، خودت به خطر می‌افتی!

‫- اشتباه بزرگیه! - «بسه دیگه»

‫«هرزه‌های خارجی باید یاد بگیرن احترام بذارن»

‫- «لندن، انگلستان» - حالا باید چیکار کنیم؟

‫از هم جدا می‌شیم و با دو تا آسانسور جداگونه می‌ریم؟

‫یا دست تو دستِ هم بریم تو؟

‫قطعاً جدا می‌ریم.

‫شوخی کردم.

‫ارزشش رو نداره.

‫مردم همزمان می‌رسن سر کار.

‫یعنی این لزوماً به این معنیه که با هم رابطه دارن؟

‫شاید بهتر باشه تو فقط دو دقیقه دیرتر بیای، من اول می‌رم تو.

‫«بهم اعتماد کن، بهتره خودت رو درگیر این پچ‌پچ‌ها نکنی.»

‫«حسن» با «گرملین» ارتباط گرفت. آخرین جلسه دوشنبه‌ست.

‫داره بهش فشار میاره که شهادت نده.

‫- بیشتر در مورد اون یارو بگو. - یه بچه‌پولداره.

‫اهل پارتی و کویرگردیه. ماشین‌های سرعتی و مواد مخدر تفننی.

‫پس یه جوون احمقه که فقط دنبال عیاشیه.

‫مدرک فوق‌لیسانس هم داره، دو سال هم تو «کورنل» بوده.

‫وقتی جا بیفته، حق‌الارثش بهش می‌رسه.

‫یه پست و مقام مهم کنار دست باباش.

‫می‌فهمم می‌خوای به چی برسی.

‫- می‌خواد به چی برسه؟ - می‌خوام به چی برسم؟

‫یه شهروند خارجی که به پسر یه مشاور عالی‌رتبه نزدیک شده؟

‫دقیقاً، بیا فکر کنیم «گرملین» ممکنه متوجه چی بشه.

‫این‌طوری دیگه به نظر نمی‌رسه که قضیه به ما ربط داره.

‫سپاه پاسداران روش ما رو می‌شناسه، ریسک نمی‌کنیم.

‫نکنه خریت شده راه و رسمِ جدیدِ زرنگ‌بازی؟

‫می‌خوام تا جای ممکن بهترین مهره رو به چنگ بیارم.

‫«گریملین» فقط با حضورش اونجا، داره جونشو به خطر می‌ندازه.

‫یا حتی بدتر، می‌خوام از این قضیه یه سودی ببرم.

‫سود؟

‫آره، سود.

‫دیروز «بازارد» درخواستِ یه تحقیقِ لرزه‌نگاری توی یه موقعیتِ خاص رو داد.

‫و تاکید کرد که توی برنامه دفع زباله‌های هسته‌ای مشارکت می‌کنه.

‫- «بازارد» اهمیتی نداره - اگه شهادت نده، «بازارد» رو از دست می‌دیم.

‫- می‌ارزه. - یعنی بیخیالِ ماهی‌ای بشیم که چیزی نمونده طعمه رو قورت بده؟

‫بیا بریم سراغِ یه شکارِ بزرگتر.

‫حسم می‌گه نباید خطر کنیم.

‫«ایران» مثلِ یه انبارِ باروته.

‫اونجا خیلی خطرناکه و اصلاً جای ریسک کردن نیست.

‫هدفِ «گریملین» کماکان «بازارد» باقی می‌مونه.

‫«مگه اینکه خدا یه فکری بکنه.»

‫چه خبره؟

‫- چی؟ ‫- خودت می‌دونی.

‫بین تو و «کیت».

‫- «کریگ»؟ ‫- مهم نیست.

‫- منظورت چیه؟ ‫- منظورم اینه «نایومی»...

‫هر دفعه که باهات مخالفت می‌کنم، این دوست‌پسر جدیدت می‌پره بهم.

‫الان دیگه با هم جفت شدین؟

‫حواست باشه، اصلاً صورت خوشی نداره.

‫فکر می‌کنی «هنری» متوجه نمی‌شه، وقتی حتی منم دارم می‌بینم؟

‫باور کنی یا نه، آدم می‌تونه با یکی بخوابه...

‫بدون اینکه عقلشو کاملاً از دست بده.

‫پیشنهاد صلح.

‫عشقم همین الانشم واسم قهوه آورده.

‫نه، صبر کن، من که اصلاً کسی رو ندارم.

‫ببین «رین»، من معذرت می‌خوام

‫آره، اینو به دوست‌دختر خیالیت بگو

‫- حرف نزن - من که چیزی نگفتم

‫- دارم فکراتو می‌شنوم - دارم فکر می‌کنم، نکنه من دوست‌دختر خیالیتم؟

‫چون الان الکی عصبانیم، چون داشتی بهم خیانت می‌کردی

‫گفتی که هیچ رابطه‌ای بینمون نیست

‫می‌خوای باهام قرار بذاری؟

‫مگه تو خواب ببینی

‫بیا تو

‫«هنری»، نمی‌دونستم که قرار بود...

‫قرار نبود، مشکلی هم نیست

‫بی‌خبری کلاً تو مرام ماست

‫می‌تونم بشینم؟

‫سراپا گوشم

‫قضیه حساسه

‫«یه سری از ابعادِ عملیات‌های اخیر...»

‫«نشون می‌ده که احتمالاً رخنه‌ی امنیتی داشتیم.»

‫«حوزه‌ی عملیات؟»

‫«روسی، ولی فقط به اون ختم نمی‌شه.»

‫«- این یه موش و گربه بازی برای گرفتنِ جاسوسه. ‫- از این کلمه خوشم نمیاد.»

‫«یه جوری جلوه‌ش می‌ده که انگار همه چی آروم و بی‌دردسر بوده.»

‫«- چی ترجیح می‌دی؟ ‫- ترجیح می‌دم اصلاً از هیچ کلمه‌ای استفاده نکنیم.»

‫«در نهایت، این اتفاق نمی‌افته.»

‫«توی یه دنیای ایده‌آل، اصلاً همچین اتفاقی نیفتاده.»

‫«به سلامتیِ یه دنیای ایده‌آل.»

‫«نقطه‌ی شروع کارت اینه که یه ماتریس رسم کنی...»

‫«از کسایی که به اطلاعاتِ نظارتیِ خاص و طبقه‌بندی شده دسترسی داشتن.»

‫«اطلاعاتی که ممکنه توی یه بازه‌ی زمانیِ خاص لو رفته باشه.»

‫«و تو خارج از اون دایره بودی.»

‫«آره.»

‫این از خوش‌شانسی منه

‫«آنتورپ، بلژیک»

‫«با آیزاک قرار دارم»

‫«اسمم ورنون کرافورده»

‫نه روغنی داره نه صمغی

‫کاملاً طبیعی و دست‌نخورده‌ست

‫شکلش مستطیلیه

‫بدون هیچ ناخالصی یا تَرَکی

‫تقریباً...

‫۸.۳ قیراط

‫«مال آفریقای جنوبی نیست»

‫«خیلی آبیه»

‫«مطمئنی پای جرمی در میون نیست؟»

‫«فروشگاه‌های دیگه‌ای هم توی آنتورپ هست...»

‫یعنی بدون هیچ سوال و جوابی ریسک می‌کنن؟

‫«واقعاً از کجا آوردیش؟»

‫«چطوری گیرش آوردی؟»

‫«ممنون بابت وقتی که گذاشتی.»

‫«راه خروج رو بلدم.»

More Farsi Persian subtitles for The Agency

അഭിപ്രായങ്ങൾ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left