ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
«چی شده؟»
«سعی کردیم یه عملیات نجات راه بندازیم.»
«در قسمتهای قبل...»
«لونه زنبور رو لگد کردین.»
«الان دیگه میدونن که باارزشه.»
«اصلاً فرستادیمش به یه مرکز فرماندهی توی روسیه و چند هفته بعدش هم مُرد.»
«- این به نظرتون چیه؟ - تاتوی تفنگداران دریایی آمریکا.»
«اون مَرده هنوزم یه شهروند آمریکاییه.»
«- این کیه؟ - حسن زمانی.»
«پسرِ کوچیکترِ یه خاندانِ سیاسیِ قدرتمنده.»
«حسن» به «بازارد» حمله کرده.
همونی که الان علیهش اتهام زده و شهادت «گرملین» رو میخواد.
- «کجاست؟» - «باید یه چیز باارزش بهمون بدی.»
«یه چیز جدید.»
«میتونم یه منبع توی ایران بهتون بدم.»
«جلاد شناسایی شد»
««ورنون کرافورد»، متولد ۱۹۸۶ در «ترا هوت»، «ایندیانا»»
- «یه جاسوس هست» - «اسکاندیناویایی یه هدف درجهیکه»
«این یه سفر ماهیگیری نیست، یه تعقیب و گریزه؛ یا بکشیدش یا اسیرش کنید»
«کار اون عوضی رو تموم کنید!»
««آدیس آبابا»، «اتیوپی»»
لعنتی!
همینطوری بخند
معذرت میخوام
نه، خواهش میکنم
- واقعاً معذرت میخوام - کیه که از بدبختی بقیه لذت نبره؟
در ضمن، من معمولاً هیچوقت اینقدر بامزه نیستم
اونجایی که من ازش میام، الان باید یه آرزو کنی
آرزو میکنم کاش ۳۰ ثانیه گذشته اصلاً اتفاق نمیافتاد
از این بابت مطمئنی؟
به هر حال، نشد.
باید چشماتو ببندی و همینجا تصورش کنی.
وگرنه به واقعیت نمیپیونده.
خیلی دیر کردی.
از دستش دادی.
شانس دومی ندارم؟
قضیه اینطوری نیست.
اگه التماس کنم چی؟
نمیتونی با سرنوشت چونه بزنی.
فقط باید بپذیری که دیگه اتفاق افتاده.
و هیچ کاری هم از دستت برنمیآد.
«بابا؟»
این چیه؟
واسه مطالعه سبک قبل خواب.
«آسیبهای روانی ناشی از جنگ»
نوشتهی دکتر الیزابت لی
عاشق اینم که شبها ریلکس کنم
- چرا این کارو کردی؟ - چی؟
همه چی رو به شوخی میگیری، در حالی که من دارم جدی حرف میزنم
راستش اون خیلی باحالتر از اون چیزیه که به نظر میاد
بابا، لازم نیست با من همیشه همه چی رو به شوخی بگیری
من دیگه بزرگ شدم، از پسِ کارا برمیام
میخوام بهم اعتماد کنی، همونطور که من دارم سعی میکنم بهت اعتماد کنم
بهت اعتماد دارم
بهت اعتماد میکنم
- گوشیم رو ندیدی؟ صدای زنگش رو شنیدم - آره، اونجاست
یه پیام از طرف یکی از دکترهاست
«دکتر آلیسون بل، وقت ملاقات دیروزتون رو از دست دادید. کنسل شد، امروز ساعت ۸ صبح؟»
حالت خوبه؟
خوبم
«حتی اگه اینطوری هم نبود، باز بهم میگفتی؟»
«یه درد بیدلیل توی آرنجت حس کردی، واسه همین بهم زنگ زدی.»
«برات وقت گرفتم و یه نسخه اضطراری هم بهت دادم.»
«فقط بهم بگو چی گفتن.»
«یه رابط توی وزارت خارجه... قراره برای مذاکره سر آزادی «سامیه زاهر» تماس بگیره.»
«با کمک اطلاعات امارات.»
«- امارات متحده عربی؟ - «سامیه» هنوز توی «خرطومه».»
«ولی الان دستِ افسرهای اماراتیه.»
«اگه از پسِ بازجویی براومد، راهیِ «ابوظبی» میشه.»
«احتمالاً «دبی».»
«میخواید برای آزادیش مذاکره کنید؟»
«در ازای جذبِ این مَرده...»
«آره.»
««تهران، ایران»»
«اینجا و اینجا.»
از سال ۱۹۹۷ که با اون تکنولوژیهای قدیمی کار میکردن، دیگه کسی اندازهگیری نکرده.
قبل از جیپیاس، مجبور بودن واسه هماهنگ کردن ایستگاهها، تجهیزات رو کالیبره کنن.
خیلی رو مخ بود.
چی؟
یه روزی، همه دخترای ایرانی مثل تو میشن.
امیدوارم اینطوری نشه، من آدم پریشونیام.
- میای آزمایشگاه؟ - باید اینا رو پس بدم به کتابخونه.
- ولی حتماً میبینمت. - باشه، فعلاً.
«با زک قرار میذاری؟»
«این چیه؟»
«چرا به بابام دروغ گفتی؟»
- حقیقت رو گفتم - داشت بهش زل میزد و بهش توهین کرد.
- توی خونه خودم بهم توهین کرد - همه توی مهمونی...
همه داشتن بهش زل میزدن، آخه خیلی معرکه شده بود.
خودش هم میتونه از طرف خودش حرف بزنه.
باید به بابام زنگ بزنی و بهش بگی که من بیگناهم.
اگه با کسی حرف بزنی، بهش میگم واقعاً چه اتفاقی افتاده.
میخوای خونوادهم رو تو موقعیت خطرناکی قرار بدی؟
اگه این کار رو بکنی، خودت به خطر میافتی!
- اشتباه بزرگیه! - «بسه دیگه»
«هرزههای خارجی باید یاد بگیرن احترام بذارن»
- «لندن، انگلستان» - حالا باید چیکار کنیم؟
از هم جدا میشیم و با دو تا آسانسور جداگونه میریم؟
یا دست تو دستِ هم بریم تو؟
قطعاً جدا میریم.
شوخی کردم.
ارزشش رو نداره.
مردم همزمان میرسن سر کار.
یعنی این لزوماً به این معنیه که با هم رابطه دارن؟
شاید بهتر باشه تو فقط دو دقیقه دیرتر بیای، من اول میرم تو.
«بهم اعتماد کن، بهتره خودت رو درگیر این پچپچها نکنی.»
«حسن» با «گرملین» ارتباط گرفت. آخرین جلسه دوشنبهست.
داره بهش فشار میاره که شهادت نده.
- بیشتر در مورد اون یارو بگو. - یه بچهپولداره.
اهل پارتی و کویرگردیه. ماشینهای سرعتی و مواد مخدر تفننی.
پس یه جوون احمقه که فقط دنبال عیاشیه.
مدرک فوقلیسانس هم داره، دو سال هم تو «کورنل» بوده.
وقتی جا بیفته، حقالارثش بهش میرسه.
یه پست و مقام مهم کنار دست باباش.
میفهمم میخوای به چی برسی.
- میخواد به چی برسه؟ - میخوام به چی برسم؟
یه شهروند خارجی که به پسر یه مشاور عالیرتبه نزدیک شده؟
دقیقاً، بیا فکر کنیم «گرملین» ممکنه متوجه چی بشه.
اینطوری دیگه به نظر نمیرسه که قضیه به ما ربط داره.
سپاه پاسداران روش ما رو میشناسه، ریسک نمیکنیم.
نکنه خریت شده راه و رسمِ جدیدِ زرنگبازی؟
میخوام تا جای ممکن بهترین مهره رو به چنگ بیارم.
«گریملین» فقط با حضورش اونجا، داره جونشو به خطر میندازه.
یا حتی بدتر، میخوام از این قضیه یه سودی ببرم.
سود؟
آره، سود.
دیروز «بازارد» درخواستِ یه تحقیقِ لرزهنگاری توی یه موقعیتِ خاص رو داد.
و تاکید کرد که توی برنامه دفع زبالههای هستهای مشارکت میکنه.
- «بازارد» اهمیتی نداره - اگه شهادت نده، «بازارد» رو از دست میدیم.
- میارزه. - یعنی بیخیالِ ماهیای بشیم که چیزی نمونده طعمه رو قورت بده؟
بیا بریم سراغِ یه شکارِ بزرگتر.
حسم میگه نباید خطر کنیم.
«ایران» مثلِ یه انبارِ باروته.
اونجا خیلی خطرناکه و اصلاً جای ریسک کردن نیست.
هدفِ «گریملین» کماکان «بازارد» باقی میمونه.
«مگه اینکه خدا یه فکری بکنه.»
چه خبره؟
- چی؟ - خودت میدونی.
بین تو و «کیت».
- «کریگ»؟ - مهم نیست.
- منظورت چیه؟ - منظورم اینه «نایومی»...
هر دفعه که باهات مخالفت میکنم، این دوستپسر جدیدت میپره بهم.
الان دیگه با هم جفت شدین؟
حواست باشه، اصلاً صورت خوشی نداره.
فکر میکنی «هنری» متوجه نمیشه، وقتی حتی منم دارم میبینم؟
باور کنی یا نه، آدم میتونه با یکی بخوابه...
بدون اینکه عقلشو کاملاً از دست بده.
پیشنهاد صلح.
عشقم همین الانشم واسم قهوه آورده.
نه، صبر کن، من که اصلاً کسی رو ندارم.
ببین «رین»، من معذرت میخوام
آره، اینو به دوستدختر خیالیت بگو
- حرف نزن - من که چیزی نگفتم
- دارم فکراتو میشنوم - دارم فکر میکنم، نکنه من دوستدختر خیالیتم؟
چون الان الکی عصبانیم، چون داشتی بهم خیانت میکردی
گفتی که هیچ رابطهای بینمون نیست
میخوای باهام قرار بذاری؟
مگه تو خواب ببینی
بیا تو
«هنری»، نمیدونستم که قرار بود...
قرار نبود، مشکلی هم نیست
بیخبری کلاً تو مرام ماست
میتونم بشینم؟
سراپا گوشم
قضیه حساسه
«یه سری از ابعادِ عملیاتهای اخیر...»
«نشون میده که احتمالاً رخنهی امنیتی داشتیم.»
«حوزهی عملیات؟»
«روسی، ولی فقط به اون ختم نمیشه.»
«- این یه موش و گربه بازی برای گرفتنِ جاسوسه. - از این کلمه خوشم نمیاد.»
«یه جوری جلوهش میده که انگار همه چی آروم و بیدردسر بوده.»
«- چی ترجیح میدی؟ - ترجیح میدم اصلاً از هیچ کلمهای استفاده نکنیم.»
«در نهایت، این اتفاق نمیافته.»
«توی یه دنیای ایدهآل، اصلاً همچین اتفاقی نیفتاده.»
«به سلامتیِ یه دنیای ایدهآل.»
«نقطهی شروع کارت اینه که یه ماتریس رسم کنی...»
«از کسایی که به اطلاعاتِ نظارتیِ خاص و طبقهبندی شده دسترسی داشتن.»
«اطلاعاتی که ممکنه توی یه بازهی زمانیِ خاص لو رفته باشه.»
«و تو خارج از اون دایره بودی.»
«آره.»
این از خوششانسی منه
«آنتورپ، بلژیک»
«با آیزاک قرار دارم»
«اسمم ورنون کرافورده»
نه روغنی داره نه صمغی
کاملاً طبیعی و دستنخوردهست
شکلش مستطیلیه
بدون هیچ ناخالصی یا تَرَکی
تقریباً...
۸.۳ قیراط
«مال آفریقای جنوبی نیست»
«خیلی آبیه»
«مطمئنی پای جرمی در میون نیست؟»
«فروشگاههای دیگهای هم توی آنتورپ هست...»
یعنی بدون هیچ سوال و جوابی ریسک میکنن؟
«واقعاً از کجا آوردیش؟»
«چطوری گیرش آوردی؟»
«ممنون بابت وقتی که گذاشتی.»
«راه خروج رو بلدم.»
No comments yet. Be the first to leave one.