ആദ്യത്തെ 157 വരികൾ.
« کسلوانیا: سمفونی شبانه » " فصل اول - قسمت پنجم "
مترجم: «امیر فرحناک» :. FarahSub@ .:
از بوش متنفرم.
چیه؟
پوست درخت بید. دردت رو تسکین میده.
انقدری که بوش به مشامم خورده، تنها چیزی که یاد من میندازه... آخ!
- خب، انقدر تکون نخور. - همیشه انقدر خشنی؟
پرستار که نیستم.
زخمت از چیزی که فکر میکردم عمیقتره.
این کار رو چند بار بیشتر امتحان نکردم.
- آخ! - و فقط یهبار هم جواب داد.
فقط روی زخمهای جزئی میتونم این کار رو بکنم.
سعی کردم کار با استخوان هم یاد بگیرم، ولی...
واقعآً... حرف نداری.
همسرش میگه قصد داره سرش رو نگه داره.
حتی فکر به این که چه نقشهای واسهش ریخته تنم رو میلرزونه.
من که جلوی اشکم رو نمیتونم بگیرم، نیکولای.
تو جای من بهش تسلیت بگو، خب؟
بگو واقعاً جای تأسفه. نبودش حس میشه، خدمتگذار وفاداری بود.
و سلیقهٔ بینظیری توی انتخاب لوازم پارچهای خونه داشت.
بهش میگم اون پسره، بلمونت، رو پیدا میکنم و سرش رو براش میارم.
اونوقت میتونه بذارتش توی بشقاب، کنار مارکی.
مامان؟
داری... گریه میکنی؟
نه، نه. فقط...
همیشه از اینکه از پنجره میتونستم تماشاش کنم لذت میبردم.
چرا؟
وقتی ۱۷ سال پیش واسه اولین بار به مشکول اومدم، هیچی نداشتم.
مردم شهر به من به عنوان یه غریبه مشکوک بودن.
ولی هیچوقت یادم نمیره مردم صومعه چه عشق و علاقهای به من نشون دادن.
اونجا مثل یه مکان امن بود. یه محل مقدس.
ریچر!
چیکار میکنی؟
نگو داری صومعه برمیگردی!
نمیخواد باهام بیای.
نرو، خواهش میکنم.
به ادوارد قول دادم بهخاطرش برمیگردم.
انت، الان وقتش نیست. تو ناراحتی.
ناراحت نیستم، عصبانیام.
منم عصبانیام ولی باید صبر کنیم.
که چی بشه؟
تا تجدید قوا کنیم. تا یه نقشهٔ جدید بچینیم. تا حداقل خورشید طلوع کنه. بهخاطر ریچر.
نه من و نه ادوارد...
وقت نداریم منتظر ریچر بمونیم. ادوارد رو اسیر کردن.
وقتی اون آزاد نیست، من چطور میتونم حتی یه شب توی آرامش باشم؟
در حالی که اون کمکم کرد تا آزاد شم.
اولروکس و درولتا خونآشامهای قویای هستن.
نمیدونم توی مشکول چه نقشهای ریختن،
ولی اگه الان بری، این کارت خودکشیه.
ریچر برمیگرده، و وقتی برگرده...
اونوقت تصمیم میگیریم درولتا و موجودات شبگرد رو چیکار کنیم.
باید دشمنمون رو بشناسیم تا شکستشون بدیم و ادوارد رو نجات بدیم.
باهمدیگه.
ماریا، سد راهم شدی!
تنها وقتی که به من قول بدی...
صومعه نمیری کنار میرم.
باشه.
شاتو چی؟
اون هم همینطور.
- داخلشون نمیرم. - انت!
حق با توئه.
واسه شکستِ دشمنهامون اول باید خوب اونها رو بشناسیم.
اگه میخوای بری سَرَک بکشی،
مراقب باش توی دید نباشی. اگه ریچر اینجا بود...
شما دوتا هرکاری میخواین بکنین منتظر ریچر میمونین؟
اون فرار کرد!
سعی کن ببخشیش.
اولروکس خونآشامیه که مادرش رو کشت.
اژدهایی که از بچگی کابوس شبهاش بوده.
همهمون کابوس دیدیم.
وقتی که یه برده واسه اولین بار فرار میکنه...
این نماد رو روی شونهش میزنن.
وقتی واسه بار دوم فرار کنه، فلجش میکنن.
و بار سوم میکشنش.
وقتی که بچه بودم به من یاد دادن از آدمهای مزرعهمون که...
این نماد رو روی بدنشون دارن بترسم.
آدمهای دردسرساز.
ولی وقتی که خودم فرار کردم، دیدم نسبتبهشون عوض شد.
اونهایی که این نماد رو دارن، کساییان که عمیقاً میدونن...
آزادی چه بهایی میتونه داشته باشه.
اونها این رو هرروز به جون خریدن،
پس منم همین کار رو میکنم.
اگه از گذشتهم ترس داشته باشم،
هیچوقت از دستش آزاد نمیشم.
میبینم خوب ترس و وحشت رو توی تنِ جَوونها انداختی.
من خونِ اشرافی رو ترجیح میدم.
دارم از پسره، بلمونت، حرف میزنم.
اوه، اون.
فرزند دشمن قدیمی من.
پسر دشمن قدیمیای که دیگه باید مُرده تصورش کنی.
داریم ترتیبش رو میدیم.
شاید تو توی جهان جدید جور دیگهای کارها رو پیش ببری،
ولی اینجا ما با طبقهٔ اشرافی کاری نداریم.
اینجوری محلیها صداشون درمیاد.
عذر میخوام.
نمیدونستم چقدر رضایت مردمِ میرا برات مهمه.
سعی میکنم به فکرشون باشم.
این وسط حواسم به شهر و موجودات خبیث محل هم هست.
ما توی این شهر با مردم اتحاد آشفتهای رو داریم.
البته فعلاً.
حال من هم بههم میزنه.
اینکه باهاشون همپیمان بشم، و فقط واسه نفوذ به طبقهٔ اشرافی...
از خون روستاییها بخورم و...
در ازای موجودات شبگرد، اون مردی که توی صومعهست رو تحمل کنم.
چیزی تا طلوع خورشید نمونده. نباید به شاتو برگردی؟
تو کجا میخوای بمونی؟
اونطرف یه کاروانسراست.
جای خوبیه.
آرومه.
خصوصیه؟
دوست دارم توی شهر بمونم.
میخوام حواسم به اتفاقهای دورم باشه.
دیگه چیزی نمونده.
تا طلوع آفتاب.
بدون اینکه به آسمون خیره شم هم میتونم بفهمم.
لحظهای که خورشید طلوع میکنه،
یه تغییراتی توی هوا ایجاد میشه.
همهمون حسش میکنیم. وحشته.
تا چند ساعت ازش آزادیم.
فرض کن کاملاً آزاد باشیم. هرگز مجبور به فرار از دست آفتاب نباشیم.
من وقتم رو با خیالاتی که هرگز به واقعیت تبدیل نمیشن تلف نمیکنم.
ولی به واقعیت تبدیل میشه، اولروکس.
توی سرتاسر اروپا خونآشامها با ارزبت بتری همپیمان شدن.
تو نفر بعدی میشی؟
من هرگز به هیچکس، از هیچ نوعی، ایمان نداشتم.
شاید واسه ایمان آوردن باید به چشم ببینم.
شنیدم که خیلی پرابهته.
پرابهت، خارقالعاده، شیرزن.
پلیدی جلوی اون به لرزه میافته.
وحشت میکنه.
ما فراز و نشیب امپراتوری رو دیدیم، اولروکس.
مردمِ فانی حزب بادن.
اونها سرِ یه تیکه نون شورش میکنن، از یه خدا به خدای دیگه پناه میبرن.
من کشیش سخمت بودم.
الههٔ مصریِ جنگ و انتقام.
بوی بدنهای فانی توی روزهای عید رو به یاد دارم.
عطر و گرمی شرکتکنندهها. حسِ لمس نامیراها.
و حالا...
و حالا اون معبدها زیر خاک دفن شدن.
دقیقاً.
اینها رو ببین.
زندگی انسانها مثل «یکروزهها» کوتاست.
وفاداریشون هم به همون اندازه زودگذره.
ولی ما تحمل میکنیم.
وقتی که اون صومعه و این شهر به هرجومرج کشیده شد،
اونوقت بهنظرت همچنان توی سایهها میپلکیم؟
وقتی بین مردم فانی دنبال یه وفاداری بیارزش بگردیم،
فکر میکنی کجا پیداش میکنیم؟
بیا یه جهان جدیدی بسازیم، اولروکس.
میبینی؟ این هم یه حرف دیگهایه که قبلاً شنیده بودم.
پس بذار به واقعیت تبدیل شه.
فرار کن!
آخرین بار که دیده بودمت با اون پسرهٔ دورگه بودی.
آخرین باری که من دیده بودمت، یه موش پرنده بودی.
چند ساعت بعد از تولدت پیش من آوردنت.
موجود کوچولوی نقنقو. مثل یه جوجهٔ تازه متولد شده، زشت بودی.
با اون گردن نازک و نحیفت.
No comments yet. Be the first to leave one.