ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
تماس گریس میرابلا رو به یه ملاقات حضوری تغییر بده
همین امروز بعدازظهر، توی دفتر مرکزی «ووگ»، لطفاً
لازمه که بیرون برم و بین مردم باشم تا خودشون از نزدیک ببینن
ادعاهای بچههام دربارهی وضعیت بدِ سلامتی من
خیلی بزرگنمایی شده
مامانبزرگ، با هیچکدومشون حرف زدی؟
فکر میکنم شاید یه گفتگوی آرومتر و منطقیتر
با عمه ادوینا بتونه
و به هنری راسیتر بگو بیاد منو ببینه
باید مقداری از داراییهام رو نقد کنم
واقعاً؟ چقدر لازم داری؟
هفت میلیون
پوند؟ برای چی؟
و هرچقدر هم که گفتنش برام دردناک باشه
باید توی یه برنامه تلویزیونی ظاهر بشم
پس با پیتر لَسالی تماس بگیر
و بهش بگو بالاخره با حضور در «برنامه امشب» موافقم
و بعد از اون، ازت میخوام با جیم فیرلی تماس بگیری
و به این رابطهی گذرا و کوتاهت باهاش پایان بدی
من... نمیفهمم منظورت چیه
اولین بار که دیدمش اصلاً نمیدونستم کی هست
فکر میکردم دربارهی آیندهت در اینجا جدی هستی، پائولا
فکر میکردم آدم باهمتی هستی
هستم. واقعاً هستم. اما
پس همین امروز تمومش کن
اما مامانبزرگ، من دوستش دارم
پائولا، درکت میکنم، باور کن
که آدم گاهی ممکنه... حواسش پرت بشه
اما باید از اون حواسپرتی به عنوان سکوی پرشی برای حرکت به جلو استفاده کرد
رابطهی تو و جیم فیرلی تمومه
ختم کلام
بدون فداکاری و ازخودگذشتگی، نمیشه به جایی که من هستم رسید
صدای زنگ ساعت
برای روز افتتاحیه بزرگت آمادهای؟
روز خوبی داشته باشی
ممنونم
بیقراری نوزاد
خیلی خب کوچولو، آروم بگیر
این دومی منه. و در مقایسه با اولی، واقعاً یه فرشتهست
اِما؟ این پارچه حولهایه یا پشمی فاستونی؟
حولهای
آه کشیدن اِما
عالیه، خانم جیکوبز
با این قد بلندی که خدا بهتون داده
من قدِ دامن رو تا روی ساق پا میارم بالا
باید شوهرم رو راضی کنم که یه کت جدید لازم داره
توی کلیسا باعث خجالتم میشه
شاید بهتره اول با یه چیزی دهنش رو شیرین کنی
کیتهای تارت شیرهی منو دیدی؟ دستور پخت مادرمه
پدرم همیشه توی ماه ژوئن، به جای کیک تولد، یکی از اینا میخواست
خب، تو که هر روز و هر لحظه داری کار میکنی
بالاخره کِی اوضاع اینجا اونقدر رو غلتک میافته که
بتونی مرخصی بگیری و خانوادهت رو ببینی، هان؟
لباس مردانه. مرحلهی بعدی باید اون باشه
بهترین راه برای جذب مشتریهای بیشتر. میتونم نگاهی به لباست بندازم؟
بله
اما اگه قصد داری لباسمو دربیاری
شاید بهتر باشه بدون تماشاگر باشه؟
ببخشید
تویید. به کلی پارچه تویید نیاز دارم. میتونی...؟
اوه
توی مدیریت کردن و ریاست، مهارتم خوبه
خندیدن اِما
صدای زنگ در مغازه
هرچی پارچه تویید داری لازم دارم
پشمی فاستونی، شاید هم کمی کتان
به این زودی که نباید موجودیت تموم شده باشه
دارم خط تولید لباس مردانه راه میاندازم
شنیدی دارن کارخونهی دوزبری رو میفروشن؟
یه نفر این وسط ثروت کلانی به جیب میزنه
آره، ولی اولش باید کلی خرج کنه
تو باید بخریش. فکر کن چقدر حاشیه سودت بیشتر میشه
نه، ممنون
نه، برای من خیلی ریسکیه. باید یه وام سنگین بگیرم
هزینهی خودش رو درمیاره
با توجه به اینکه همه چقدر نظرشون نسبت به محصولات کارخونه فیرلی بد شده
فکر میکنم قراردادهای باقیموندهشون مال تو باشه
صدای زنگ در مغازه؛ آقای لودر
دیدی داره چیکار میکنه؟
توی مغازهی لباسدوزی، کیت تارت شیره میفروشه
تا حالا همچین چیزی شنیده بودی؟
میدونستم. همون لحظهای که اجازه دادی بیاد اینجا، به شوهرم گفتم
گفتم: «اون چشمش دنبال مغازهی منه.»
خانم هارت مجازه هرچی دلش میخواد بفروشه
اوه، معلومه که تو باید از معشوقهت دفاع کنی
اِما یه زن متأهله
با کی ازدواج کرده؟
مرد نامرئی؟
دیدم که چطوری مدام توی مغازهی تو رفت و آمد میکنه
اوه، به نظر میرسه که اینو کردی مسئلهی خودت
خانم مینتون، اگه میخوای همچنان مستأجر ملک من بمونی
پیشنهاد میکنم فوراً از خانم هارت عذرخواهی کنی
و کمتر نگرانِ این باشی که اون چی میفروشه
و بیشتر به فکر فروش خودت باشی
که این اواخر، فکر میکنم اصلاً خوب نبوده
متأسفم
شوهر نامرئی، بچهی نامرئی
ممنون که پرسیدید خانم مینتون، اما محض اطلاعتون باید بگم که
از دخترم خیلی خوب مراقبت میشه
صدای کوبیده شدن در؛ اون هیچ کم و کسری نداره
اِما
اون چی میفهمه، هان؟ فکر میکنه ما با هم سر و سری داریم
خندهی عصبی و از روی دستپاچگی
باید مغازهی اونو بدی به من. من هیچوقت برای کرایه معطلت نمیذارم
خیلی نگران اینم که نکنه جفتمون رو با یکی از اون
تارتهای شیرهت تا سرحد مرگ بزنه
اگه اینجا، قسمت جلو، چند تا ساسون چشمی بزنیم
فرم لباس بهتر نمیشه؟
کمر رو جمع میکنه بدون اینکه
به بافت پشمی پارچه آسیبی بزنه
بله، حق با توئه
خطوط تمیزتر و شکیلتر میشه
میتونم اندازههات رو برای نمونهها بگیرم؟
اجازه هست؟
بله
ممنون
بیشتر مردم... برای گسترش کارشون
بیشتر از چند ماه بعد از افتتاحیه صبر میکنن
فکر میکنی خیلی زود است؟
نه، اینطور فکر نمیکنم
و دقیقاً به خاطر همینه که میخواستم باهات کار کنم
چون تو مثل بقیه نیستی
نمیتونم. نمیتونم، من متأهلم
خب، یکی باید اینو به شوهرت یادآوری کنه
چون الان تقریباً یک سال شده اِما
و اون حتی زحمت نداده بیاد سراغت
حتی وقتی که بچهش رو به دنیا آوردی
اما اون دوره! ولی من هفته به هفته با خودم میگم
«اصلاً میدونه با کی ازدواج کرده؟»
تو رو میشناسه؟ اصلاً تو رو دیده؟
چون مطمئناً اگه حتی یه نظر تو رو دیده بود
نمیتونست یه لحظه از کنارت جم بخوره
ببخشید. متأسفم
صدای زنگ در مغازه
اِما هارت، درسته؟
بله
چطور میتونم کمکتون کنم، خانمِ...؟ دوشیزه
چاندرا
البته فقط برای چند هفتهی آینده، بعدش میشم خانم ادوین فیرلی
برای همین اینجام
بله. میبینم
فقط به... چند تا تغییر جزئی نیاز داره
تنها کاری که باید بکنیم اینه که
آتیشش بزنیم
این لباس ارثیه خانوادهی فیرلیه، اصرار داشتن پروِش کنم
و همونطور که میبینی، اندازهمه، که واقعاً مایهی تأسفه
چون یه هیولای تمامعیاره
خندیدن اِما
ببخشید. منم همینطور
اما تعریفهای خیلی خوبی دربارهی اینجا شنیده بودم
امیدوار بودم بتونی حتی یه ذره هم که شده از زشتیش کم کنی
بذار ببینم
صدای قیچی
همیشه تصور میکردم با لباسی که مادرم
توی عروسی خودش پوشیده بود، ازدواج میکنم
یه ساری قرمزِ فوقالعاده بود
با گلدوزیهای طلایی
اما ازونجایی که خودش توی مراسم عروسی نیست
اون فوت کرده
متأسفم
از دست دادن مادر، واقعاً
میدونم. بدترین اتفاق ممکنه
بله، همینطوره
اون برات مینویسه
نامه
مدام
هرچند انگار قصد نداره اونها رو بفرسته، برای همین
فکر کنم از همون اول هم قرار بود بالاخره پیداشون کنم
چرا اومدی اینجا؟
اگه قرار باشه باقی عمرم رو با مردی بگذرونم
که قلبش شکسته، فکر کردم حداقل باید
یه نگاه درست و حسابی به زنی که مسببشه بندازم
اگه قلب ادوین شکسته، کاملاً تقصیر خودشه
میتونم اینو بهت اطمینان بدم
میتونی نگاه کنی
خب، اگه من جای تو بودم، قیافهی خودم رو وحشتناک درست میکردم
اوه، بهش فکر کردم
زمانی بود که حاضر بودم لباس رو کاملاً نابود کنم
هر کاری برای اینکه فقط یه ذره هم که شده ازشون انتقام بگیرم
میدونی، عهد بسته بودم
که باقی عمرم رو صرفِ مجازات کردنشون کنم
تمامِ فیرلیها رو
و حالا؟
گاهی فکر میکنم که با این کار، دارم خودمم مجازات میکنم
باهاش ازدواج نکن
نه به خاطر اینکه من میخوامش یا میخوام زندگیش رو خراب کنم
فقط
فکر میکنم لیاقتت بیشتر از اینهاست
اون با من مهربونه
و عشق میتونه رشد کنه... فکر میکنم
من... امید دارم
میدونم شاید این حرفم خیلی نامناسب باشه
اما واقعاً دلم میخواست که تو
میگم برات بیارنش
وقتی تموم شد. ممنونم
مطمئنم فکر کردی از شنیدن اینکه ادوین داره با
بدبختی زندگی میکنه، خوشحال میشم
حس خوبی نداره اِما، که بدونی همهی اینها رو ساختی
درحالیکه اون هنوز همونجایی که رهاش کردی، درجا میزنه؟
اما بخشی از وجود من هم با اون اونجا بوده، مگه نه؟
No comments yet. Be the first to leave one.