See

See

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ ഡൗൺലോഡ് ചെയ്യുക

സീസൺ 2

റിലീസ് വിവരങ്ങൾ

See S02E04 WEB H264-TVD
See S02E04 XviD-AFG
See S02E04 WEB x264-TGX
See S02E04 720p WEB x265-MiNX
See S02E04 1080p HEVC x265-MeGusta
See S02E04 1080p WEB H264-EXPLOIT
See S02E04 WEBRip x264-ION10
See S02E04 720p WEB DL X265 PSA
See S02E04 720p WEB hevc x265-RMTeam
See S02E04 720p WEB H264-EXPLOIT
കമന്ററി എഴുതിയത് Roya_T_K
💢 Roya_T_K رویــــا , SAHEB 💢

ടാഗുകൾ

1080
x265
HEVC
XviD
പ്രസിദ്ധീകരിച്ചത്: 2021-09-17
ഡൗൺലോഡുകൾ: 72
ശ്രവണ വൈകല്യമുള്ളവർക്ക്: No

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ പ്രിവ്യൂ

ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.

صبح شده و بالاخره خداوندگار آتش برای گرما بخشیدن به ما نمایان شده، شاه‌دخت.‏

‫ «تـقـدیـم بـه تـمـام ایرانـیـان عـزیـز»

صبح بخیر، اعلی‌حضرت.‏

امروز چه روز قشنگیه، ماگرا.‏

تمام شهر بخاطر تو خوشحال خواهند شد.‏

چه حیف که پدر اینجا نیست تا روز عروسی تو رو با ما جشن بگیره.‏

یاس، لاوندر و عسل.‏

عروسی زیباتر از تو نیست.‏

ولش کن.‏

شاه‌دخت، شما باید برای مراسم عروسی کاملا زیورآلات خودتون رو در بیارید.‏

‏- نه، این دستبند رو در نمیارم.‏ ‏‏- ولی این یه قانونه.‏

خدمتکار، اسمت چیه؟

هارمونی، اعلی‌حضرت.‏

هارمونی؟ چه اسم قشنگی.‏

دستت رو بده من، هارمونی.‏

هارمونی

عادت داری که همش به شاه‌دخت‌ها بگی چیکار کنن یا چیکار نکنن؟

گمون کنم با ملکه‌ت هم همین کار رو می‌کنی؟

نه اعلی‌حضرت، هرگز.‏

پس ساکت شو و تنهاش بذار.‏

شاه‌دخت کاملا تمیز شده.‏ بهتره بری، هارمونی.‏

بله، اعلی‌حضرت.‏

مردم پنسا،‏ یعنی تمام مردم پنسا،‏

حتی خدمتکارهای بی‌مصرف،‏ باید باور کنن این ازدواج یه اتحاد واقعیه.‏

نگران نباش. وظیفه‌م رو انجام میدم.‏

تو تنها نیستی.‏

چرا هستم.‏ ولی بی‌وفایی از طرف تو نیست.‏

این ازدواج به همه ما کمک می‌کنه.‏

وقتی که بچه‌هات به دنیا بیان،‏

همین نظمه که اونها رو در امان نگه می‌داره.‏

بعضی‌ها هم با نقشه خواهرشون بهشون توهین میشه.‏

سیبث، هیچوقت نمیشه تو رو ساکت کرد.‏

خدا می‌دونه که چقدر زور زدم.‏

بیا

وقتی که کوچیک بودی و من موهات رو می‌شستم یادته؟

ادامه بده.‏

خواهش می‌کنم.‏

‫ مـتـرجـمین: رویـــــا و صـــــاحـب ‫ SAHEB , Roya_T_K

« دیــــدن »

میشه لطفا یذره فاصله بگیری؟

قول میدم، هیچکس نمی‌خواد اینجا منو بکشه.‏

آره، تا من هستم کسی جرئت نمی‌کنه.‏

هانیوا. هانیوا، صبر کن.‏

گوش کن، اینکه یه جنگجو همراهمون باشه هیچ ضرری واسمون نداره.‏

البته که خودت هم برای ما کمک بزرگی هستی.‏

می‌تونم صدای فکر کردنت رو بشنوم.‏

دیروز، در عزای مادرم بودم.‏

امروز مشخص شد اون شاه‌دخت‌ـه

و الان دارم به تک تک لحظات بچگی‌م فکر می‌کنم‏

نمی‌دونم چی دروغ بوده و چی راست.‏

به زودی می‌فهمیم، عزیزم.‏

ولی نه به این زودی.‏

گوش کن، من که دشمنت نیستم.‏

اگه فکرکردی این تحقیرها از روی ترسه، اشتباه کردی.‏

بگو ببینم، ژنرال جادوگریاب،‏ تا به حال جون چند نفر رو گرفتی؟

به اندازه‌ای که روحم رو بارها نفرین کنم.‏

با این حال، می‌خوای ملکه‌ای که بهش خدمت می‌کردی رو بکشی.‏

هیچ نفرینی برای تو کافی نیست.‏

نه. گمون نکنم.‏

‏- حالت خوبه؟ ‏- آره، خوبم.‏

‏- باید یه شب دیگه استراحت می‌کردیم.‏ ‏- نه، چیزی نیست.‏

به هرقیمتی شده میخوای بری پنسا حتی اگه شده جنازت برسه اونجا.‏

نه، اون‌وقت تو رو مجبور می‌کنم جنازه‌م رو بکِشی.‏

اخ.‏

این سربازهای شجاع

برای جلوگیری از فرار بابا واسِ قاتل کشته شدن.‏

مثل یک قهرمان مردن،‏ و خون‌شون پایمال نخواهد شد.‏

یک سرباز شجاع جمهوری برای همیشه در یادها باقی می‌مونه.‏

پسر مقدس تراوانتیزی،‏ حالا با ما یکی شده.‏

راندیو، پسرم.‏

خانم اوری...‏

راندیو یه وطن‌پرست و قهرمان بود.‏

اون رو مثل پسر خودم تحسین می‌کردم.‏

کسانی که مسئول مرگش هستن عذاب خواهند کشید. بهت قول میدم.‏

خبری واسم داشتی؟

بله، ژنرال واس.‏ یه جادوگریاب تقاضای پناهندگی داره.‏

یه جادوگریاب

اگه درست باشه، اولین باره که یکی از سربازای توماکتی جون همچین اقدامی می‌کنه.‏

چه پیشنهادی کرده؟

اصرار داره که فقط با شما حرف بزنه.‏

احتمالا از این کار پشیمون میشه.‏

بیارش پیش من.‏

بیا.‏

من فرمانده کل قوا، ژنرال واس هستم.‏ متوجه شدم که می‌خوای با من حرف بزنی.‏

بله، قربان.‏

تو اولین جادوگریاب ملکه هستی که باهاش حرف میزنم.‏

تا حالا خون شماها رو با شمشیرم نریختم.‏

اطلاعاتی دارم که به‌دردتون می‌خوره، قربان.‏

چرا باید به سربازی اعتماد کنم که به کشور خودش خیانت کرده؟

کشورم دیگه اون کشوری نیست که قسم خوردم ازش دفاع کنم.‏

چطور؟

من قسم خوردم که از امپراتوری «پایان»‏

در برابر جادوگرهایی که...‏

خودم با جادوگرها آشنا هستم.‏

کار من مربوط به کسانی که ممکنه بینا بشن یا از بیناها دفاع می‌کنن هم هست.‏

حالا ملکه‌ت گفته که بیناها جادوگر نیستن بلکه یک حقیقت هستن.‏

بله، قربان.‏

درواقع، اون گفته که در رحمش داره یه بچه بینا رو پرورش میده.‏

بله، قربان.‏

پسر، واقعا از ارتش خودت فرار کردی و به اینجا اومدی...‏

تا چیزی رو به من بگی که جاسوس‌های من چند روز قبل به من گفتن؟

‏- زنجیرش کنید و به برده‌ها بفروشیدش ‏- نه، نه

‏- بیا ‏- قربان

‏- فرمانده واس، بیناهای دیگه‌ای هم هستن ‏- صبر کنید!‏

بیناهای دیگه؟

اون بچه، اولین بچه بینا خانواده سلطنتی نیست.‏

دوتا بچه بالغ هم هستن.‏

این بچه‌های بالغ...‏

یکی‌شون دختریه به اسم هانیوا؟

بله.‏

پنسا اینجاست؟

بله.‏

همیشه انقدر خلوته؟

نه. هرگز.‏

یه خبری هست.‏

جلوتر چندتا سرباز هست.‏

همینجا وایستا و چیزی نگو.‏

‏- جای نگرانی هست؟ ‏- واسه من نه ولی تو چرا.‏

‏- اوضاع زیاد جالب نیست.‏ ‏- چرا؟ مادرم اینجا نیست؟

‏- اینجاست.‏ ‏- پس مشکل کجاست؟

قضیه اینه که...‏

ظاهرا امروز داره ازدواج می‌کنه.‏

بابا، عشقم...‏

منو ببخش.‏

مامان؟

مامان!‏

کوفون؟

مامان! مامان! مامان!‏

تو زنده‌ای.‏

عزیزم.‏

از وقتی از هم جدا شدیم تمام زندگیم دنبالت بودم.‏

هرگز ناامید نشدم.‏

مامان، مردم میگن امروز داری ازدواج می‌کنی.‏

این حقیقت نداره، درسته؟

همه‌چیز رو برات توضیح میدم.‏

پدرت و هانیوا کجا هستن؟

پدر رفت به تراوانتیز تا هانیوا رو برگردونه.‏

تراوانتیز؟

شاه‌دخت ماگرا، وقت رفتنه.‏

وایستا. چرا... چرا تراوانتیز؟

‏- چه اتفاقی برای جرلامارل افتاده؟ ‏- چطور ممکنه امروز ازدواج کنی؟

لردهارلن منتظره،‏ ملکه هم صبرش لبریز شده.‏

‏- دارم میام!‏ ‏- لردهارلن کیه؟

بعدا همه‌چیز رو توضیح میدم.‏ الان باید برم، کوفون.‏

‏- لطفا بهم اعتماد کن.‏ ‏- مامان؟ مامان، نمی‌تونی همچین کاری بکنی.‏

نمی‌تونم کاری کنم.‏

پدرت حتما درک می‌کنه.‏

نه فکر نکنم درک کنه که همسر مُرده‌ش با یکی دیگه ازدواج کنه.‏

‏- کوفون ‏- انقدر اسم منو به زبون نیار

یه کاری کن این ازدواج سر نگیره!‏

نمی‌دونم قضیه چیه، ولی مامان باید جلوش رو بگیری.‏

ساکت شو!‏

من هنوزم مادرت هستم،‏ و تو هم پسرم می‌مونی.‏

ولی شرایط تغییر کرده.‏

دارم این کار رو برای تو و بخاطر هممون انجام میدم.‏

تو همینجا بمون.‏ توی اتاق من،‏

و با کسی حرف نزن

وقتی مراسم تموم شد با هم حرف می‌زنیم. قول میدم.‏

‏- قول میدم.‏ ‏- این کارو نکن.‏

‏- این کارو نکن.‏ ‏- مجبورم.‏

خیلی سوال دارم.‏

خیلی خب، دیگه کافیه

‏- یه لحظه وایسا درست میشه ‏- پاریس؟

خانم.‏

از روی لباست هم تب رو حس می‌کنم.‏

‏- منو نمی‌کُشه.‏ ‏- یه طبیب لازم داری.‏

توی پنسا پیدا میشه.‏

بابا. تا ما به اونجا برسیم مُردی.‏

الان توی «لیکلند» هستیم،‏ زیاد از «والیر» دور نیست.‏

اونجا می‌تونیم یه سرپناه و طبیب پیدا کنیم.‏

بابا؟

خواهش می‌کنم.‏

باشه، عزیزم.‏

من نمی‌تونم با شما به قلمرو والیر بیام.‏

خب، ما که داریم میریم اونجا.‏

متوجه‌م. قبایل پنهان برای من پنهان نبودن.‏

من خیلی در حق والیر ظلم کردم.‏

در خفا بمون و همین اطراف اتراق کن.‏ موقع برگشت پیدات می‌کنیم.‏

یا نمی‌کنیم.‏

خداوندا، بگذار این ازدواج مقدس...‏

در این روز خاص زیر سایه رحمتت رقم بخورد.‏

ما را در مسیر درست راهنمایی کن،‏

آنان که به ما ظلم می‌کنند را در آتش خود نابود کن.‏

زیرا تاریکی برای تو،‏ به معنی قدرت و شکوه است.‏

تا ابد زنده باد.‏

شاه‌دخت ماگرا و لرد هارلن...‏

شما با شکوه معطر شده وارد این تعهد خواهید شد.‏

با یکی شدن جسم و روح، در محضر خدا‏

تعهد خودتون رو به هم اعلام کردید.‏

بنابراین، با اختیار الهی که به من داده شده،‏ می‌تونید زندگی مشترک خودتون رو آغاز کنید.‏

ازتون ممنونم.‏

شاه‌دخت ماگرا.‏

‏- همسر هارلن، خواهر من محسوب میشه.‏ ‏- ماگرا، برادرم رو که یادته.‏

کریگن، یه زمانی من پوشکت رو عوض می‌کردم.‏

خب، خوش به حال همه‌مون.‏ الان دیگه واسه خودم خدمتکار دارم.‏

ممنون.‏

خیلی ممنونم.‏

ببخشید. ببخشید.‏

خیلی خب. برو. ولش کن.‏

‏- نزدیک شدیم؟ ‏- آره

More Farsi Persian subtitles for See

അഭിപ്രായങ്ങൾ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left