ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
دستان مادربزرگ
یکشنبه صبحها توی کلیسا کف میزد.
دستان مادربزرگ
دف رو چه خوب میزد.
دستان مادربزرگ
عادت داشت هشدار بده.
میگفت: "عزیزم، اینقدر تند ندوی،
ممکنه بیفتی رو یه تیکه شیشه،
شاید اونجا تو چمن مار باشه."
دستان مادربزرگ
دستان مادربزرگ
مادر مجرد محله رو آروم میکرد.
دستان مادربزرگ
گاهی اوقات درد میکرد و ورم میکرد.
دستان مادربزرگ
سرشو بالا میآورد و بهش میگفت:
"عزیزم، مادربزرگ میفهمه،
که تو واقعاً اون مرد رو دوست داری،
به دستای عیسی اعتماد کن."
دستان مادربزرگ
وقتی تو دردسر بودم، برام دعا میکرد.
دستان مادربزرگ
از خدا میخواست کمکم کنه تا از مشکلاتم عبور کنم.
دستان مادربزرگ
وقتی ناامید بودم، منو بلند میکرد.
بهم میگفت همه چی درست میشه.
منو به اون نور نجاتبخش هدایت میکرد.
حالا من تو سمت برندهام.
دستان مادربزرگ
یکشنبه صبحها توی کلیسا کف میزد.
دستان مادربزرگ
دف رو چه خوب میزد.
دستان مادربزرگ
عادت داشت هشدار بده.
میگفت: "پسر، اینقدر تند ندوی،
ممکنه پات بره رو یه تیکه شیشه،
شاید اونجا تو چمن مار باشه."
دستان مادربزرگ
مادربزرگ کجاست؟
دستان مادربزرگ
پدربزرگ کجاست؟
دستان مادربزرگ
حکمت کجاست؟
دستان مادربزرگ
یا دانش؟
صبح بخیر، کارسون.
جیمز، لطفاً مطمئن شو این لَگن تمیز شده،
و وایستا. خوشم نمیاد که این ملحفهها عوض نشده.
حالا، من میدونم لباسها شسته شدن.
لطفاً مطمئن شو و این ملحفهها رو عوض کن، باشه؟
هی، بچهها، ما باید بهتر عمل کنیم، باید بهتر از این باشیم!
اوه خدای من، اون یه لَگن کثیف دیگه است؟ و به این ملحفهها نگاه کن!
کتی، گوش کن، من نمیخوام این ساکنین زخم بستر بگیرن، باشه؟
کتی و جیمز، دست بجنبونید!
حالتون چطوره خانم کارلا؟ - سلام، آلن.
"برای هر چیزی، فصلی هست.
زمانی برای تولد هست و زمانی برای مرگ.
زمانی برای خندیدن و زمانی برای گریه کردن.
زمانی برای خراب کردن و زمانی برای ساختن."
اینو دوست داری، خانم واتسون؟ خانم واتسون؟
خانه سالمندان ایزی رِست، جایی که زندگی بهتر...
دیوونهای؟ عقلتو از دست دادی؟
برام مهم نیست. دنبال مالک تو محل کار من زنگ نزن!
به محل کار من زنگ نزن!
خانه سالمندان ایزی رِست، جایی که زندگی بهتر یک گزینه است. میتونم کمکتون کنم؟
بله، بله، مطمئن میشم برای سوار شدن به شاتل آماده باشن.
مشکلی نیست، ممنونم.
آمادهان منو ببرن دیالیز؟
قرار ملاقاتت فرداست، کارسون.
فردا؟ ممکنه تا فردا مرده باشم! - کارسون، نمیمیری، باشه؟
شاتل صبح اینجا میاد. حالت خوبه؟
آره، حالم خوبه. فقط یه فنجون قهوه میخوام، همین.
کارسون، نمیتونی قهوه بخوری.
دلیل اصلی اینکه میری دیالیز همینه،
که همه اون مایعات رو از بدنت خارج کنن.
خب، پس باید بتونم یه مقدار قهوه بخورم
اگه قراره همه اون مایعات رو از بدنم خارج کنن.
کارسون، باهات بحث نمیکنم، باشه؟
نمیتونم اینو بخورم، نمیتونم اونو بخورم! این دیوونگیه.
خب، متأسفم. این زندگی یه مرد با دیابت و نارسایی کلیه است.
دالیا، مطمئن میشی که حواست بهشون باشه؟
مطمئن میشی که اون ملحفهها رو بالا عوض کنن؟
بله، مطمئن میشم که حواسشون هست.
و چرا کارسون هنوز نرفته؟ - شاتل فردا میاد اینجا.
و احتمالاً دیر هم میاد. با این برنامههای شاتل دولتی،
نمیدونم چطور انتظار دارن ما اینجارو اداره کنیم.
ما چهار نفر داریم که به ۳۰ بیمار کمک میکنن، اتاقهای پشتی پره،
کاسه صبرم لبریز شده، نمیدونم دیگه چیکار کنم!
کارلا، آروم باش، باشه؟
راستش، من در موردش فکر میکردم و یه راه پیدا کردم که کمک بگیریم.
اوه، باشه، چطور؟
میدونی که دادگاهها به مردم خدمات اجتماعی میدن، درسته؟
خب، من زنگ زدم که یه نفر رو بفرستن اینجا.
حالا، من از داشتن یه مجرم اینجا مطمئن نیستم.
کارلا، اینا جرائم کوچیکن، و میان اینجا و مجانی برامون کار میکنن.
نه، من در مورد این مطمئن نیستم، دالیا.
کارلا، بیخیال! من واقعاً فکر میکنم باید امتحانش کنیم و من از قبل زنگ زدم.
دالیا! - کارلا، بیخیال. رایگان...
میدونی چیه؟ باشه، قبول، امتحانش میکنیم.
ممنون. - اما اگه کار نکرد، مقصرش تویی.
خانم واتسون چرا جلو تلویزیون نشسته؟ بفرمایید...
داشتم براش کتاب میخوندم.
این خانم از وقتی که اومده اینجا، بیشتر از یه ساله که یه کلمه هم حرف نزده.
دخترش ازم خواست و منم قول دادم که این کارو بکنم.
پس بهتره که دخترش براش کتاب بخونه.
کارلا، اگه اینجا بود حتماً این کارو میکرد! تازه ازدواج کرده.
قبل از اینکه شوهرش برگرده افغانستان، رفته ماه عسل.
ازدواج کرد؟ - بله، کارلا.
قشنگترین عروسیای بود که تا حالا دیدم.
من و مالک خیلی بهمون خوش گذشت... وایسا، اون تو رو هم دعوت کرده بود. چرا نیومدی؟
کار داشتم. - مثلاً چی؟
مثلاً به کارای خودم رسیدن.
ببین، باید دیگه وقتتو با کتاب خوندن برای این خانم تلف نکنی.
چند تا بیمار دیگه هستن که به توجه تو احتیاج دارن.
باید یاد بگیری چطور دعواهاتو انتخاب کنی.
کائنات داره حرف میزنه!
کائنات؟ کارلا، وایسا.
تازگیا تو رو کلیسا ندیدم. چه خبره؟
دیگه به اون کلیسا نمیرم. - چرا؟ چی شده؟
من الان دارم با یه گورو درباره قدرتهای کائنات مطالعه میکنم.
اون همه سر و صدا تو اونجا... من از اون مرحله رد شدم.
ولی کارلا، تو از وقتی که من بچه بودم میرفتی اون کلیسا.
آره، میدونم، ولی این برام بهتره. - کارلا؟
ببین، دالیا، بالاخره یه جایی باید بزرگ بشی.
میبینی که تو هم داری وقتتو تو اونجا هدر میدی.
ببین، دختر، میدونم که هنوز از این بابت ناراحتی...
هی، هی، هی! - ...ولی باید یه راهی پیدا کنی که...
ما در مورد اون حرف نمیزنیم.
سلام خانمها.
حالتون چطوره، خانم کارلا؟ - سلام، آلن.
هی، هی، دالیا، برا من باهاش حرف زدی؟ - نه، من هیچی بهش نگفتم.
تو اونجا بودی، میتونستی یه کم بیشتر از "هی!" بگی.
آسایشگاه آسوده بمان، جایی برای زندگی بهتر...
نه، نه، خودم میرم دنبالش، خودم میرم دنبالش، ممنونم.
هَتی! هَتی!
هَتی، بیا تو، لطفاً!
این چهارمین تماسیه که این هفته دریافت کردم. تو نمیخوای مریض بشی!
داشتم سعی میکردم فرار کنم.
و هَتی، کجا میرفتی؟
فقط تا جایی که میتونم از اینجا دور بشم.
باشه، خب، وقتشه داروهات رو بخوری.
من داروهامو خوردم. - نه، نخوردی.
داروهامو خوردم! - نخوردی!
خوردم! - نخوردی، هَتی!
خوردم! - نخوردی!
خوردم! خوردم! خوردم! خوردم!
هَتی، نخوردی. اینجا هستن.
من که خوردم، ولی اگه میخوای دوباره بخورم و اوردوز کنم،
تقصیر هیچ کس جز خودت نیست!
خب، وایسا، وایسا...
نه، حالا جا نزن. بده بیاد!
وقتی مردم و رفتم اون دنیا، به خدا میگم،
"منو محکوم نکن، اونو محکوم کن!"
"چون من حاضر نبودم اینجا باشم، اون منو زودتر فرستاد اینجا!"
"اون منو زودتر فرستاد اینجا!"
هَتی، چرا این کارو با من میکنی؟
میدونی که من ازدواج کردم و کلی قبض دارم که باید پرداخت کنم.
یه دقیقه صبر کن ببینم!
نیا واسه من غر بزن. تو اصلاً نمیتونی برنامه منو اداره کنی!
من مجبور بودم هفت تا بچه، دو تا شوهر رو اداره کنم،
و سه تا دوست پسر، همهشون رو همزمان!
تو اصلاً نمیدونی چه دارویی باید به من بدی و کی بدی!
تو از خستگی حرف میزنی؟
عزیزم، وقتی ازدواج کردی، خیانت کردن کار آسونی نیست.
هَتی، این افتضاحه! میدونی که این کار خداپسند نیست.
اون موقع خیلی به خدا فکر نمیکردم.
فقط داشتم سعی میکردم حال کنم.
اون موقعها داشتم جوری میرقصیدم که انگار آتیش گرفته بود، عزیزم.
هَتی؟
اوه، بو، زنگمو بزن... - هَتی؟
هَتی، قرصاتو خوردی یا نخوردی؟
این چیزیه که من باید بدونم و تو باید بفهمی!
باشه، من دیگه با تو این بازیها رو نمیکنم، باشه؟
بیا، دهنتو باز کن، قرصا رو بخور.
من داروهامو خوردم!
هَتی، لطفاً دهنتو باز کن و قرصا رو بخور.
حالا، اونها رو تف نکن بیرون.
خیلی خب. حالا، خانم، اینجا حالتون خیلی خوب خواهد بود.
نه، نیستم.
عزیزم، این کیه؟
بیمار جدید. از خونش بیرونش کردن و به ما گفتن بیاریمش اینجا.
عزیزم. - آره، میدونم، ناراحتکنندهست.
وایسا، یکی دیگه نه؟
من همین الان با اونا تو ایالت صحبت کردم،
بهشون گفتم که دیگه برای یه ساکن دیگه جا نداریم!
این مسخرهست.
باید به شهرستان زنگ بزنم، این کاریه که باید بکنم.
کارلا، اون صداتو میشنوه.
دالیا، بذار کارمو بکنم.
اون امروز حالش خوب نیست.
سلام، من دالیا هستم. شما؟ - اینجا نمیمونم.
اسمش بارباراست.
خب، خانم باربارا، اینجا خیلی خوشحال خواهید بود.
ما اینجا آدمای خیلی مهربونی داریم که از شما خوب مراقبت میکنن...
یه عالمه آدمای خیلی مهربون اینجا هستن که میزنن پس کلهت.
حالا، بذار من برم و قوانین رو برات تعیین کنم، عزیزم.
تا وقتی که به مرد من یا بستنیهای میوهای من دست نزنی،
من و تو مشکلی نخواهیم داشت.
من و تو میریم جلو ببینیم آخرش چی میشه!
لطفاً ببخشیدش، هنوز داروهاشو نخورده.
No comments yet. Be the first to leave one.