ആദ്യത്തെ 170 വരികൾ.
الو؟
هوپ. هوپ آدلر.
کیه؟
آلپاین لیک.
اون... یه اردوگاه جوانان تو کوهستانه.
من، امم...
من این خوابها رو دیدم.
هفت تا شماره.
کد منطقه نداره، پس این یه تماس محلیه.
شما اینجا تو کلرادو هستید، درسته؟
شمارهها روی یخ حک شده بودن.
بله.
آره!
شما کی هستید؟
شما کی هستید؟
الو؟ (خشخش یکنواخت تلفن)
الو؟ صدای منو میشنوید؟
الو؟
(نفسش بند میاد)
دانشآموزان (فریاد میزنند) بزن! بزن!
بزن! بزن! بزن! بزن! بزن!
بزن! بزن! بزن!
دانشآموز: باید بلند شی، رفیق.
گوئن: فین!
فین!
دانشآموز: داری اذیتش میکنی!
فینی!
دانشآموز روی زمین: (نفسنفسزنان) خواهش میکنم، بس کن. خواهش میکنم.
تموم کردی؟
دانشآموز روی زمین: آره.
گورتو گم کن و نزدیکم نشو.
(دانشآموزان ناله میکنند)
کس دیگهای هم هست؟
گوئن: هی.
اون دیگه چی بود؟
بچهجدید.
حالا دیگه فقط بچهجدیدا رو میزنی؟
اون شروع کرد.
این بار چی بود؟
آه، همیشگی.
"شنیدم تو همون خفنی هستی که یه قاتل زنجیرهای رو ناکار کرد.
اصلاً هم قوی به نظر نمیآی."
اون واقعاً اینو نگفت.
آره، واقعاً گفت.
لازم بود اینقدر محکم بزنیش؟
تو یه همچین موقعیتی...
هرچی خون بیشتر، برای جمعیت بهتره.
حرف آدم رو محکمتر میکنه.
تو این نکته رو بیش از یه بار ثابت کردی.
پس شاید... و من فقط دارم همینجوری یه چیزی میپرونم...
شاید نکتهای که واقعاً داری میگی...
کمتر "با من درنیفت" و بیشتر "من اونیم که باید شکستش داد."
هی، گوئن، فین.
دعوای عالی بود، رفیق.
مرسی، ارنستو.
سلام، ارنی. ارنستو: خب، امشب...
امم، من میرم مرکز مدنی.
تا تو صف بلیطای دوران دوران وایسم.
بلیطای دوران دوران؟ همین الان گفت!
سایمون لِ بون خیلی حرف نداره.
تـ... تو میری، گوئن؟
کاش میشد. اون بلیطا خیلی گرونن.
مهمون من. من که میخواستم دو تا بخرم.
میدونی، باحال میشد...
یکی رو داشته باشی که باهاش بری، که... که اونم طرفدار باشه.
واقعاً؟ واقعاً.
محشر میشد.
انجام شده فرض کن.
خیلی خب، من باید برم کلاس کارگاه.
میبینمت.
میدونی که اون یه قراره.
نه، نیست. آره، هست.
خب، حالا اگه یه قرار باشه که چی؟
نمیدونم، من... من فقط ازش خوشم نمیاد.
نمیفهمم چرا.
اون واقعاً خوبه.
غیر از این، فکر نمیکنی رابین...
دلش میخواست حواست به برادر کوچیکش باشه؟
ولی این معنیاش این نیست که اجازه بدم با خواهر کوچیکم بخوابه.
آخ. چندش نباش، آشغال جمع کن.
گوینده: خوش آمدید به نایت فلایت.
اینجا گروه آلمانی فِکس هست...
با آهنگ جدیدشون «سابوِیْز آف یور مایند».
شب بخیر، پسر.
من میرم بخوابم.
شب بخیر.
زیاد بیدار نمون.
آره، حتماً.
(صدای جیرجیرکها)
(صدای پارس سگ از دور)
اگه دست بهم بزنی، صورتتو چنگ میزنم
گرابر: این صورت؟
هی!
هنوزم باب میلم نیست
به بابا نگو
گمشو، عوضی!
من خبرچین نیستم
خوبی؟
خوبم.
نه، م... منظورم اینه که...
نمیخوام در موردش حرف بزنم
اشکالی نداره که این حسو داری
تو نمیدونی من چه حسی دارم
نه، ولی...
میدونم، هر حسی داری، اشکالی نداره.
فین (صدای خفه): هی، داری چیکار میکنی؟
هی
هی، گوئن
گوئن، بیدار شو. داری چی...
چرا اینقدر سردی؟
فین؟
اشکالی نداره.
دوباره خوابگردی میکردی.
وای خدا. پوستت مثل یخ سرده.
خواب بد دیدم.
اشکالی نداره. فقط... برگرد بخواب.
م-من گفتم خواب بد دیدم.
شنیدم. فقط برگرد بخواب.
هی، جادوگر!
هی، گوئن.
هی، ارنی.
ارنستو: نگاه کن.
گوئن: اوه، باحاله.
باورم نمیشه.
پس، اِم... تو خیلی اهل اون،
از اون چیزای عجیب غریبی، درسته؟
چی؟ منظورت روحهاست؟
ارواح؟ یه نمایی از دنیای اونور؟
آره. خب، پس.
آره، من به همه اون چیزای ماورایی باور دارم.
باحال.
ام... یه چیز دیگه هم برات آوردم.
ارنستو، این لوتِـریاست؟
آره.
مادربزرگم تو مغازهاش میفروشه.
و فکر کردم باحال به نظر میان.
شبیه ورقهای تاروت هستن.
اینا خیلی قشنگن.
یعنی، میتونی مثل تاروت ازشون استفاده کنی.
اگه چشم بصیرت داشته باشی، میتونن چیزایی رو بهت نشون بدن.
و تو هم که اینو داری، مگه نه؟
چی رو؟
اوه، منظورم اینه که، تو... تو خوابهایی میبینی و اینا...
و اونا... اونا چیزایی رو بهت نشون میدن؟
اینو از کجا شنیدی؟
از پدر و مادرم.
قبلاً، میدونی گفتن که پلیس یه
یه تماس ناشناس دریافت کرده که...
جایی که، ام، جسد رابین بود.
ولی میگن تو بودی
که خوابشو دیدی
یا... یا یه همچین چیزی
دوست ندارم در موردش حرف بزنم
امم، چرا نه؟
چون عجیبه
من عجیبم
شاید من از عجیب خوشم میاد
متأسفم، اما نمیتونم کمکت کنم
الو؟
هوپ (از پشت تلفن) الو؟
شما؟
هوپم. هوپ اَدلر.
شما کی هستی؟ (نفسش میلرزد)
اسم من گِوِنه.
از کجا زنگ میزنی؟
آلپاین لِیک.
اون... یه کمپ نوجوونا تو کوهستونه.
این شماره رو از کجا آوردی؟
من... خب... من یه رویاهایی میدیدم.
هفت تا شماره.
No comments yet. Be the first to leave one.