The Iris Affair

The Iris Affair

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ ഡൗൺലോഡ് ചെയ്യുക

സീസൺ 1

റിലീസ് വിവരങ്ങൾ

The Iris Affair 2025 S01E08-Charlie Says 720p WEB-DL AAC2 0 H 264-P147YPU5
കമന്ററി എഴുതിയത് warez
Translated subtitle from English to Persian فصل 1 قسمت 8 The Iris Affair 2025 زیرنویس فارسی سریال

ടാഗുകൾ

webdl
പ്രസിദ്ധീകരിച്ചത്: 2025-11-14
ഡൗൺലോഡുകൾ: 78
ശ്രവണ വൈകല്യമുള്ളവർക്ക്: No

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ പ്രിവ്യൂ

ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.

این برنامه حاوی الفاظ تند و صحنه‌های خشونت‌آمیز است

این دفتر خاطرات پروفسور جنسن لیند است

حاوی سوابق رمزگذاری‌شده اکتشافات

که توسط ماشینی که او ساخته، انجام شده

دستگاه یک الگوی تکرارشونده شناسایی کرد

که در تاروپود واقعیت جریان دارد، مثل یک کد منبع

چارلی نباید بیدار شه! بگو چرا!

وقت دختر کوچولو داره تموم می‌شه. من دارم سعی می‌کنم ازمون محافظت کنم

ببخشید! بندازیدشون تو سوییت اون روانی

قتلی در کار نیست، جوی. و خودکشی هم نیست

ریاضیات می‌گه که تو باید وجود داشته باشی

این تقصیر اونه. تو حق نداری این کار رو بکنی

فقط چون تو رو می‌ترسونه. باید تو رو هم بترسونه

این «دو ثانیه به نیمه‌شب» هست و من در راهم

قراره ماشین و جنسن لیند رو هم باهاش نابود کنم

چیزی که بود... همه چی خیلی عادی بود

یعنی، من عادی بودم

باشه، یه جورایی "نرمالِ انتهای نمودار زنگوله‌ای" بودم

ولی خب عادی بودم

مامان و بابام عادی بودن

عادی‌ترین بزرگ شدنی بود که می‌شد داشت

تو عادی‌ترین جای دنیا

و خب، می‌رم مدرسه

و تو این و اون کاملاً خوبم

کلی دوست. آرزوهای زیاد

و می‌بینم که به طرز عجیبی به سمت چیزایی کشیده می‌شم

مثل اقتصاد و مطالعات بازرگانی

مامان و بابا آرزو داشتن می‌رفتم سراغ یه چیزی که بیشتر شاعرانه باشه

چون از نظر اونا تو پول درآوردن هیچ شاعرانگی نیست

خب، پس یه کم ناامیدشون کردم. ولی این کارم بود!

خب،

و بعدش... بابا مریض می‌شه

جدی مریض. پانکراس

و اون درد! و عمق اون درد!

و بابام یه مرد خیلی ساده بود

یعنی، هیچ‌کس ساده نیست، مگه نه؟ ولی شادی فقط سطحی به نظر می‌رسه

عمقش رو نمی‌فهمی تا وقتی که از دستش بدی

عمق وجود یه آدم رو نمی‌فهمی

تا وقتی که اون رو تو عذاب ببینی

اون چیزی که کشید غیرقابل تحمل بود

نه فقط برای خودش، بلکه برای مامان هم

و اون بیشتر از هرچیزی از این متنفر بود که مامان اون رو اینجوری ببینه

تحقیر. اینا کسایی بودن که اولین بوسه‌شون رو تو ۱۷ سالگی داشتن

تو زندگی‌شون به ندرت یه روز هم از هم جدا بودن

و یه بعدازظهر، برنامه «شمارش معکوس» روشن بود

و دستم رو گرفت

و ازم خواست کمکش کنم

و دستش! انگار که ساخته شده بود

از شاخه‌هایی که تو پوست نازک پیچیده شده بودن

و من گفتم، "مطمئنی بابا؟" و اون گفت، "آره

و به مامانت نگو."

پس یه دقیقه وقت گذاشتم تا خودم رو جمع و جور کنم

و بعد در رو بستم. و بعد کمکش کردم

و چند هفته بعد، رفتم برای کمپینگ تو منطقه دریاچه‌ها (لیک دیستریکت)

و یه شب،

شب سه‌شنبه تو نوامبر بود

و من بالای گریت گیبل بودم

که یه... یه قله خیلی زیباست

و کاملاً تنها بودم. و داشتم بالا رو نگاه می‌کردم

و کل کیهان داشت بالای سرم می‌چرخید

و متوجه شدم که من یک نقطه عطف هستم

و همه چیز داشت دور من می‌چرخید

مثل چرخ دور محور

و این واقعاً درسته، نه؟

چون جهان یه مرکز نداره

که یعنی هر نقطه‌ای تو هستی، مرکز اونه

و

همونجا و همون لحظه

من یک دانش ناگهانی و مطلق از حضور خدا رو تجربه کردم

نه تنها اینکه خدا واقعی بود،

بلکه اینکه خودش واقعیت بود

و اینکه ما همه عناصری از اون واقعیت بودیم

و بابا اونجا بود

و همه اونجا بودن

و بعدش رفت و دیگه هرگز برنگشت

و من تمام زندگیم رو با این آرزو گذروندم که بدونم آیا واقعی بود یا نه

فقط یه مکانیسم دفاعی بود؟ یه حمله صرع لوب گیجگاهی بود؟

یا... یا برای یک ثانیه

آیا من حقیقت بنیادین رو تجربه کردم؟

واقعیتش رو

من معتقدم

چیزی که تجربه کردی

واقعی بود

می‌تونی ثابتش کنی؟

اون چیه؟ اون

چارلی چی‌چی؟ کله‌گنده. آره

ولی درست به نظر نمی‌رسه

احتمالاً داره فرآیند راه‌اندازیشو طی می‌کنه یا همچین چیزی

صداش شبیه... شبیه یه نهنگه یا یه زلزله

فقط یه ماشینه، جوی

چیکار داری می‌کنی؟ دارم می‌رم خونه، رفیق

خیلی قفله، جوی.

واقعاً واقعاً قفله.

راه فراری پیدا نمی‌کنی. تو از کجا می‌دونی؟

چون من اینجا رو طوری طراحی کردم که یک نابغه قاتل رو تو خودش نگه داره.

خب، حتماً یه چیزی هست. واقعاً نیست، جوی.

جدی میگم.

سرهنگ مسکی،

پرسنل تحت امرتون رو بردارید

و این مرکز رو ترک کنید. به نشانه قدردانی ما،

اون‌ها تمام دستمزدشون رو تا پایان قراردادشون دریافت می‌کنن.

و کَمِرون چی؟

خب، دیگه این به شما مربوط نمیشه، درسته؟

متوجه شدم.

لعنتی.

خبری نیست؟ داریم نهایت تلاشمون رو می‌کنیم. اما کار زیادی از دستمون برنمیاد.

هوشیاره؟ داره... خواب می‌بینه؟ هم آره، هم نه.

باشه، به حرفم گوش کن. هر کاری از دستت برمیاد انجام بده.

هر کاری. ما خیلی نزدیکیم.

اگه الان از دستش بدیم، زنده‌زنده پوست از سرم می‌کنن. می‌فهمی؟

رفقا، وقت نداریم. چی شده؟

شبکه عصبی خودش رو دوباره نقشه‌بندی کرده،

به شکلی که ما کاملاً پیش‌بینی نکرده بودیم.

مسیرهای جدیدی برای داده‌ها ایجاد کرده،

تقریباً انگار که... داره داده‌هایی که دنبالشیم رو پنهان می‌کنه.

آگاهانه؟ نه لزوماً.

ما نمی‌دونیم.

پروفسور لیند.

چی داره اتفاق می‌افته؟

داشته شما رو تماشا می‌کرده.

و به شما اعتماد نداره.

پس تا وقتی که خودش به چیزی که می‌خواد نرسه، چیزی که شما می‌خواین رو بهتون نمیده.

چی هست؟

رها شدن از اینجا.

و اگه این اتفاق بیفته، دیگه امیدی نیست.

نمی‌خواد، پروفسور لیند. این یک چیزه.

باشه، به حرفم گوش کن. من اون داده‌ها رو می‌خوام.

من هر کاری... می‌کنم.

عذرخواهی می‌کنم. التماس می‌کنم.

پولدارت می‌کنم.

هر کاری.

جز... اون یک چیز که من می‌خوام،

که همون چیزیه که تو حاضر نیستی بدی.

کشتن دستگاه.

ما باید چی کار کنیم؟

ما هرگز از اینجا نمی‌ریم بیرون، مگه نه؟

به محض اینکه به چیزی که می‌خوان برسن، جفتمون رو می‌کشن.

چاره‌ای ندارن.

سلام، کَمِرون.

اوه، تو رو خدا، قهر نکن.

بذار بیام تو و در مورد گندی که بالا اومده بهت بگم،

و ممکنه توش گیر کنی.

داری چی کار می‌کنی؟

یعنی به من نگاه کن، به خاطر خدا، من...

من تنهام!

در حالی که تو تمام افراد مسلح رو داری،

و افرادی که برات خشونت به خرج بدن.

بهش فکر کن. چرا باید خودم رو بندازم تو اون دردسر،

اگه مجبور نبودم؟

ببینیم چی می‌خوای.

لعنتی. عوضی. کوفتی.

"لعنتی حرومزاده کوفتی" چی؟

لعنتی حرومزاده کوفتی، فکر کنم آیریس اینجا باشه.

چرا باید برگرده؟

امم، نمی‌دونم.

یه جورایی برای نجات دادن ما.

این که هیچ منطقی نداره.

چرا، داره. چرا نباید داشته باشه؟

نه. نه.

تو گفتی که اون به هیچ کس و هیچ چیز اهمیت نمیده.

گفتی اون مثل ما احساسات نداره.

باشه، اون موقع، امم... من می‌دیدم که حالت بد بود،

در مورد کاری که کرده بودی... من چی کار کرده بودم؟ در مورد کاری که ازم خواستی بکنم.

اما اون احساسات داره. معلومه که داره!

فقط تو پنهان کردنش خیلی ماهره.

و وقتی بفهمه اینجا چه خبره،

فکر نمی‌کنم بذاره این آدما... چی کار کنه؟

مهم نیست. نمی‌ذاره از زیرش در برن.

پس در اصل همه چیز خوبه.

فکر می‌کنی از دستم عصبانیه؟

فکر کنم یه کم، آره.

فکر می‌کنی ازم متنفره؟ نه.

پس دروغگویی.

خب، باشه. ب-باشه.

اون واقعاً واقعاً واقعاً از دست ما شاکی بود.

اما عصبانیت خیلی سطحیه‌.

و آیریس ممکنه گاهی اوقات سرسری باشه. ...یک دیوانه به تمام معناست.

اما اون هرگز سطحی نیست. اون دیوانه نیست.

کی گفت اون دیوانه‌ست؟ همه. تو.

خب، نیست.

حالا چی شده؟

شروع شد.

باشه.

خب، سلام، آیریس.

شما کی هستید؟ در واقع، ما تلفنی صحبت کرده بودیم.

من سرپرست موقت جدید کمیته درون‌گروهی هستم.

اسم من هوگو پایمه. آها.

شما همون پولید.

اومدین که به سرمایه‌گذاری‌تون سروسامون بدین.

"چارلی بیگ پوتِیتوز" رو راه بندازید.

چطوره واستون؟ خب، تموم شد.

خب، یعنی حتماً عواقب اومدن به اینجا رو می‌دونستید.

که... معلومه، مهلکه.

تا حالا این جمله رو شنیدید: "میمیرم برای دونستن"؟

نه به معنای واقعی کلمه. نه.

خب، حالا شنیدید. متاسفم، بذارید یه چیزی رو روشن کنیم.

شما می‌خواید یه چیزی رو راجع به دستگاه بدونید.

و اینقدر مصرانه می‌خواید بدونید که حاضرید براش جون بدید؟

خب، "خوشحال" واژه زیادیه.

چه جوابی ممکنه همچین ارزشی داشته باشه؟

അഭിപ്രായങ്ങൾ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left